حوالی دلم
دریا عمیق است / تنهایی عمیق تر / دستت را بده ، باهم دست و پا بزنیم / پیش از آنکه غرق شویم
نقاشی پدر و دختر ، با سوژه ی مشترک / در یک شب کشدار زمستانی - صرفا جهت سرگرمی/ دل کندن از این جا خیلی سخت است وقتی تمام راههای ارتباطت با دنیای بیرون بسته شده است و تو مانده ای و یک خانه ی سبز که بزرگترین دلخوشی این روزهایت است و آدمهای نازنینی که از پشت پنجره ی این خانه ، برایت دست تکان می دهند. اما ... تمام تنم زخمی است . دیگر نمی کشم بابت چند خط نوشته هم جواب پس بدهم . هی چیزی بنویسم که هی بیایی نیش بزنی . تحقیرکنی . به چالش بکشی . نه این که بخواهم به نفع تو و یا هر کسی کنار بکشم...نه! آدم ِ تسلیم نیستم . هرگز نه تن به ترحم داده ام و نه تحقیر . اما راستش دیگر نمی کشم . تمام تنم طی سالها زخمی شده است . شانه های مهربانم را هم برای گریستن ، یکی پس از دیگری از دست داده ام . سالگرد مهلک ترین ضربه هم دارد نزدیک می شود . دوباره دارد فروردین می رسد . از گلهای بهاری ، تا پایان عمر ، تنها خارهایش به تنم خواهد رفت و نفرین های عاجزانه نصیب آدمها خواهد کرد . می دانی که دیگر چیزی از خودم و برای خودم باقی نمانده . مانده بود همین یک خانه ، که خودم را آنطور که دوست داشتم ، روایت می کردم و به نوازشهای چند آدم ِ دور که گاهی دستی برسرم می کشیدند ، خوش بودم . اما خب ، یک سایه ی تاریک بزرگ ، افتاده است روی تمام دلخوشیهای زندگیم و یکی یکی دارد آنها را می بلعد . حتی نوشته های دیگران هم - مثل همان شعر چند روز پیش که به حس مادرانه ام نزدیک بود - برایم توهین ِ بی سبب به ارمغان می آورد . هر چند که من به این زخم ها عادت دارم . چند سال است که برای بدیهی ترین حق و بزرگترین دلخوشی زندگیم ، هر روز زخم می خورم . اما باور کنید که دیگر توان هم نشینی با بستر را ندارم . همیشه ی زندگیم ، از حقارت آدمهایی که دشنام می خورند ، بیزار بوده ام ، حالا که راهی نیست برای رفتن و دستی نیست برای گرفتن گوشها ، چه کاری است که بهانه بدهم برای تقویت توان دشنام دهنده ...؟! اما ، این را هم بدان که من به تاوان ایمان دارم . دیر یا زود تو هم ایمان خواهی آورد . می دانم البته که یک روز تمام این ها را می فهمی . اما از من خرد و له شده ، تا آن روز ، حتی یک لب برای خنده ای تلخ برجای نمانده است وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟** */** فروغ فرخزاد-ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد پ.ن: قصد داشتم اینجا حوالی دلم باشد . اما حوالی دلم را نامحرمان هم می خوانند و می آزارند. دیگر اینجا کلمه ای از خودم نمی گویم. این جا تنها از دخترک ، آن هم بدون دخل هیچ حرف یا نشان دادن هیچ احساسی از خودم می نویسم . از خودم در خانه ی دیگری ، دور از چشم های نزدیک ، عریان و رها می نویسم. نوشته هایم در این جا ، از این پس ، احتمالا خشک و گزارش گونه خواهد بود و تنها ارزش ثبت تاریخی در روزنگار دخترم را دارد. دلخور نمی شوم اگر بی گذاشتن نشانی از این خانه بروید. صبح که داشتم برای آمدن به اداره آماده می شدم ، توی تاریکی خانه با نورکم آباژور، قدری بیشتراز همیشه سرو صدا راه انداختم . دخترک از اتاق خودش صدا کرد : مامان ! دلم هُری ریخت . دویدم به سمت اتاقش و گفتم جان دلم ! چی شده برات بمیرم ؟ ... پرسید بابایی اومده خونه . گفتم آره ، شب وقتی من و شما خواب بودیم اومده گرفته خوابیده. با چهره ی معصوم خواب آلوده گفت : " باشه . پس شما برو . خدافظ. " بوسیدمش و از اتاق آمدم بیرون . رفتم نشستم پشت میز ناهارخوری تا کتابی را که شب قبل شروع کرده بودم ، بخوانم و منتظر شدم تا سرویس اداره برسد . به راننده ها سپرده ام که به جای زنگ خانه ، جلوی در به موبایلم زنگ بزنند تا دخترک بیدار نشود . گوشی را روی سایلنت گذاشتم و کتاب را زیر نور کم آباژور باز کردم . یک دفعه دیدم از اتاق دخترک صدای خش و خش می آید ، از اتاقش آمد بیرون ، مرا در هیبت سیاه ِ فرم اداره توی نور کم تشخیص نداد ، بالشش را گرفته بود دستش و روی زمین می کشید ، خرگوش و خرسش را هم زده بود زیر بغلش . موهایش که تا کمرش رسیده ، پریشان توی صورتش ریخته بود . رفت توی اتاق خواب ما ، انگار در غیاب صبحگاهی من ، کار همیشگیش بود. رفت زیر پتوی من ، دستش را انداخت دور گردن پدرش و خرگوشش را محکم چسباند به خودش . پدرش هم توی خواب و بیداری ، دستش را حلقه کرد دور کمر دخترک و چسبیدند به همدیگر . یک جوری لذت با هم بودنشان را نوش همدیگر کردند ، انگار هیچ وقت من توی آن تخت نبوده ام . دلم ضعف رفت برای دخترک . برای آن تصویر بی نظیری که موقع حمل بالش و خرس و خرگوشش چند لحظه پیش برایم ساخته بود . دلم برای کودکیش ، برای این بی پناهیش که با کوچکترین هراسی از نبود یکی از ما ، به دیگری پناه می برد ، به این وابستگی شدید این روزهایش به من و پدرش رفت بارپروردگار من ! چقدر این روزها ، هر لحظه و هر جا در دل و زبان خوانده امت که دخترکم را برای ما و ما را برای او حفظ کنی . خدایا رحمتت را از ما دریغ نکن ، همان طور که نعمتت را به واسطه ی بخشیدن او ، بر ما تمام کردی . خدایا او را در پناه خودت بگیر و گرمای وجود ما را تنها و تنها به تضمین سلامت روحش از او دریغ نکن . بارپروردگارا ، بلندمرتبه تر و تواناتر از تو سراغ ندارم که سلامتی و پایندگی دخترکم را از او طلب کنم ، پس آن آغوش گرم و پر مهرت را بگشا ، چرا که او را با تمام عشق و امیدی که در دل یک مادر موج می زند ، به دستان توانمند و اطمینان بخش تو و تنها تو می سپارم دوباره عطر خوش کاغذ پیچیده است در سرم . چقدر دلم از این همه انفعال خودم به هم خورده بود . چه خسته بودم . چقدر دلم برای دیدن دستخط خودم تنگ شده بود ، حتی وقتی با شتاب و ناخوانا حرفهای تو را به کلمات ِ روی کاغذ تبدیل می کردم . دوباره از پس این همه سال شاگرد شدم ، اگر چه دیگر، کمترین شباهتی به شاگرد ده سال قبل نداشتم ! ... واژه ها برای شنیده شدن ، چیزی بیش از گوشهایم طلب می کردند. پس می بلعیدمشان ، همانگونه که آرام آرام از دهان تو بیرون می آمدند و به جان من می نشستند و معنای شگرف خودشان را به محض آنکه که از زبان تو چیده می شدند در خاطرم عریان می کردند . چقدر درس و مشق خوب است ، وقتی قرار است که تو آموزگارم باشی و چیزی را بخوانم که عاشقانه دوستش می دارم .چقدر درس و مشق خوب تر است اگر صدای همیشه از راه دور ِ تو ، از یک قدمی من شنیده شود ، وقتی تو آن سوی میز نشسته باشی و من چند صندلی آن سوتر، نشئه از یادگیری باشم . ای کاش کمی زبان به کام بگیرند این شاگردانِ همیشه پرسوال ِ تو که مدام کلامت را تقطیع می کنند . اخر نمی دانند من چند سال است انتظار کشیده ام تا دوباره شاگرد شوم و هرگز در خواب هم نمی دیدم که خوش اقبالی ، مرا بر محضر تو بنشاند برای فراگرفتن . آخر نمی دانند من به کشف ِ حضور جاودانه ی اندوه بر درگاهم رسیده ام و حالا خوب می دانم که تمرین بیهوده ای است انگار کردن ِ روز فراموشی و انتظار عبثی است برای وداع همیشگی با دردهایم . پس این جا هستم تا با کلمات سحرانگیزی که می شنوم ، اندوه هایم را آذین ببندم ، سبز و سرخ و نارنجی ، شاید زیستن در کنارشان آسان تر شود و یا خریداری پیدا کنند این متاعهای رنگارنگی که روزهاست به بر کشیده ام شان . آخر نمی دانند این روزها سینه سپر کرده ام برای کمان ِ کشیده ی غصه ها تا آرام گیرد و رها کند تیرهایش را به سوی من و هزار نیرنگ نبندد برای آزمودن راههای تازه برای آزردنم ، چرا که به وقت ِ آموختن ، سینه ام را می سپرم به جادوی کلمات و اندوه هایم چون شمع در این آفتاب درخشان ذوب می شوند و بر وسعت صدرم می افزایند برای پی گرفتن آنچه مردمان زندگی می نامند زیرا بالای سی سال داشتم زیرا طلاق واژه ای ست زیرا تو هرگز نمی توانی بگویی: و هیچ چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند و تو بیزاری از من و هرگز مرا نخواهی بخشید *فریده حسن زاده - مصطفوی ، برای سرودن این شعر نامزد جایزه ی پوشکارت شد . آنقدربه حس مادرانه ام نزدیک بود که دلم نیامد بازنشرش نکنم و دیگر دوستانم از خواندنش محروم بمانند . حرف که میزنی انگار سوسنی در صدایت راه میرود حرف بزن میخواهم صدایت را بشنوم تو باغبان صدایت بودی و خندهات دسته کبوتران سفیدی که به یک باره پرواز میکنند ده روزی هست که این اندوه کلان را با خودم حمل می کنم . اما نمی دانم چرا امروز مثل یک آتشفشان ِ روزها خاموش ، گدازه هایم به یکباره بیرون ریختند و تلخ ِ تلخ گریستم . شاید بهانه ای لازم بود تا این اندوه لعنتی را زار بزنم. من مسحور شعرم . اندوه ِ مرگ یک شاعر ، دنیایم را زیرو زبر می کند و امان وآرامم را تا روزها می گیرد . دلم می خواهد گلوی مرگ را آنقدر بفشارم تا از پا درآید و نتواند که شعر را نشانه برود . ظالمانه نیست ؟ زندگی بدون شعر چیز بزرگی کم دارد . مثل دیوار سیمانی و سیاه همسایه ، وقتی گلدان شمعدانی را از پشت پنجره اش برمی دارد . اگر این شاعر، رفتنش را همراه کند با همسر شاعرش که تنها بیست و هشت بهار دیده و دخترکش که تنها هشت شمع تولد را خاموش کرده ، مگر می شود که دوام بیاوری ، بر مرگ نفرین نکنی و زارنگریی؟!...مرگ ، نامهربان ترین میهمان ناخوانده و ماندگاری است که می شناسم . تمام امروز را به مرگ فکر کردم . تلاش کردم شاید از دل این همه سختی اش ، چیز ارزشمندی پیدا کنم . دانستم وقتی به مرگ فکر می کنی ، میزان ِ سنجش تمام ارزشهایت جابه جا می شود . دیدم ،وقتی به پایانی فکر می کنی که خیلی پیشتر از انچه که منتظرش باشی ، در روز ِ نمی دانم چه وقت ، فرا می رسد و همه چیز را در ردایی از عدم می پیچد ، چقدر آنچه که از زندگی جدی گرفته ای خنده دار می شود . فکرمی کنی زندگی چقدر کوتاه است ، برای تلخ کردن ِ روزهای اندکی از سهم زیستن آدمها ، برای نبخشیدن ، برای کینه ورزیدن ، برای در گود نبودن ... زندگی چقدر کوتاه است برای عشق ورزیدن ، دوست داشتن ، خندیدن و لذت بردن . دلت می خواهد هجوم ببری به سهمی که تمام این روزها به تلخیها داده ای و آن ها را بیفزایی به سهم اندک شیرینها ... دلت می خواهد تا آنجا که در توان توست برای تغییر دادن ، این دو کفه را همیشه به نفع خوشیها پرکنی...دلت می خواهد دست ببری آن پایینها و واژه ی تلخ ِ مرگ را بیاوری بگذاری سرمصرع تمام فکرهایت و باور کنی آنقدرها دور نیست و باور کنی که فرصت کم است برای مهرورزی ، برای عشق ، برای حضور و برای سنگین کردن کفه ی ترازوی زندگیت به نفع شادمانیها ... سرباز! / همسرمرا نکش /او شاعر است؛ دنیا را از شعر تهی نکن سرباز! / ما خواستار جنگ نبودیم * غلامرضا بروسان *** غلامرضا بروسان و همسرشاعرش الهام اسلامی و دخترکوچکش ، چهاردهم آذرماه ، طی یک سانحه ی رانندگی ، واپسین مصرع زندگی شان را سرودند . از صبح که دخترک به مهد رفته است مثل مرغ سرکنده بی تابم .دخترک به قدر کافی بزرگ شده که گاهی با هم بر سر نقاط غیر مشترکمان بحث کنیم . با خودم فکر میکنم چقدر این روزها زود رسید . یادم نمی آید در پنج سالگی این قدر شخصیت مستقلی داشته باشم که با کسی بر سر خواسته های شخصیم بحث کنم ! ماجرای امروز این طور شروع شد که بابایی یک تقویم برای سال تحصیلی کار کرده بود که دیروز سهمیه ی تصویرگر را بعد از سه ماه از شروع سال تحصیلی تازه تحویلش دادند. آن قدر قشنگ بود که با استقبال دوست و آشنا مواجه شدو در زمان کمی جز چند دانه برایمان نماند . صبح یکی را گذاشتم توی کیسه و چون خیلی بزرگ بود خودم برای دخترک تا جلوی در بردم تا سوار ماشین شود. توی حیاط گفت من این تقویم را هدیه می کنم به خاله مونا (مربی مهدش ) و می گویم مال خود خودت ! گفتم دخترم این تقویم برای مهد است ، به درد او که بچه هم ندارد نمی خورد ، برو به خانم مدیر تحویل بده ، تا همه استفاده کنند . گفت ، نه ! خوشم نمیاد . دوست دارم به هر کی دوست دارم هدیه کنم ! عصبانی شدم . سرویس جلوی در منتظر بود و بوق می زد و ما به نتیجه نمی رسیدیم . مصر بود که حرف من به کرسی ننشیند! یک خلق عجیب هم دارد که وقتی بر انجام چیزی اراده کند ، فقط حرفش را تکرار می کند ، انگار آدم را نمی شنود . هر چقدر توضیح بدهی باز خواسته اش را برای چندمین بار بی کم و کاست تکرار می کند . یعنی یک شگرد عجیب است که من در سی و چند سالگی از کتابهای روانشناسی یاد گرفتم . این که اگر برکاری مصمم هستید ، توضیحات طرف مقابل را بشنوید ، اما با احترام ، عین جمله ی خودتان را تکرار کنید تا به هدفتان برسید. بحث نمی کند ، توضیح هم نمی دهد ، فقط عین خواسته اش را با خونسردی تکرار می کند !... در آخر ، وقتی سوار ماشین می شد تقویم را تحویل خانم راننده دادم و گفتم لطف کنید و این را به خانم مدیر تحویل دهید . دخترک اخم کرده بود و انگار کمی به غرورش هم برخورده بود! ... سرویس که راه افتاد ، به من نگاه هم نکرد . دستهایش را به سینه زده بود و با عصبانیت تکیه داده بود . حالا اما ، نمی دانید چقدر پریشانم ! گاهی اوقات تصمیماتی که می گیریم و آنچه که می کنیم آن قدر در فرصت کمی رخ می دهد که فرصت باز اندیشی و رسیدن به نتیجه ی بهتری نیست . شاید می شد با هم به تفاهم برسیم . شاید بهتر بود یکی هم برای مربی بی بچه ! می فرستادم . اما آن وقت ممکن بود به کمک مربی بربخورد و من به قدر کافی نداشتم یا شاید دخترک فکر می کرد که هر حکمی بدهد و مثل همیشه از روش آزموده اش بهره بگیرد ما تسلیم می شویم . فکر می کنم این ها، اولین و ساده ترین نشانه های آینده ای است که در پیش داریم . اولین شکستهایمان در عدم تفاهم برای رسیدن به چیزی که تجربه به ما بزرگترها می گوید درست است . نمی دانم ! فقط اخم دخترک و تصور غرور به درد آمده اش از جلوی چشمم نمی رود ...
جلد کتاب - دخترک اسم کتاب را از روی یکی از کتابهایی که داشته خودش نوشته و نام خالق اثر را هم ضمیمه کرده ! :) خورشید خانوم بازم صبح زود/ از خواب بیدار شد / به باغچه و گل ، غنچه و سنبل / بازم سلام گفت پری ای بودش در آب زیبا / درخشان بودش در زیبایی ما! / حتی اون هم از دخترای خوب / بیشتر قشنگ بود / مثل ماه بود . گوهی* بودند پنج تا دختر / اونها باهم دوست بودند / هر روزی یک قرار / برای مهمانی / شادبودند و می خندیدند/ در برای خوشی ! بهار آمد باز هم صبح فردا / دختر آمد و میوها رو چیند! / انارها رو دان کرد دونه به دونه / دختر آمد و میوه ها رو چیند / انار و آلو ، فندق و بادوم بودند دو تا خرگوش و شیر / گورخری زندانی بود در باغ وحش دریایی بود پر از آب / کوسه ای و یه دون مار ! / یه ماهی کوچولو / افتاد به چنگ هولو / ( منظور از هولو هیولاست ) !! ** :0 پی نوشت 1: تصاویر را کشیده و بعد همه را با جلد به همدیگر چسبانده و دست آخر هم متن را برای بابایی گفته تا او کنار هر تصویر بنویسد . پی نوشت 2: تفاوت جنس مقوایی که برای جلد انتخاب کرده با کاغذ نقاشیها برایم خیلی جالب بود . پی نوشت 3: بابایی جملات را نعل به نعل و بدون اصلاح نوشته است ، بی سروتهی داستان را به تازه کار بودن کتاب ساز ما ببخشید . :) پی نوشت 4: دخترکمان هم طناز خوبی است و هم نغز حرف می زند. سرکلاس وقتی قرار بوده برای حرف (ش) یک کلمه مثال بزند ، گفته (شیوه ) ! وقتی معلم تعجب کرده و پرسیده : خب یعنی چی این کلمه ؟! جواب داده : یعنی روش . مثلا من به این شیوه این کارو می کنم ! :)) * گویی ** قافیه که تنگ آید ... شاعر به جفنگ آید ... :) اما نکته این جاست که برای رفع ابهام از ذهن خواننده خودش توضیح داده که منظور از هولو چیست ! :) نگاه می کنم بر قامتی که سالهاست دیده امش ، چونان بیگانه ای که به یاد نمی آورد . گویی این قامت از آن ِ آدم تازه ای است که گرچه بسیار از یافتنش خرسندم ، اما باز نمی شناسمش . دلم تنگ می شود ، نه برای آدمی که پیش از این بوده ام ، بلکه برای چیزهایی که داشته ام . مدتهاست هیچ خلوتی ندارم که در آن دلهره ی پایانِ نزدیک ، نباشد . حتی فکرهای تنهایی ام نیز از هجوم آنچه بر این آدم تازه می گذرد در امان نیست . دلم خیلی تنگ است . ای کاش می شد شعری در رسای خودم بنویسم . خانه را برق می اندازم و لباسهای دخترک را اتو می کنم ، کار شاقی نیست اگر خانه ات گرم باشد و دخترکت تمیزو مرتب ، غذایت گرم و دلپذیر بر سفره باشد و نور روی ظرفهای درخشان رقاصی کند ، این ، منوی کاری روزانه ی هر زنی است که در این اطراف می شناسم . پس چرا همین صورت ساده ، چون غولی سیری ناپذیر تمام لحظه هایم را به نیش می کشد و لختی به من وانمی گذارد؟ کار شاقی است تحمل اینکه روزها بگذرد و بر دفتر کوچک کاهی ات که بخشی از درز و دالان های کیفت شده - بس که همراهت است -هیچ ننوشته باشی . کار شاقی است که روزها باشد هیچ نخوانده باشی و ننوشته باشی و تنها در گودآب ملالت و انفعال دست و پا بزنی . نکند روز ِ آدمهای دیگر فراتر از بیست و چهار ساعتی باشد که می گذرانم و من بی خبرمانده ام ؟! چرا این همه ساعت کم می آورم برای لختی نوشاندن به روح و جانم ؟! برای منی که بیزار است از درجازدن ، بیزاراست از ایستایی و هماره تشنه ی آموختن بوده است . من دلم کمی وقت می خواهد ، کمی فرصت ! کتابخانه ام ، پر از خیال ِ در آغوش گرفتن کتابهایی است که قصد خریدشان را مدتهاست در سر دارم و ذهنم پر از تصویر فیلم هایی است که نقدشان را مابین سفارش های کاری ام در اداره می خوانم و کاغذهایم تشنه ی جوهری که می بایست آغشته به شعرهایم باشد و دفتر کوچک کاهی ام ، همان که بارها جلد سخت و قهوه ای رنگش را بر لبانم فشرده ام ، تشنه ی از برکردن اشعاری است که این سو و آن سو می خوانم. من اما ، از پی عقربه ها بی ثمر در دایره ای که به هیچ جا نمی رسد می دوم ... آیا این تنها منم که از پس این همه دویدن ، از سایه ی خود نیز جا مانده ام ، چه رسد به لمس ِ خیالی دورکه این روزها حتی مجال بازخوانی اش هم نیست ؟ غیبتم که طولانی می شود ، نمی دانم چطور باید دوباره شروع کنم و سخت است روی دورِ نوشتن افتادن . همیشه حس می کنم نیاز به یک مقدمه است تا دستم گرم شود برای گفتن حرفهایی که حجمشان زیاد شده است. این است که شماره دار می نویسم تا این خانه از اخبار اخیر دخترکم جا نماند یک : غیبت طولانیم به این دلیل بود که در سفر بودم ، با یک وقفه به کار برگشتم و دوباره عازم شدم . جایی دور از نت و دنیای مدرن امروزی دو :اولین دندان لق دخترک را که به مویی بند بود از جا درآوردم -گویی ریشه ی جانم را می کندم - بعد هم رفتم یک گوشه و کمی اشک ریختم . پیش از آن هم ، درست مثل یک مادر بی تجربه (چیزی که واقعا بودم)، دست دخترک را گرفتم و رفتم پیش چند دندانپزشک به التماس برای محکم کردن دندانی که زودتر از موعدی که باید، لق شده بود ، اما دکترها به اضطرابم خندیدند و راهیم کردند . سه روز بعد از افتادن دندان ِ لق ، اولین دندان دائمی درآمد و کمی دلم آرام گرفت سه :حس عدم امنیت دخترک گرچه کامل از خانه ی مان رخت برنبسته ، اما خیلی بهتر شده است . دست کم اینکه دخترکم تمام این شبها را در اتاق خودش بی ناله و شکایت خوابیده و فقط گاهی با صدای بلند از توی تختش صدایمان می کند تا مطمئن بشود صدایش به ما می رسد و در ِ اتاق مان را بسته ایم یا باز است ! آن وقت با خیال راحت می خوابد چهار : بحران دوسالگی ، سه سالگی و همه ی بحران های دیگر رابه سلامت پشت سر گذاشتیم ، اما از این بحران تازه جان سالم به در ببریم ، کار بزرگی کرده ایم ! :) دخترک بی اندازه و بی شباهت به تمام سالهای گذرانده ، وروجک شده است . شیطنت می کند و از درو دیوار بالا می کشد !!! دیگر از آن دخترک خانم و متینی که می شناختم اثری نیست ! نمی دانم این دیگر چه بحرانی است ! اما روانپزشکان ِ مورد مشاوره می گویند پنج تا شش سال اوج شیطنت بچه هاست ! ... صبر می کنیم اگر از این دوره جان سالم به در بردیم خبرش را هم به شما می دهیم پنج : مهمترین دلبستگی های دخترک ، هنوزهم کتاب و نقاشی کردن است (البته با در نظرگرفتن اینکه علاقه به دیدن کارتن و فیلم های کودکانه در تمام بچه ها مشترک است) . شغل مورد علاقه ی این روزهایش هم این است که می خواهد ":کتاب ساز " شود !نمی دانم این دقیقا چه شغلی است ، اما خودش متن قصه را می گوید ( ما می نویسیم ) ، تصویرگری می کند ، جلد می زند و با یک عالمه چسب صفحات را به هم می چسباند ، بعد می گوید من دلم می خواهد " کتاب ساز" شوم ! این طوری پی نوشت : به زودی در این مکان ، یکی از کتاب های دست ساز دخترک نصب می شود

و من نیازمندِ عشق بودم
برای چشیدنِ طعمِ آرامش.
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند
"مادرِ سابقِ من"
حتی وقتی جنازه ام را تشییع می کنی.
میانِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
زیرا تو را به دنیا آورده ام
تنها به خاطرِ ترسم از تنها ماندن
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوردی
ناتوان از تاب آوردنِ خاکستر ِ سوزانِ
رویاها و آرزوهای دور و درازت...*








| Design By : Night Melody |


