تبليغاتX
حوالی دلم

حوالی دلم

دریا عمیق است / تنهایی عمیق تر / دستت را بده ، باهم دست و پا بزنیم / پیش از آنکه غرق شویم

       

"نورا " و "که اُ کا" در حال تماشای کارتون " مریخی ها مامان می خوان ". ( موقعیت من : در کوچه ی علی چپ مشغول جارو کشیدن )


نورا : که ا کا ، تو جون خودت برات مهمتره یا مادرت ؟
که اُ کا : چی ؟
نورا : می گم تو جون خودت برات مهمتره یا مادرت ؟
که اُ کا : یعنی چی ؟
نورا : ای بابا ، خسته ام کردی ! می گم تو جون خودت برات مهمتره یا مادرت ؟
که اُ کا با عصبانیت : آخه من که ایرانی ای نیستم ! جاپنی ای هستم . نمی فهمم یعنی چی ؟!
نورا : یعنی می گم تو حاضری خودت بمیری مادرت زنده باشه یا نه ؟
که اُ کا : نمی دونم .
نورا : من که ترجیح می دم مامانم زنده باشه .
---------------------------------------------------------------
نورا : بیا یه نمایش با هم اجرا کنیم .
که اُ کا : چی ؟
نورا : تو بگو من پادشاه سرخم . همه ی سرزمین شما برای من خواهد شد !!!
که اُ کا: طولانیه ! من یادم می ره .
نورا : بگو من پادشاه سرخم .  همه ی سرزمین شما برای من خواهد شد !!!
که اُ کا : ای بابا ! بذار من برم مدرسه اینا رو یاد بگیرم بعدا می گم ! :)
------------------------------------------------------------------

 امروز صبح دخترک را در مدرسه ثبت نام کردیم . تنها گزینه ی خوبی که داشتیم یک مدرسه ی غیر انتفاعی بود تقریبا جایی نزدیک خانه . دخترک شد همکلاسی که ا کا .
از صبح توی پوست خودش نمی گنجد که با دوستش همکلاس شده . انگار یک کوه را از روی شانه ام برداشته اند . راستش من هم از صبح در پوست خودم نمی گنجم که دخترکم کلاس اولی شده است . الان که دارم این ها را تایپ می کنم صدای دخترک و دوستش از توی حیاط خانه ی بغلی می آید که دوچرخه بازی و جیغ و داد می کنند ، پنجره ی اتاق را باز گذاشته ام تا هر لحظه غرق لذت شوم .

* نورا و کا ا کا ، امروز عصر در حال تماشای کارتون و خوردن باقالی پخته با گلپر و آب لیمو. :)

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:34 توسط منصوره | |

      

صبح باید سری به بانک می زدم. دخترک که عازم مهد شد من هم راه افتادم . یک کوچه پایین تر صدای بچه گربه ای توجهم را جلب کرد . زیر سطل بزرگ خاکستری رنگ شهرداری دو بچه گربه در حال دست و پازدن بودند. چیزی از به دنیا آمدنشان نگذشته بود . هنوز چشمهایشان بسته بود و با دهن های باز سینه ی مادرشان را روی هوا جستجو می کردند. کمی ایستادم ، نگاهشان کردم و جای دخترک را خالی کردم و به گمان این که مادرشان بازمی گردد به راهم ادامه دادم . نزدیک ظهر که از بانک برمی گشتم ، دیدم هنوز همان جا هستند و رمقی برایشان باقی نمانده . از صبح یک سره میومیو کرده بودند و نزار و گرسنه همان جا افتاده بودند . دلم داشت از جا کنده می شد. تا خانه دویدم ، کیفم را پرت کردم وسط اتاق . یک بشقاب و یک پاکت شیر برداشتم و برگشتم . برایشان شیر ریختم و تلاش کردم کمی بخورند اما فایده ای نداشت . کمی ماندم و دوباره به خانه برگشتم . ظهر که دخترک از مهد آمد دلم نیامد داستان را برایش تعریف نکنم . همیشه این کار را می کنم و برای اینکه دخترک تازه های بیشتری را تجربه کند گاهی حسابی به دردسر می افتم . دخترک حتی حاضر نشد لباسهایش را عوض کند . دوباره شال و کلاه کردم و با دخترک به سمت خیابان راه افتادیم تا اگر گربه ها هنوز آنجا باشند به دخترک نشانشان بدهم . همان جا بی رمق از گرما و گرسنگی افتاده بودند . آقای سبزی فروش محل که همان جا مغازه دارد آب پاکی را ریخت روی دستمان و گفت این ها را مادرشان دیشب به دنیا آورده و گذاشته و رفته ! از دیشب همین جور ونگ ونگ ! می کنند . احتمالا مریض و رو به مرگ هستند که ولشان کرده و رفته :( دیگر طاقت نیاوردم . گربه ها را توی یک جعبه گذاشتم و با دخترک برگشتیم خانه . جعبه را گذاشتم زیر شمشادهای جلوی در توی سایه و رفتم دوباره شیر و سرنگ آوردم و تمام تلاشم را کردم قدری شیر بخورند . البته که به نظر بی فایده می آمد و انگار فقط مادرشان را می خواستند . از وقتی به خانه برگشته ایم ، هر دویمان عین مرغ سرکنده بی تاب بچه گربه ها و دعاگوی آمدن مادرشان هستیم . دخترک یکساعت پیش حسابی زد زیر گریه و گفت که خیلی نگرانشان است ! حالا دارد کارتون تماشا می کند و تمام سعیم را کرده ام که ذهنش از بچه گربه ها منحرف شود . خودم هم نشسته ام این ها را تایپ می کنم و هی با خودم فکر می کنم چرا من از وقتی مادر شده ام دلم برای هر جنبده ای که طفل و بی پناه باشد این همه بی تاب و بی قرار می شود ؟!! یاد جمله ی همیشگی مادرم می افتم : " هر چی بشی ، مادر نشی " !


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:55 توسط منصوره | |

                    

روزهای بهاری دخترک به یمن یافتن یک دوست تازه از پنجره ی دیوار به دیوار خانه ی بغلی رنگی شده است . روزهایی که خانه باشم ، او می اید و روزهای دیگر دخترک به خانه شان می رود .

حسابی با هم خوشند و عجیب این جاست که دخترکم انقدر دوستش دارد که بر سر هیچ چیزی با هم جدلی ندارند . دوست تازه ، با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کند . هم زبان دخترکم نیست ، تا آنجا که می دانم بعد از سونامی ژاپن به همراه پدرش به ایران آمده است . هنوز جرات نکرده ام از خودش یا کسی درباره ی مادرش بپرسم . هربار که به مادرش فکر می کنم یک نفر دلم را آنچنان چنگ می زند که بغض می کنم . دلم می خواهد ندانم که مادرش کجاست و چه می کند . گاهی خودم را جای هر دویشان می گذارم و دلم می خواهد توی آغوش من بماند . جالب این جاست که در همین مدت اندکی که آمده ، فارسی را سلیس و بی لهجه صحبت می کند ! گرچه بعضی از واژه ها را نمی داند و با من هم اصلا حرف نمی زند و فقط سرش را تکان می دهد . اما می بینم که با دخترک در خلوتشان به راحتی صحبت می کند ! چند روز پیش که دخترکم پرسید آیا توت فرنگی دوست دارد یا نه ؟ گفت : چی هست ؟!! :) امروز هم که زیر درخت گردوی پرشکوفه ی حیاط کنار گلدان شمعدانی نشسته بودند و برایشان چای با شکلات بردم و پرسیدم که آیا خواهر و برادری دارد یا نه ؟ گفت : چی هست ؟!! :) تمام بعدازظهر با هم توی پارک بازی کردند و بعد با هم به خانه ی ما آمدیم ،
ماندند توی حیاط و باز هم دوچرخه بازی کردند ، بعد رفتند توی اتاق دخترک . وقتی برچسب دیواری تازه ای را که بالای تخت دخترک چسبانده بودیم دید ، گفت برای من هم یکی از این !!!!! ها می خری ؟
کلمه ای که گفت برای من و دخترک نامانوس بود. پرسیدم : چی گفتی ؟ زود خودش را جمع و جور کرد و به برچسبها اشاره کرد و گفت : از اینا ... :) لحظات بودنش توی خانه مان ، هم برای دخترک و هم برای من به قدری لذت بخش است که نمی فهمم چه طور می گذرد ... چند ساعت پیش که مادربزرگش از پنجره صدایش کرد و گفت که شام را کشیده اند و منتظر او هستند ، دلم می خواست تا همیشه توی خانه ی مان بماند .
خوشحالم که هست . خوشحالم که دخترکم به یمن وجودش ، می تواند طعم دوستی های دیوار به دیوار و خاله بازی توی حیاط کنار باغچه را درست مثل سی سال قبل خودم تجربه کند . می دانم که لحظه لحظه ی این روزها تا ابد در خاطر دخترکم به یادگار خواهد ماند و خوشحالم که  من این روزها فرصت دارم ، از دیدن دنیای پاک کودکانه ای که در آن رنگ و نژاد و زبان مانعی برای دوست داشتن نیست لذت ببرم .

* "نورا " و "که اُ کا" (keoka) در حال تماشای نقاشی های نورا .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:24 توسط منصوره | |

                

دلم نیامد از نوروز امسال بگویم و از سهمی که دخترکمان در شیرین کردن این روزهای نخست سال داشت حرفی نزنم . در هر سه سفری که امسال عید به شهرهای مختلف داشتیم ، دخترکم همراه بی نظیری بود. حتی در سفر آخر که یازده ساعت در راه بودیم و فقط دوبار توقف داشتیم ، دخترک با صبوری ، بدون غرزدن و بهانه گیری با کمربند بسته پشت نشست ، با نیوشا بازی کرد و فقط سفارش موسیقی داد . رفتار دخترک باعث شد که برای همیشه از ماههای آخر پنج سالگی خاطرات خوشی برایمان بماند و بابایی به پاس خوش رفتاری و صبوریش ، یک عیدی جانانه تقدیمش کرد . چند روزی است که دخترک دوچرخه دار شده است . نمی دانم خاطرات کودکی بابایی با دوچرخه اش چه سهمی در زندگیش داشته ، اما او معتقد بود که اولین دوچرخه در زندگی هر بچه ای نقطه ی عطف محسوب می شود!!! بنابراین مراسم خرید دوچرخه را طوری برگزار کرد که در خاطر دخترک بماند ... یک برنامه ی کامل ترتیب داد و تا آخرین لحظه دخترک را در حس تعلیق نگه داشت و بعد از خرید دوچرخه هم همه ی مان را به اتفاق خاله های نورا به بستنی مورد علاقه مان مهمان کرد و آن قدر خوش گذشت که خاطره ی اولین دوچرخه در ذهن جمعی مان پایدار شد... دخترک شب اول خواست که حتما با دوچرخه اش بخوابد! یک پارچه پهن کردیم کف اتاقش و دوچرخه را تکیه دادیم به تختش و در حالی خوابش برد که از لای میله های تخت دوچرخه اش را نوازش می کرد :) ... این چند روز اخیر هم هرروز صبح بابایی ماشین را بیرون گذاشته تا دخترک با دوچرخه توی حیاط بازی و تمرین کند و بعداز ظهرها هم تا آن جا که فرصت شده به پارک رفته و حسابی بازی کرده و البته زمین خورده است . هر دو پایش پر از تونالیته های مختلف رنگ کبود است :) ما هم مدام لغت "قهرمان" را به دنباله ی نامش می بندیم تا به تمرین کردن ادامه دهد و بابت جراحاتش غر نزند. باشد که هر سه ی مان صبورباشیم تا شاید دخترک محتاط ما در این کوچه های پر از دست انداز و شیب تند ِ بالا و پایین دوچرخه سواری یاد بگیرد :)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:28 توسط منصوره | |

     

اين بره شيرين

كه فروردين نام اوست

ديدم چگونه دو ماهی او را حمل می كنند

و بيرون خانه ما می گذارند

اين بره شيرين

كه دور دهانش نور رسته است

و مثل چراغ های دريائی

بع بع در گلويش برق می زند

...

چقدر زخم بر زخم می نهاديم و ثمری نداشت

شب بايد می گذشت

انگار هيچ چراغی قادر به پايان بردن شب نيست

شب بايد می گذشت

...

دلداری مان بده سال نو!

زير پلك اين بره پر از آسمان است

راه می رود

و تكه تكه هو ا ، برگ ، سايه

در جاده فرو می ريزد

و كسی پيروز است

كه بلند می شود ، راه می افتد ، می بيند

و فروردين را به خانه خود می برد*

...

امسال فروردین را به خانه خود بردیم . وه! که چه نوروز جاودانه ای بود برای مان . انگارسایه های سیاهی را که روزها بردوشمان چون شولایی تنگ و چسبان حمل کرده بودیم ، باران های تند بهاری در خود شست و فرو ریخت . فانوس های سوسوزن مان را تا درنوردیدن شب و یافتن روزنی که نور از آن می تابید ، برزمین نگذاشتیم و راه را پیمودیم . این گونه ام / که مست می شوم هر آن / از نوشیدن نیمه ی خوشرنگ جامی که در کف دارم ، آن قدر که خالی اش ، بیش یا اندک را نمی بینم و سر می دهم به مستی آنچه که از میان دستانم ، برکام تشنه و منتظرم می ریزد . تکه تکه های نور، هوا و سبزی را از میان مه و ابر و باران شکار کردیم و نوشیدیم و زندگی را جور دیگری ، آن گونه که موهای سپید و ترک های دردناک سرساقه ها به هنگام رستن و شکفتن می آموزند ، دیدیم . وه ! که شعف انگیز ، روزهایم را به کمال بودنت نو کردی ، سال ِ آمده ! ... و چه سحرانگیز ، هر آن مرا ، به باور خدایی که به زبان مادری ام می پرستم و در میان اورادی که از دل سنگها و رودها و جوانه های نورسته یافته ام ، رساندی . همان خدایی که کام مرا تلخ نمی خواهد و صبرو مهرورزی را به معجزه پاداش می دهد . برای شکرگزاری ِ شکوه لحظه های آمده و سپاس بودنت، همین نگاه که از آن عشق می چکد و همین سرپنجه های رقصان که حروف را لمس نکرده به احساس بدل می کنند و همین شکوفه ی انار سرخی که در من دوباره سرزنده می تپد کافی است . جز آن ، دیوانی اگر بسرایم و تمام کلمات عالم را اگر به تاراج برم باز دستهایم خالی است و کاغذهایم سپید و حرفهایم هنوز وامانده ...

* شمس لنگرودی

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:0 توسط منصوره | |

                       

خیلی با شتاب تمام شد. سال گذشته را می گویم . با تمام غم ها و شادی هایش گذشت و می رود که برای همیشه به خاطره ای تبدیل شود. آرزو می کنم یادم برود که خیلی بد شروع شد و یادم بماند که از دل همین سیاهی ، دوباره زندگی را دیگرگونه و بالغ تر یافتم .آرزو می کنم یادم بماند طعم خوش سفرهایی که رفتیم و یادم برود تلخی هایی را که به آب و باد و ابرها سپردیم . یادم برود که چقدر هر دو سخت کار کردیم ، اما یادم بماند که چه سال مالی پربار و پربرکتی داشتیم و از خدا بخواهم که در فراموشی ها و یادمان ها یاری مان کند .

این روزها با دخترکم ساعتها توی خیابانها گشت زدیم و خرید کردیم ، درست مثل یک دوست خوب که از احساسش حرف می زند و در همراهی نمی آزارد . او هم مثل ما ، عید را دوست دارد . خرید کردن و سفره ی هفت سین و عیدی گرفتن را دوست دارد . او را در تمام این روزهای رنگی با شادی همراه کردیم تا یاد بگیرد که برای گذر از سختی هایی که زندگی در کوله بارش دارد ، از کنار هیچ بهانه ی شادمانه ای بی تامل نگذرد و آن را به بزم بنشیند. نمی دانم حس ام را از داشتنش چگونه بیان کنم ، اما تنها باید بگویم که آن قدر بودنش خوب است که جا برای خیلی تمناهای دیگر تنگ شده است . این یادداشت کوتاه را نوشتم تا برای خودم ، دخترکم و یگانه ترین یار ، طعم خوش این روزها را ثبت کنم و به تمام دوستانم رسیدن سال تازه را با یک دنیا آرزوهای رنگی و خوب تبریک بگویم . نوروز تک تک تان هماره سبز و پیروز.

* تصویرسازی بابایی برای نشریه ماهک به مناسبت سال نو

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:27 توسط منصوره | |

"دخترک بزرگ شده است ". این شاید ساده ترین وصفی باشد که بتوانم این روزها برایش به کار ببرم . بیشتر از تصور ما از یک کودک پنج سال و نیمه ، منطقی و به روایت دوستان عاقل است و بیشتر از توقع ما دوست داشتنی . شاید با تجربه ی اندکمان ، انتظار داشتیم که بزرگتر شدن از شیرینی کودکیش بکاهد ، اما روز به روز شیفته ترمان می کند . حس می کنم میزان شیفته گیش به هر دوی ما هم غیرقابل اندازه گیری است ، چرا که یادم نمی آید هیچ کجای زندگیم این همه به مادر و پدرم وابسته بوده باشم و یا عشق ورزی کرده باشم ! علاقه مندی هایش با همان سمت وسوی کودکی ادامه دارد . هنوز عاشق کتاب خواندن است و هنوز نقاشی را به هر تفریحی ترجیح می دهد . نقاشی کردن برایش شده است بهترین وسیله ی ابراز احساسات ! هر چیزی را که دوست داشته باشد به ما تفهیم کند ، می کشد . خوابهایش ، لباس مورد علاقه اش ، رویاهای آینده اش و حتی معماهایی که گاهی برای تفریح برایمان می سازد را نقاشی می کند . اهل طرح بحث های علمی ، سوال از شگفتیهای جهان و کرات دیگر نیست ، اما تا دلتان بخواهد فلسفه ی هنر و رنگ می داند !  :) با هر وسیله ی کوچکی که به دستش برسد چیز تازه ای می سازد که دور از چهارچوبهای تعریف شده ی ذهن ماست . شعرهای قشنگ می گوید و با واژه ها به بهترین شکل ممکن ِ ذهن ِ نزدیک به شش ساله اش ، جمله می سازد . شاید این جاست که به راز شگرف ژنها ، ایمان می آورم . به وضوح خلاقیتش به هوشش می چربد .شاید خوب بود که کمی به ریاضیات و علوم هم علاقه مند بود ، اما نیست و این از دست ما خارج است . "نیوشا " خرگوش صورتی کودکیش ، هنوز پای ثابت تمام لحظه ها و حتی سفرهایمان است و دل کندنش از او غیرممکن به نظر می رسد . هنوز شبها دیر می خوابد ، اما صبح ها برای بیدار شدن آزارمان نمی دهد . مشق می نویسد و برای انجام تکالیف مدرسه اش از ما  حرف نمی گیرد . برایش مهم است که تکالیفش درست انجام شود . با یک توصیف ساده ، مصداق همان جمله ای است که مادرم همیشه می گوید ، " بچه ات ، بچه ی بی دردسری است ، منصوره  ". مثل همه ی بچه ها دوست دارد که خواهر یا برادری داشته باشد ، اما همیشه دنبال خواسته اش می گوید که :" مامان می دانم که بچه داشتن کار خیلی سختی است ! " . آن وقت است که حس می کنم همدلیش به همه ی سختی های دنیا می ارزد .چند روز پیش هم برای اولین بار گفت : " مامان ، من خیلی دلم می خواهد یک بچه داشته باشم ! اما بچه که بدون پدر به وجود نمی آید و من هم که دوست ندارم عروسی کنم ." !!!! فکر می کنم این رازی بود که من در نوجوانی کشف کردم ! مثل خیلی از رازهای دیگری که هم نسلان من خیلی دیر کشف کردند !   :)دو دندان پیشین پایینی اش افتاده است و صاحب دو نیمچه دندان ِ دندانه دار ِ تازه شده است . توی جشن نوروز امسال که قرار است در مهد برگزار شود ، نقش "سبزه " را دارد و هر روز یک بار نمایشش را روی مبل یا هر بلندی دیگری در خانه برایمان اجرا می کند و دلمان را می برد . پیش از آن هم در نمایش شب یلدا ، اولین نقش زندگیش را که  " ننه سرما " بود برعهده داشت . همان که مدیر فردایش زنگ زد و گفت " دخترکت بیشتر از انکه ، نقشش را بازی کند و بر سر بچه ها پنبه بریزد ، حواسش به آجیل های سفره ی یلدا بود و در تمام طول فیلم در حال آجیل خوردن است . " خواستم تا یادم نرفته ، هرچند مختصرو گزارشی ، انشایی در وصف دخترک این روزها بنویسم ، تا اگر باز زندگی روزهای سختش را روی دایره عیان کرد ، یادم نرود که روزهایی بوده است که برای هر لحظه گرمی وجودش ، خدا را شاکر بوده ایم و غرق لذت شده ایم ...


پ.ن : از راست به چپ :

نیوشا - دخترک کاغذی دست ساز دخترک با لباس پیش دبستانی - دخترک واقعی مشق نویس این روزها - نامه ی دخترک ، با تمبر دست ساز و امضای همیشگی اش و تزیینات جانبی برای خاله  - جغد به روایت نورا ( با ترکیب بندی بدیع در صفحه !)

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 10:25 توسط منصوره | |

  

 

نقاشی پدر و دختر ، با سوژه ی مشترک / در یک شب کشدار زمستانی - صرفا جهت سرگرمی/

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:47 توسط منصوره | |

صبح که داشتم برای آمدن به اداره آماده می شدم ، توی تاریکی خانه با نورکم آباژور، قدری بیشتراز همیشه سرو صدا راه انداختم . دخترک از اتاق خودش صدا کرد : مامان ! دلم هُری ریخت . دویدم به سمت اتاقش و گفتم جان دلم ! چی شده برات بمیرم ؟ ... پرسید بابایی اومده خونه . گفتم آره ، شب وقتی من و شما خواب بودیم اومده گرفته خوابیده. با چهره ی معصوم خواب آلوده گفت : " باشه . پس شما برو . خدافظ. " بوسیدمش و از اتاق آمدم بیرون . رفتم نشستم پشت میز ناهارخوری تا کتابی را که شب قبل شروع کرده بودم ، بخوانم و منتظر شدم تا سرویس اداره برسد . به راننده ها سپرده ام که به جای زنگ خانه ، جلوی در به موبایلم زنگ بزنند تا دخترک بیدار نشود . گوشی را روی سایلنت گذاشتم و کتاب را زیر نور کم آباژور باز کردم . یک دفعه دیدم از اتاق دخترک صدای خش و خش می آید ، از اتاقش آمد بیرون ، مرا در هیبت سیاه ِ فرم اداره توی نور کم تشخیص نداد ، بالشش را گرفته بود دستش و روی زمین می کشید ، خرگوش و خرسش را هم زده بود زیر بغلش . موهایش که تا کمرش رسیده ، پریشان توی صورتش ریخته بود . رفت توی اتاق خواب ما ، انگار در غیاب صبحگاهی من ، کار همیشگیش بود. رفت زیر پتوی من ، دستش را انداخت دور گردن پدرش و خرگوشش را محکم چسباند به خودش . پدرش هم توی خواب و بیداری ، دستش را حلقه کرد دور کمر دخترک و چسبیدند به همدیگر . یک جوری لذت با هم بودنشان را نوش همدیگر کردند ، انگار هیچ وقت من توی آن تخت نبوده ام . دلم ضعف رفت برای دخترک . برای آن تصویر بی نظیری که موقع حمل بالش و خرس و خرگوشش چند لحظه پیش برایم ساخته بود . دلم برای کودکیش ، برای این بی پناهیش که با کوچکترین هراسی از نبود یکی از ما ، به دیگری پناه می برد ، به این وابستگی شدید این روزهایش به من و پدرش رفت

بارپروردگار من ! چقدر این روزها ، هر لحظه و هر جا در دل و زبان خوانده امت که دخترکم را برای ما و ما را برای او حفظ کنی . خدایا رحمتت را از ما دریغ نکن ، همان طور که نعمتت را به واسطه ی بخشیدن او ، بر ما تمام کردی . خدایا او را در پناه خودت بگیر و گرمای وجود ما را تنها و تنها به تضمین سلامت روحش از او دریغ نکن . بارپروردگارا ، بلندمرتبه تر و تواناتر از تو سراغ ندارم که سلامتی و پایندگی دخترکم را از او طلب کنم ، پس آن آغوش گرم و پر مهرت را بگشا ، چرا که او را با تمام عشق و امیدی که در دل یک مادر موج می زند ، به دستان توانمند و اطمینان بخش تو و تنها تو می سپارم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:55 توسط منصوره | |

دوباره عطر خوش کاغذ پیچیده است در سرم . چقدر دلم از این همه انفعال خودم به هم خورده بود . چه خسته بودم . چقدر دلم برای دیدن دستخط خودم تنگ شده بود ، حتی وقتی با شتاب و ناخوانا حرفهای تو را به کلمات ِ روی کاغذ تبدیل می کردم . دوباره از پس این همه سال شاگرد شدم ، اگر چه دیگر، کمترین شباهتی به شاگرد ده سال قبل نداشتم ! ... واژه ها برای شنیده شدن ، چیزی بیش از گوشهایم طلب می کردند. پس می بلعیدمشان ، همانگونه که آرام آرام از دهان تو بیرون می آمدند و به جان من می نشستند و معنای شگرف خودشان را به محض آنکه که از زبان تو چیده می شدند در خاطرم عریان می کردند . چقدر درس و مشق خوب است ، وقتی قرار است که تو آموزگارم باشی و چیزی را بخوانم که عاشقانه دوستش می دارم .چقدر درس و مشق خوب تر است اگر صدای همیشه از راه دور ِ تو ، از یک قدمی من شنیده شود ، وقتی تو آن سوی میز نشسته باشی و من چند صندلی آن سوتر، نشئه از یادگیری باشم . ای کاش کمی زبان به کام بگیرند این شاگردانِ همیشه پرسوال ِ تو که مدام کلامت را تقطیع می کنند . اخر نمی دانند من چند سال است انتظار کشیده ام تا دوباره شاگرد شوم و هرگز در خواب هم نمی دیدم که خوش اقبالی ، مرا بر محضر تو بنشاند برای فراگرفتن . آخر نمی دانند من به کشف ِ حضور جاودانه ی اندوه بر درگاهم رسیده ام و حالا خوب می دانم که تمرین بیهوده ای است انگار کردن ِ روز فراموشی و انتظار عبثی است برای وداع همیشگی با دردهایم . پس این جا هستم تا با کلمات سحرانگیزی که می شنوم ، اندوه هایم را آذین ببندم ، سبز و سرخ و نارنجی ، شاید زیستن در کنارشان آسان تر شود و یا خریداری پیدا کنند این متاعهای رنگارنگی که روزهاست به بر کشیده ام شان . آخر نمی دانند این روزها سینه سپر کرده ام برای کمان ِ کشیده ی غصه ها تا آرام گیرد و رها کند تیرهایش را به سوی من و هزار نیرنگ نبندد برای آزمودن راههای تازه برای آزردنم ، چرا که به وقت ِ آموختن ، سینه ام را می سپرم به جادوی کلمات و اندوه هایم چون شمع در این آفتاب درخشان ذوب می شوند و بر وسعت صدرم می افزایند برای پی گرفتن آنچه مردمان زندگی می نامند  

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:20 توسط منصوره | |

Design By : Night Melody