فرو رفته در پيله ي تنهايي ام ، با اندك تواني كه در من مانده ، در پس اين همه گيروداري كه گرچه تنها با قواي ذهني ام ، اما بسيار دربندش بوده ام ، خودم را از بين خطوط به پيش مي رانم ... در من كسي است كه فرياد مي زند و كسي ديگر كه با تمام توانش حنجره ي آن ديگري را با سرانگشتان توانمندش مي فشارد ... و من ، كه در مقابل اين دو فقط به رفتن مي انديشم و ترك هر دو گانه شان ... تا شايد از پس اين گذر ، در جايي ديگر خودم را بيابم بدون نياز به آنكه فريادم بزند يا آن ديگري كه دست بر دهانم بگذارد ...
و شرمنده باشم از آنكه در من مي گريد و نهيبم مي زند به غم ناني كه دست و پايم را بسته است ... مي خواهم بگذرم از تمام اين ناتواني ها و از تمام شرمنده گيها و از تمام رنج ها و زمان باقي مانده را به چيزي جز زندگي نينديشم كه مگر نه اينكه ، اين سهم من است براي بخشيدن حيات و مگر نه اينكه بالادستي روحم را بر همين بنا بر گل دميده ، كه باشم و زندگي كنم ؟؟؟...
با اندك توانم قصدي براي نوشتن ندارم ، فقط صفحه ام را باز مي كنم و دل مي بندم به تنها شادي اين روزها كه مهمان خانه ي دختركم باشم و از آنجا سر بزنم به ديگر دوستانش و دوستانم و از خانه اي به خانه ي ديگر ... يك به يك پيش مي روم ...به هر كجا كه سرك مي كشم گوشه هايي از منند كه فرياد مي كنند و اين پازل شكسته كم كمك از ميان اين سفر شكل مي گيرد ...با ستاره كوچك خنده هاي شادمانه ي شادي را تجديد خاطره مي كنم و با هناي عزيزم از شيطنتهاي سارا مي خندم و از حضور در خانه ي باصفايش لذت مي برم ، با نونوش بغض مي كنم و اشكم را فرو مي دهم و حسرت ديدارش را در دل مي پرورم تا مابقي ناگفته هايم را برايش بگويم و با فريباي عزيزم حسرت روزهاي گذشته را مزه مزه مي كنم و آرزوي انكه روزي در فضاي بهتري از نامه هاي گهگاهمان سخن برانيم ، جايي كه مي شود سربر شانه اش بگذارم ، با آيدا حس شيرين خواهر بزرگتري را تجربه مي كنم كه هرگز در واقعيت نبوده ام و با لواشك خوردن شاينا و دامن درازش قهقهه سر مي دهم و دلم براي ديدن شايلي مي تپد ، با جملات صريح و كوتاه نندي ايجاز اختصار را تجربه مي كنم و با افشان مهربانم حس روياگونه ي مادريم اوج مي گيرد ، با آساي عزيزم و هوچهراز دوري پريوشش و از غم اين روزها بغض مي كنم و با ليلاي نازنينم ، به شوخي انگاشتن واقعيتهاي دردناكم ، به سبك فراز مي انديشم ، به تمامي دوستانم سر مي زنم و با تك تك شان تكه هاي ريز و درشت پازل را تكميل مي كنم ، من مي شوم و شكل مي گيرم ، اما هنوز تواني براي نوشتن ندارم... به هر كدامشان سر مي زنم و فكر مي كنم چه سود كه بنويسم ، تمامي من در انها نوشته شده است و غرق مي شوم در بي حوصلگيهايم و بي رمقي اي كه مرا باز مي دارد از اينكه حروف را به نيت ايجاد واژه اي بيارايم ... مي روم با من بي توانم به ليلي ام سر بزنم ، كه كشتي امن من است و مامني كه خستگي هايم را بريزم و مي دانم كه آنجا هميشه چيزي براي يك مادر خسته هست كه مادرانگي را به يادش بياورد تا به راهش ادامه دهد ، دلم چه تنگ شده براي صداي مهربانش و گپ هايي كه چه زود تمام مي شدند با حسرت انبوهي از ناگفته ها ...مي روم و ليلي ام را مي خوانم و ناگهان تمام من ، مثل چشمه اي پر توان از دل اين سنگ به جوشش مي ايد ... واژه ها آراسته مي شوند و من فقط قاصرانه به چينش واژه ها مي نگرم ....فكر مي كنم بايد بنويسم شايد كه من هم گوشه ي ناتمام كسي باشم كه خودش را در من مي يابد و پازلش را كامل مي كند ... آنجا ليلي ام به يادم مي آورد كه آراز بزرگتر از ديروز است و نوراي من هم ... به يادم مي اورد كه بايد بغضهايم را هرچند بزرگ فرو بخورم و در عهدم در تمام كردن خلق اين موجود تازه ي بي بديل ناتمام نباشم ... به يادم مي آورد كه در راهي افتاده ام كه هيچ مفري و هيچ عذري در آن پذيرفته نيست ... به يادم مي اورد كه نه حق دارم پشيمان باشم و نه منفعل ...سخت است ، اما اهل ترحم نيستم ، نه برخودم و دختركم و نه بر ديگري ...با تمام تلخي ها هستيم و لاجرم از بودن ... نمي خواهم دختركم در اين حس شكست از بودن ، سهمي داشته باشد ، نمي خواهم آن را درك كند ، زيرا كه آينده نه بر من گشوده است و نه بر ديگري... شايد كه اينده از آن دختركم باشد ، نمي خواهم امروز هيچ تحقيري ته نشين چشمه ي زلال وجودش باشد ... دلم مي خواهد او آني باشد كه با افتخار و غرور آينده را بسازد ...نمي خواهم طعم شكست تلخش كند ، زيرا كه من ، تا كنون ، هر چه از زندگي پيموده ام با شادمانه هايم بوده است و غم ، تنها مرا در دريايي از انفعال رها مي كند ... مي خواهم شاد باشد و پر انرژي و اميدوار و آينده را بسازد ... آينده اي كه تا روزي كه زنده ام مي توانم به اميدش به پيش برانم ...مي توانم دستش را بگيرم ، كمكش كنم تا با تجربه هاي من و شور و توان جوانيش به پيش براند...مي نويسم و مي انديشم به دختركم كه بايد به زودي از بزرگ شدنش بنويسم ، از كارهاي تازه اش ، از حضورش در تك تك لحظه هايم و از بالندگيش... اين جا بايد مامني باشد براي ايده هاي تازه و نگارش تك تك سطور اينده اي بهتر و روشن تر ...حتي اگر من ، گيج و گنگ و خسته باشم و نتوانم هيچ چيز را به باد فراموشي بسپارم
این صفحات برای من هیچگاه محلی برای بازنویسی کامل احساساتم نبوده است ... هرگز نخواسته ام اینجا چیزی بنویسم که مایه ی نگرانی دوستانم شود ، یا باری بر دلشان بیفزاید ... به ندرت ، اگر دردنوشته ای هم داشته ام ، آن را به نویدی از آرامش و روشنی ختم کرده ام ... هرگز امیدم را در هیچ سطری از نوشته هایم از دست نداده ام ... با این همه ،این روزها خیلی غمگینم ... خیلی بیش از آنکه بتوانم کتمانش کنم ... در روزها و هفته های گذشته ضربات سهمگینی خورده ام ، کنار آمدن با آنها یا فراموش کردنشان وقت می برد ... به زودی می آیم و دوباره شادمانه می نویسم ... به محض اینکه بتوانم دوباره روی پاهایم بایستم و امید را مهمان دلم کنم ... این روزها نمی توانم ... فقط می توانم شما را بخوانم و به خاطر داشتنتان به دلم وعده های رنگی بدهم ...
من هم حرفم نمي آيد ... درست عين شما ... من هم دست و دلم به نوشتن نمي رود ... بيايم چه بنويسم ؟!! ... از شيرين كاريهاي دختركم ؟!!! يا از چرخ روزگار كه هنوز مي چرخد، اگر چه نه به كام ؟!!! ... حرفم نمي آيد ... درست مثل همه ي شما ...
به من ... مي گويند ، كه چگونه مي شود به يك نفر دل بست از روي آنچه كه مي نويسد؟!!... به من می گویند ، آدمها ، آني نيستند كه مي نويسند و آني نيستند كه واژه هايشان در ذهن تو معنا مي كند ... گفتند ، چگونه مي تواني دلبسته ي كساني شوي كه هرگز نديده اي ؟... ما ، آني را كه تو دلبسته اش هستي مي شناسيم آنگونه نيست كه تو باور كرده اي ...
حرفها را در ذهنم مرور مي كنم و به فكر فرو مي روم ... مي بينم كه خيلي ها را اينجا دوست دارم ... يكي را به خاطر شهامتش و ديگري را به خاطر صداقتش و آن يكي را به خاطر مادرانگي بي نظيرش و ان يكي ديگر را كه شعرهايش شيفته ام كرده - واي ... كه چقدر شعرهايش مرا عاشق مي كند ـ ... همه ي شان در من چيزي برمي انگيزند كه مرا به پيش مي راند ، از آنها ياد مي گيرم چگونه صبورباشم ، عشق بورزم ، دوست داشته باشم و زندگي كنم ... تجربه ها و افكارشان را سخاوتمندانه در اختيارم مي گذارند و از انها بهره مي گيرم ... مجازي يا حقيقي به من مي آموزند كه چگونه بهتر زندگي كنم ...روزنه هاي غمناك خلوتم را پر مي كنند ، وقتي دلتنگ دوستان حقيقي ام هستم و ندارمشان ... شايد من هم به زعم كساني ، آني نباشم كه بر واژگانم جاري است ... واژگاني كه مرا براي دوستانم در اين دنياي مجازي دوست داشتني و محبوب ساخته است ... آنها را نيز نمي دانم ، كه از كجا آمده اند... چه فرق مي كند ... من مي دانم ، كه اگر چه نتوانم ، دوست دارم آني باشم كه بر انديشه هايم جاري است ... انديشه هايم را مي نويسم و عشق را تجربه مي كنم و انديشه هاي انها را مي خوانم و از تاثيرش بر جانم ، شگفت زده مي شوم ... ياد اين جمله ي معروف پابلو نرودا مي افتم و تمام افكارم غائله مي يابد ... : " به من مي گويند ، تو از آن ِ ظلمتي ... شايد ، ولي به سوي نور مي روم " ...

نمي دانم تا به حال از نزديك شاهد يك زايش بوده ايد يانه ؟!!! ... حس عجيبي است ... اين كه در مقابل چشمانت يك نيست هست شود ... زايش يك موجود چيز غريبي است ... يك شكوه وصف نشدني دارد ... ديدن تحمل و طاقت يك موجود زنده براي اين جنگ با عدم و آفرينش هستي ، آدم را به سجده در مي اورد ...چند سال پيش اتفاقي برايم افتاد كه اين روزها ، سر زدن به وبلاگ دوستي لحظه لحظه اش را در خاطرم زنده كرد ... بابايي نورا عاشق حيوانات است ... عشقي عجيب و بي حد ... يكسال قبل از تولد نورا تصميم گرفته بود كه حتما يك حيوان خانگي داشته باشد ... مرا راضي كرد به داشتن فقط يك حيوان كوچك به شرط اينكه در اتاق خودش از او نگهداري كند و هميشه هم تميز نگهش دارد ... همان شبي كه راضي شدم ، با يك همستر كوچولوي خرمايي روشن به خانه امد ... نه جنسيتش را مي دانستيم و نه سنش را ... همان شب اسمش را كذاشت پوليكا !!! و نشست وسط پذيرايي و شروع كرد به بازي و چلاندن و از اين دست به آن دست كردن حيوان بيچاره ... آن قدر تپل و كوچولو و بانمك بود كه دلم نمي آمد بر سر بودنش وسط هال و پذيرايي جنگ و دعوا راه بيندازم ... خلاصه تا پاسي از شب پوليكاي بيچاره مثل يك موم در دست بابايي انواع و اقسام شكلهاي منحني و نيمه هندسي را به خودش گرفت و آخر شب رفت توي خانه اي كه برايش مهيا كرده بوديم ... نمي دانم در اثر ان فشارها بود يا اينكه وقتش رسيده بود ...در هر حال فردا صبح كه بابايي رفت ، در اتاقش را باز كردم تا به پوليكا سر بزنم ، اولين لحظه اي كه چشمم به كف خانه ي بدون سقفش افتاد فقط چند قطره خون كوچولو ديدم ... داشتم سكته مي كردم ... ايستاده بود دستهايش به سرعت در قسمت تحتاني اندامش حركت مي كرد ، دولا شدم و با حيرت نگاهش كردم ... چشمهايم داشت از حدقه بيرون مي زد ... كمي بعد ، از درون خودش يك موجود كوچولوي صورتي و نذار بيرون كشيد و كنارش گذاشت ... كوچولوبا چشمهاي بسته ، بدن بي مو و پوست نازكي كه تمام امحاء و احشايش از زير ان پيدا بود ، مثل كرم وول مي خورد ... فشارم كاملا افتاده بود ... يعني من خيلي احساساتي ام ؟!!! همين الان هم كه مي نويسم سر انگشتهايم كاملا سرد شده ... نمي دانستم بايد چه كار كنم ...كمكي از دستم بر نمياد ... دوباره همان صحنه ها تكرار شد ... تند تند با دستهاي كوچكش پايين بدنش را لمس كرد و يك كوچولوي ديگر بيرون كشيد ... دوباره و دوباره ...9 بار اين داستان تكرار شد ...بي جان و رمق به ديوار اتاق تكيه داده بودم ، داشتم از حال مي رفتم ... من چرا ؟؟؟؟ نمي دانم ...گيج شده بودم ... نمي دانستم اين موجود كوچك چطور يك چنين پروژه ي عظيمي را مديريت مي كند ... چطور از اين اندام كوچولوي ظريف اين همه توان و تلاش برمي آيد ... به محض اينكه آخرين بچه اش را به دنيا آورد ، با سرعت حيرت آوري شروع كرد به سرو سامان دادن بچه ها ... نمي دانستيم باردار است تا چيزي براي لانه سازيش اماده كنيم ، دور خودش مي چرخيد و سعي مي كرد يك قسمت از خاكه اره هايي را كه كف خانه اش ريخته بوديم به يك سمت جمع كند و براي بچه ها لانه اي بسازد ... وصف مابقي كارهايي كه كرد و توان و انرژي اي كه صرف كرد از عهده من و مجال اين صفحه خارج است... فقط اين را به ياد دارم كه به محض اينكه بابايي نورا در خانه را باز كرد زدم زير گريه و پريدم بغ*لش و دستهاي يخ زده ام را به دستهايش سپردم ... انگار خودم بودم كه بي پشت و پناه و تنها ، فرزندي به دنيا آورده بودم ...بابايي آمد ، يك جعبه ي دستمال كاغذي را از وسط بريد و توي لانه اش گذاشت ، كمي هم برايش دستمال كاغذي ريخت ... بلافاصله دستمالها را تكه تكه كرد و به درون جعبه برد ، بعد از كمي ، بچه ها را هم يكي يكي به درون جعبه منتقل كرد و كم كم همه چيز رو به آرامش گذاشت ، حتي حال من كه از شدت هيجان و ترس نفسم بند آمده بود ... تا قبل از به دنيا آمدن نورا اين موضوع برايم فقط جنبه ي يك خاطره ي جالب را داشت اما بعد از آن ، هميشه به خودم فكر مي كنم و توانمنديهايم كه آشكار شدند در زماني كه بايد ، از پس آن جثه ي نحيف و طاقت كم و صبری که فکر نمی کردم هرگز داشته باشمش ...
پی نوشت ۱ : پست قبليم شرايطي داشت كه لازم ديدم تمام كامنتهايش را پاسخ دهم ... از اين به بعد به كامنتها همين جا يعني در كامنتدونيم پاسخ مي دهم ...ممنون كه مرا مي خوانيد ...
پی نوشت ۲ : تصویر بالا پولیکاست ، که بابایی نورا ، همان روزها که تازه مادر شده بود ، از او کشید ...
همیشه فکر می کنم مادر شدن با پدر شدن - فارغ از تمام فرق های ریز و درشتش ـ یه فرق خیلی اساسی و مهم داره ... اینکه یه مادر از روزی که یه دونه ی کوچولو مهمون خونه ی دلش می شه دیگه هیچ لحظه ای رو تنها نیست ... در واقع یه جورایی مادرشدن ختم تمام نقطه چین های زندگی یه زنه که قبلا با خیلی چیزها می تونسته پر بشه ... کسی از یک مادر در کنار وجود پدر انتظار نداره برای امر معاش خانواده ، فرزندش رو ترک کنه ، هیچ وقت دوری یه مادر از فرزندش برای یک ماموریت کاری امری قابل قبول و پسندیده نیست ، خیلی موجه به نظر نمی رسه که یه مادر برای سر زدن به نزدیکترین کسانش در شهر دیگه فرزند خودش رو چند روزی تنها بذاره ... حتی وقتی خدای نکرده در بستر بیماری و گوشه ی بیمارستان می افته دیگران در وحله ی اول دلشون برای نی نی می سوزه که از مادرش دور مونده ... و غیر از مورد آخر ، اگر بنا به اضطرار هر کدوم از موارد بالا برای یه مادر پیش بیاد ، جدای حرف و سخن های زیادی که مادریت !!! یک مادر رو زیر سوال می بره ،اون حس گنده ی مادری که از روز اول نشسته تو وجود یه زن مانع از این می شه که حتی یه سر سوزن از تنهایی خودش با بهانه و بی بهانه لذت ببره ... خب این بخش لاینفک مادر بودن ما زنهاست و کاریش هم نمی شه کرد ... اما فارغ از تمام این حرفها همه ی ما آدمها موجه یا غیر موجه ، ممدوح یا پسندیده ، گاهی به شدت نیاز به تنهایی داریم ... تنهایی بستریه که خیلی از احساسات آدم توش شکل می گیره ، رشد می کنه ، و نبودش حتی اگر در لحظه درک نشه بلاخره یه جایی خودشو نشون می ده ... این چیزیه که نه تنها من بهش معتقدم و به درک متقابلش نیاز دارم بلکه خوشبختانه بابایی هم بهش اعتقاد داره و شاید هم با شناختی که از من داره می دونه که نیاز به اندکی تنهایی ، یه قسمتي از زندگیمه و گاهی ـ هر چند نه چندان زود به زود ـ ولی واقعا بهش احتیاج دارم ... به همین دلیل سالی یکبار هم که شده دست دخترکش رو می گیره و با هم به یه سفر چند روزه ی دو نفره می رن و مامانی رو با تمام تنهاییش و یه کوچولو فراغت تنها می ذارن تا با خودش خلوت کنه ... همه ی اینها مقدمه ی این بود که بگم نورا برای چند روز به دومین سفر دونفره اش بدون مامانی رفت ... و این رو اینجا براش ثبت کردم تا در آینده بدونه در سه سال اول زندگیش مامانی فقط دو بار دو تا فراغت کوچولوی چند روزه داشته ( که البته خیلی هم با یه بغل کار خونه و نظافت و کارهای یکسال نکرده نمی شده بهش گفت فراغت ) و تمام لحظات دیگه رو تمام مدت در کشیک شیفت نورا داریه کامل گذرونده ... ![]()
با دلخوشي هاي جمعه ام ، شنبه ام را هم ساختم ... با دختركم رفتيم استخر* ... هر چند كلوپ شناي مادر و كودك فقط در همين دو واژه خلاصه مي شد يعني مادر و كودك ... براي من كه قبلا با خواندن اين پست ليلي عزيز دلم را براي خيلي چيزها صابون زده بودم اين مثلا كلوپ ، يه شوك بود ...هيچگونه سرويس اضافه اي در كار نبود ... نه آموزشي ، نه كمكي ، نه مشاوره اي ، نه امكاناتي و نه حتي مربي ويژه اي كه آن دور و برها پرسه بزند و يك جمله بگويد ... تنها حسنش اين بود كه كودك زير پنج سالت را مي توانستي با خودت به استخر ببري !...تمام انچه كه در پست دوستم خوانده بودم بدون حضور يك مربي يا كسي كه بتواني به حضور حرفه ايش دلگرم باشي امكان پذير نيست ...مهمتر ازهمه اينكه آن عمقي كه انتظارش را داشتم اصلا وجود نداشت كمترين عمق استخر ، يعني جايي كه براي مادر و كودك در نظرگرفته بودند دقيقا يك متر بود !!! يعني ده سانت بالاتر از سر نورا !!!! پس طبعا بسياري از آيتم هايي كه دوستم در قالب آموزش كودك ارائه داده بود اصلا با اين عمق امكان پذير نبود ... نهايتا تمام آنچه كه در پست ليلي عزيز به دردم مي خورد مرور كردم و مابقي را به باد فراموشي سپردم و سعي كردم از تمام امكانات با توجه به ايراني بودنم ! لذت ببرم ...
اگر براي اولين بار با كودكتان به شنا مي رويد حتما به او راجع به جايي كه مي رويد ذهنيت بدهيد ، اگر شده حتي با يك قصه ي كوچك ...من به نورا چيزي نگفته بودم چون مي خواستم او را حسابي سورپريز كنم و فكر مي كردم با ديدن آن فضاي آبي و روشن از هيجان بال درمي آورد اما دختركم در ابتدا حسابي ترسان و بهت زده بود و مثل يك كوآلا از ترس به من چسبيده بود و البته دريغ از كسي كه ما را ياري دهد ...با هر موجي كه آب برمي داشت يكبار بلند مي گفت اي بابا ... و سفت مرا مي چسبيد ..كم كم يخش باز شد و شروع به سخنوري و مثلا شنا كرد...اگر بدون همراه با كودكتان به شنا مي رويد بايد بدانيد كه تمام وقتتان متعلق به اوست ، چون حتي كمترين عمق استخر هم براي كودك شما بسيار خطرناك است و اصلا نبايد ثانيه اي غافل شويد ... تمام وقتم به طور كامل صرف بازي دادن نورا و انجام بعضي تمرينهايي كه مي دانستم شد انقدر كه شب هر دو بازويم كاملا منقبض شده بود...فقط يكبار به اصرار زياد يك خانوم مسن كه دچار نورا شيفتگي شده بود دختركم را كمي به او سپردم و يكبار طول استخر را عين قورباغه ي هراسان رفتم و مثل مارماهي برگشتم و يك دقيقه ي بعد عين ملك الموت بالاي سرمادربزرگ بودم و نورا را دوباره قاپيدم ...من ترجيح دادم كه براي اولين بار جليقه يا تيوپ نبرم ، چون دوست داشتم نورا در پناه من با تمام وجود حس واقعي در آب استخر بودن را تجربه كند ، دوست نداشتم واسطه اي در كار باشد كه اگر يك روز نبود احساس ترس و وحشت كند ...ديگر اينكه وقتي از آب بيرون مي اييد حتما چيزي براي نوشيدن يا خوردن همراه داشته باشيد چون اين همه تلاش كاملا انها را تشنه و گرسنه مي كند ...نورا يك شير و كيك خورد و در كمترين زمان ممكن پس از رسيدن به خانه در تختش بيهوش شد ...با همه ي امكانات اندكمان به من و دختركم كه هر دوعاشق تجربه هاي جديد هستيم خيلي خيلي خوش گذشت ...فكر مي كنم به يكبار امتحانش مي ارزد ، هر چند كه از همان روز براي شنبه ي بعد كه دوباره فرار است اين تجربه را تكرار كينم انتظار مي كشم ...
*(براي مامانهايي كه پرسيده بودند : استخري كه مي روم در شرق تهران واقع شده ، مجموعه ي ورزشي اي است كه يك كلوپ كودك هم دارد به اين معني كه مي تواني كودكت را براي چند ساعت به مربي بسپاري براي بازي و بروي و در مجموعه تفريح كني ، از ايروبيك و كار با دستگاه گرفته تا ما*ساژ و شنا و سونا ...مجموعه ي نسبتا تميز و مرتبي است ، وروديش هم سيزده هزار تومان است و اگر كودكت را به كلوپ بسپاري سه هزار و پانصد تومان هم اضافه مي گيرند...- از آنجاييكه دوست ندارم عنصري براي تبليغ و جستجو در مورد اين استخر شوم اگر تمايل به رفتن داريد در كامنتها بپرسيد تا آنجا نام استخر و اطلاعات بيشتر را بدهم - ...)
1. روز جمعه اي از كله ي سحر آمده ام اداره ، راس ساعت 4با كرختي بيدار شده ام و انقدر خواب آلود و شل و ول بوده ام كه وقتي راننده زنگ را مي زند از پنجره ي آشپزخانه برايش دست تكان مي دهم اما چند دقيقه طول مي كشد كه بروم پايين ... همه ي وسايلم را هول هولكي مي اندازم توي كيفم ... حالا هم من عصبانيم كه چرا دير بلند شده ام و هم راننده ي سرويس ، چون هم ديركرده ام وهم روز جمعه اي رفته ام سر كار ... اصلا شروع خوبي نيست ...
2.در اداره هيچ خبري نيست ... تك و تنها مي روم مي نشينم سر كارم ... كار حسابي كساد است ... روز جمعه كله ي سحري چه خبري مي تواند باشد ... جلوي كامپيوتر خوابم مي رود ...
3. ساعت 9 است ... يكي از همكارهايم بلند بلند با تلفن ، يك خانه را معامله مي كند ، دارد تلاش مي كند كه در اين كسادي خريد وفروش ، يك اپارتمان را به 40 تومن بخرد !!!!! يك چشم غره نثارش مي كنم و با بي حوصلگي مي روم كنار پنجره مي ايستم ...دارم فكر مي كنم كه براساس قانون جذب، دارم همه ي چيزهاي منفي را از كله ي سحر جذب مي كنم ...
5.چشمم مي افتد به چشم انداز بي نظير روبرو ... تا چشم كار مي كند درخت پشت درخت ... پل قشنگي كه هرگز حوصله نكرده ام از رويش رد شوم ... ساختماني كه شيرواني هاي سبزش ميان اين همه سبزي گم شده ... درياچه ي مصنوعي كوچكي كه درختها را مي برد و دوباره درختها با پررويي به راهشان ادامه مي دهند ...هميشه توي دلم حرص مي خورم كه چقدر براي زيبايي اينجا خرج مي كنند ، مطمئنم از نيمي از پاركهاي كشور زيباتر است ....ولي اين بار از اينهمه زيبايي كه هر روز بي توجه از كنارش رد مي شوم به وجد آمده ام... نماي پنجره ي پشت سرم هم هيچ چيز از اين تابلوي بي بديل كم ندارد ... راه محصور ميان درختها ... راهي كه مي دانم به يك گستره ي سبز و آلاچيق هاي مخفي ميان درختها منتهي مي شود ... چرا هيچوقت نمي روم كمي توي اين آلاچيقها بنشينم ... چرا انقدر كم مي آيم كنار اين پنجره ها بايستم ... با تمام وجودم سرشار از لذت مي شوم ...مهم نيست كه چقدر با من خودم اينجا فاصله دارم ، مهم نيست كه خيلي همه چيز بر وفق افكارم نيست ...خوشحالم در جايي كار مي كنم كه به يك پارك بزرگ مي ماند ...
6. يك چاي گنده مي ريزم و بساط نان و پنير و گردويم را ولو مي كنم جلويم و موسيقي را در گوشهايم و پشت كامپيوترم مي نشينم ... امروز كسي نيست تا براي چيز خوردن پشت دستگاه به من بتوپد ...
7. همين طور كه مي خوانم و از چايم مي نوشم ، به ظهر فكر مي كنم ... به ناهار خوشمزه اي كه از ديشب براي امروز آماده كرده ام ...به نورا و بابايي كه الان در تخت آرام و راحت خوابيده اند و وقتي برسم چقدر خوشحال خواهند شد ... به حياطي كه ديشب حسابي با نورا شسته ايم و امروز نورا وقتي بيدارشود مي تواند يك عالمه در آن بدود و بازي كند ... به بعداز ظهر كه مي توانيم با بابايي و نورا براي قدم زدن برويم بيرون ...گيرم همين ميدان پشت خانه ... به فردا كه تعطيلم ... به اينكه امشب مي توانم يك چاي گنده بريزم و مثل هميشه روي تخت دراز بكشم و دي وي دي پليرم را روي پايم بگذارم و بالذت تا پاسي از شب فيلم ببينم و فردا هم تا لنگ ظهر بخوابم ...به فيلم هاي نديده اي كه دارم و از فكرشان شادي زير پوستم مي دود ... به فردا ظهر كه قرار است براي اولين بار با نورا بروم استخر ، به كلوپ شناي مادر و كودك و سه روز است دارم برايش انتظار مي كشم وقصد كرده ام كه اگر رفتم بيايم و اينجا بنويسم ... دارم فكر مي كنم ... دارم همه ي خوشي هايم را زير زبانم مزه مزه مي كنم ...ميان اين همه طعم خوشمزه يكي از دوستانم برايم اس ام اس مي دهد ... خوشحالم كه يكنفر صبح يك روز تعطيل دارد به من فكر مي كند ...حالم خيلي بهتر است ... به قانون جذب فكر مي كنم كه انگار هميشه درست عمل مي كند ...

اين پست يك پي نوشت براي پست قبل محسوب مي شه ...از تمام دوستانم كه نسبت به من و بابايي لطف داشتند خيلي ممنونم ... خوشحالم كه از اين پست خوشتون اومده و به نظرتون پست مفيدي بوده ... مي خواستم چند تا توضيح كوچولو بدم ...من مرجعي براي خريد كتاب نيستم و به جز مجموعه كتابهاي چند جلدي ، كتابهاي تكي كه نام بردم هم همون طور كه اشاره كردم كتابهاي تاييدشده و يا الزاما مناسب براي سن نورا نيستند ولي كتابهايي هستند كه نورا خيلي بهشون علاقه داره ، و اين بعضا به خاطر اينه كه به دليل شغل پدرش تنوع كتاب هاي كودك دور و برش زياده ... ديگه اينكه كتابهايي رو كه به زبان انگليسي داره ، من صرفا به جهت تصوير سازي هاي زيباشون از بخش خارجي نمايشگاه كتاب خريدم ، علاقمندي بچه ها به كتاب هم مثل بقيه ي خصوصياتشون از فردي به فرد ديگه تغيير مي كنه ... بنابراين نمي شه يه قانون كلي براي اونها صادر كرد ... من معمولا به نورا اجازه مي دم كه كتابهاشو براساس علاقمنديش انتخاب كنه و اگر گاهي فحواي يك كتاب به نظرم مناسب نباشه از تصاوير اون استفاده مي كنم و داستان رو با كمي تغيير براش قابل درك و جذاب مي كنم تا دلزده نشه ...
پ . ن : ( عكسها توضيح دارند ...)
در پست قبلي وعده كرده بودم كه بيايم و كتابهاي مورد علاقه ي نورا را ليست كنم ... چند روز بعد ليلي عزيز و مامان فراز دو تا مامان جديد به من معرفي كردند كه پستهايي با اين مضمون گذاشته بودند ... پستهاي كامل و جامعي بود از مامان ارمان و مامان راما متشكرم ... هر چند اين پست من پيش پستهاي اونها موشه اما خب الوعده وفا ... كتابهايي كه در زير نام برده ام بخش كوچكي از كتابهاي نوراست كه بيش از تمام كتابهايش به انها علاقه دارد ... اگر مي خواهيد به منبع جامعي از كتابهاي مناسب كودكان دست پيدا كنيد به همان پستهاي ياد شده در بالا مراجعه كنيد ...
۱. اولين كتاب زندگي نورا : كتاب پارچه اي قصه ي يك تخم مرغ
۲. مجموعه ۶ جلدي كتابهاي " تاتي " ...نويسنده : ناصر كشاورز - انتشارات قدياني ... كتابهاي بنفشه
۳. مجموعه دوازده جلدي " مي مي ني " :مجموعه ي دوازده جلدي مي مي ني را حفظ كرده است ( اين مجموعه را به همه ي مامانها توصيه مي كنم ، شعرهاي ناصر كشاورز خوب است ، بدآموزي هايش خيلي كم است و اگر كمي ذائقه ي شعري داشته باشيد مي توانيد جاي بعضي كلمات را با واژه هاي صحيح تر عوض كنيد، بچه ها به خوبي با آن ارتباط برقرار مي كنند و پاره اي از مشكلاتم با نورا به راحتي با آنها حل شد ...
۴.مجموعه ي سي جلدي كتابهاي بنفشه از انتشارات قدياني ( مومو اخمو - جالي خجالتي - مري مرتب و ... ) با بازنويسي خانم شكوه قاسم نيا كه به نظرم براي سن نورا خيلي مناسب نيست ولي با اصرار خودش خريدم و حالا دائم مجبورم موقع خواندن خيلي از چيزها را تغيير دهم تا براي نورا كه نمي تواند اصل مطلب را به خوبي متوجه شود بد آموزي نداشته باشد ... نورا عاشق تصاوير اين كتابها و تنوع شخصيت هاي مختلف داستانهاست
۵. مجموعه كتابهاي " با سر بريم توي كتاب " : شاعر : نيلوفر بهاري - انتشارات افق ... وسط تمام كتابهاي اين مجموعه به اندازه ي صورت كودك خالي است و نورا صورت خودش را به جاي تك تك شخصيت ها مي گذارد و با ديدن خودش توي آينه و حرف زدن به جای آن كاراكتر لذت می برد ، مثلا تصور مي كند يک ببر ، يک گل يا يک پري دريايي است و كلي كيف مي كند ...اين مجموعه به دليل همين ويژگي و هم چنين كيفيت رنگ و تصاوير بزرگ براي نورا خيلي جذاب است .
۶. كتاب "پشت آن ديوار ابي " : نويسنده : سوسن طاقديس ، تصويرگر رضا مكتبي
۷.كتاب " گاو كوچولو " : شاعر : شاهين رهنما ـ تصويرگر : رضا مكتبي
۸. كتاب " مرواريد " : نويسنده : شادي بيضايي ( عزيزم) ... تصويرگر : رضا مكتبي
۹. كتاب " خيابان شلوغ " : نويسنده : مهري ماهوتي - تصويرگر : رضا مكتبي
۱۰. كتاب " روز موري : نويسنده : محمد رضا يوسفي - تصويرگر : رضا مكتبي
۱۱. كتاب " آخرين آواز مترسك " : نويسنده : محمد رضا اكرمي - تصويرگر : رضا مكتبي
۱۲. كتاب " زرافه ي من آبي است " :نویسنده: سوسن طاقدیس، تصويرگر : عليرضا گلدوزيان
۱۳. كتاب " پسرچاپي " نويسنده : شهرام شفيعي - تصويرگر : رضا مكتي ... اين كتاب به هيچوجه مناسب سن نورا نيست اما نورا عاشق كتاب و داستان خودساخته اي است كه من با توجه به متن كتاب و تصاوير برايش ساخته ام ...
۱۴. كتاب " المر فيل رنگارنگ " نويسنده : ديويد مك كي - مترجم :كيانوش مصباح ... اين كتاب به عنوان محبوبترين كتاب نورا تا كنون صدها هزار بار بازخواني مجدد شده است !!!
۱۵.كتاب " Fatima and the Dream Thief " به زبان انگلیسی ... من و نورا جدا از داستان لطیف آن عاشق تصویرسازی این کتاب هستیم که توسط Oliver Streich انجام شده و دوست دارم تمام کتابهای دیگر این تصویرگر را هم بخرم ...
۱۶. کتاب "One bear at bedtime " به زبان انگلیسی ... نویسنده و تصویرگر : ...تصاویر این کتاب در اوج سادگی بسیار شیرین و دوست داشتنی است و نورا از دیدن تصاویر زیبا و نقاشی های شیرین حیوانات سیر نمی شود ... سایر کتابهای این نویسنده هم برای سن نورا واقعا مناسب و عالی است ...
پ . ن يك : كتابهاي فوق اهم كتابهاي مورد علاقه ي نوراست ... آنها را اینجا ثبت کردم شاید برای بعضی مامانها و نورای آینده جذاب باشد ...
پ . ن دو : اگر بیشتر کتابهای مورد علاقه ی نورا از کتابهای تصویرگری شده به وسیله پدرش است این نه به معنی تبلیغ است نه به معنی تایید ، ( چون اساسا بابایی بیشتر در حوزه ی نوجوان تصویرسازی میکند) بلکه به دلیل وفور این نعمت در خانه ماست که نورا عادت کرده بیشتر کتابهای پدرش را دم دست و دور و برش ببیند ...همین ...




