تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker نورا كوچولو

نورا كوچولو

از پشت ابر کاکلی یه دختر دست گلی خدا فرستاد برامون شاد و ملوس و تپلی
فک کن ... نشستی توی ماشین ... اونم صندلی جلو ...اونم توی یه تاکسی درب و داغون ...اونم توی شلوغی خیابون ولی عصر...سه تا آدم سبیل کلفت هم عقب نشستن ...بعد یه دفعه متوجه صدای موسیقی میشی ...اونم موسیقی فیلم فارسی های قدیم... از گوشه ی چشم چپت راننده رو می بینی که تا اون جایی که بالا تنه ی ثابتش بهش اجازه می ده سر و گردن و کمرشو به شیوه ی بابا کرمی تکون می ده... قضیه به اینجا ختم نمی شه  جلوی راننده رو نگاه می کنی به جای پخش یه سی دی پلیر چسبیده شده که داره فیلم پخش می کنه ... فردین داره می خونه : من برم راننده رو ... اون کلاچ و دنده رو ...چشمات می زنه از حدقه بیرون ...مثل این می مونه که صبح از خواب بیدار شی ، ببینی واتو واتو داره تو اتاقت چرخ می زنه  ... دیگه نمی شه ادامه داد ...پیاده می شی ... کی جرات داره بشینه ببینه بعدش چی می شه ؟!!! ...


* لیبل این پست می توانست این هم باشد : اینجا ایران است

   
 

این یه پست نوید بخشه !! برای تمام دوستای گلم که کوچولوهای زیر دو سال دارن...برای فریبای نازنینم ، لیلی گلم ، هنا جون ، آیدای عزیزم ، مامان آرتای گل ، مریم خوبم ، نونوش جون ، شهرزاد عزیز ، دلارام خوب ، مامان مارتیای گل ، مهسا جون ، مامان تارا جون ، مامان مانا ومانیای دوقلو ، نگار عزیز ، زهره جون ، مامان رژین خوشگل ، همه ی اون دوستای نازنینی که اینجا رو می خونن و شامل این خطاب می شن... نمی دونین چه روزهای بی نظیری در انتظارتونه ... اگر این روزها ، از بودن کنار کوچولوهای نازنینتون لذت می برید ... اگه فکر می کنید که این روزها خیلی شیرین و تکرارنشدنی هستن ... اگر از این همه معصومیت این فرشته کوچولوهاتون در حیرتید ... اگر هر روز هزار بار قربون صدقه شون می رید ... اگه فکر می کنید دیگه از این شیرین تر چی ممکنه باشه ... بهتون مژده می دم که روزهای خیلی بهتری هم در انتظارتونه ... فقط صبر کنید تا به قول مادربزرگها زبون باز کنن ... اونوقته که معنی شیرینی رو واقعا می فهمید ... حتی اگر این روزها خسته اید و فکر می کنید این خستگی مزمن کی از تنتون در می ره ، باید بگم که به حکم مادر شدن ، این خستگی شیرین دیگه تا ابد با شماست ،حداقل تجربه ی دوساله ی من این جوری می گه... اما جملات بی نظیری در انتظارتونه که حتی بهتر از نگاه معصوم و لبخندهای بهشتی این روزهاشون خستگی رو از تنتون به در می کنه ... این روزها به هر بهونه ای شیفتهامو واگذار می کنم تا فقط یه کم بیشتر با نورا باشم ، و از شیرینی حضورش بیشتر لذت ببرم ، به هر بهونه ای سعی می کنم کمترین زمان ممکن پیش پرستارش باشه و هر چقدر ممکنه از زیر کار در می رم و خونه کنارش می مونم ، اما بدیش اینه که بدجوری بهش وابسته می شم و رفتن به اداره سخت تر و تحمل دوریش برام غیر ممکن تر می شه ... راستش ایمان دارم تاثیر حضورم این روزها در کنار نورا در حال و آینده اش خیلی باارزش تر از هر چیز دیگه ایه که بخوام با کار کردن به دست بیارم ...اما خب همیشه آدم نمی تونه به باورهای ذهنیش جامه ی عمل بپوشونه ... با این همه دارم تمام تلاشمو می کنم ...

- دختر گلم پمپرزش عوض بشه ، بره لالا ...باشه ؟

- تتر مرغ می خوام !

- چی می خوای دخترم ؟!

- تتر مرغ ...

- شترمرغ؟

_ آله !

- می خوای چیکار کنی عزیز دلم ؟!

- بشوله ... جیش منو ...بشوله !

( برگرفته از یکی از کتابهای داستانش که آشنایی با حیوانات و آموزش اعداده و پسر بچه ی کوچولوی کتاب با شترمرغهاش می ره حموم )

 

این هم از حیاط خونه ی جدید ما. این خانوم کوچولو ، نسیم ، دوست نوراست ، که اومده خونه ی ما مهمونی . نگاه به قیافه ی مظلوم دخترم نکنید . دستشو ببینید که چطوری از ترس اینکه نسیم اسباب بازیهاشو برداره همه رو سفت چسبیده . تازه هنوز متوجه نشده که دمپایی هاشم پای نسیمه !!

 

یکی از سرگرمیهای جدید نورا و البته تفریحات ما اینه که کتابهایی که واسه ی نورا خوندیم اون برامون بخونه . اینجا هم نشسته توی پله ها و ما مثل پامنبری ها داریم از پایین پله ها به قصه اش گوش می کنیم .

 



 

   
همین چند وقت پیش بود . چند تا پست قبل تر . چند ماه اون طرفتر از امروز ، که با دختر کوچولوم تمرینات دست ورزی می کردم . هر چیزی رو در اختیارش قرار می دادم تا حسش کنه ، لمسش کنه ، و دایره ی شناخت ذهنش از محیط پیرامونش گسترده تر بشه. برای اونچه که باید در جهت تعلیم و تربیت دخترکم و رشد بهتر توانایی هاش و شکل گیری شخصیتش بیاموزم ، تقریبا هر روز مطالعه می کنم ، هر روز با سر فصلهای مختلف در جهت یادگیری بیشتر تلاش می کنم و تمام توانم رو به کار می گیرم تا اونچه که آموختم رو به کار ببندم، هر چند که می دونم ثمره ی به کار بستن خیلی از آموزه های امروزم رو سالها بعد خواهم چشید ، حداقل حسن این دانش و فراگیری اینه که تن نمی دم به ادامه ی اونچه که با من شده به اسم تربیت و امروز اصلا از ثمره اش راضی نیستم... اما با این همه چیزهایی هست که آدم به مرور زمان با بزرگ شدن بچه ها و دیدن تغییرات اونها متوجه میشه و طعم خوش این تجربه های شخصی واقعا کام آدم رو شیرین می کنه ...مثلا اینکه این روزها متوجه شدم که نورا دیگه مثل گذشته برای بازی هایی که می کنه دنبال ابزار مختلف نیست ، ابزاری که همین چند وقت پیش در جهت کسب مهارت های دست ورزی نیاز داشت کم کم داره جای خودش رو به ابزاری می ده که با ورزیده شدن ذهنش و قوه ی تخیل بی نظیر کودکانه اش فقط در ذهنش ساخته می شن و عینیت خارجی ندارند... نگاه که می کنم می بینم توی این مدت روندی که نورا طی کرده مثل روند هنره از شکل کلاسیکش به شکل انتزاعی ، هر جا که تخیل وارد عمل می شه و ذهن پویای آدمی شروع به بال و پر گرفتن می کنه دیگه نیازی نیست که همه ی اشکال عین به عین تکرار بشن تا مفاهیم خودشون رو آشکار کنند بلکه هر حرکتی هر خطی هر نقشی می تونه در برگیرنده ی صدها مفهومی باشه که از ذهن صاحب اثر گذشته . نورا روز به روز داره بیشتر از تخیلش استفاده می کنه و من مبهوت حرکات و بازی های کودکانه ای هستم که خلق می کنه درست مثل یه کارگردان تئاتر که با وضع کردن یک سری قرارداد بین خودش و تماشاچی صحنه های باورپذیری  می سازه ،اونقدر که روی اون سن کوچیک تئاتر به همراه بازیگر می زنی به دل رودمواجی که در جریانه ، یا سوار قطاری می شی که می گذره ، و یا توی دل  کویر بی انتها زیر چتر ستاره ها می خوابی. بچه ها هر روز با بازی های کودکانه و ذهن خلاق و پویاشون در حال ساخت صحنه های بی نظیرن و جالبه که برای خلق این صحنه ها به هیچ ابزاری جز ذهن بلند پروازشون نیاز ندارند . می تونی توی بازی شون شرکت کنی و از این صحنه های بی نظیر به رایگان لذت ببری فقط کافیه که قراردادهای بازی با اونها رو بدونی ...

 

{در جهت آشنایی با یکی از این بازیها می تونید به یک صحنه از نمایش هر روزه ی زندگی ما توجه کنید . }

( روز ، داخلی ، آشپزخونه )

مامانی در حال شستن ظرفهاست و بابایی که به سفر رفته در این صحنه نقشی ایفا نمی کند . نورا در کابینت را باز می کند و یک هاون سنگی و دسته ی هاون را  بیرون می آورد...

- مامانی . مامانم . بیا .بیا . بشین .( برای صرفه جویی در فضای وبلاگ ، این گونه کلمات کلیدی یکبار نوشته می شوند ولی شما بیست بار بخوانید )

مامانی کف آشپزخانه کنار نورا می نشیند .

- کیک دلست کلدم مامانی . بخول.

مامانی کمی از کیک می خورد : خوشمزه اس دخترم ! ولی فکر کنم یه کم شکرش کم باشه ها .

نورا زائده ی انتهایی دسته ی هاون را می چرخاند و همزمان روی سطح کیک تکان تکان می دهد .یعنی شکر افزده شد .

مامانی دوباره می خورد .

- آهان ، شیرینیش حالا خوب شد .

نورا می خندد.: مامانی ، پسته بلیزم ؟

-ممممم .!! فکر کنم امروز کیک کشمشی درست کنی بهتر باشه دخترم . من دونه های کشمشو خیلی دوست دارم . تو هم دوست داری ؟

- آله !

مامانی یک پلاستیک فریزر خالی به نورا می دهد . بیا دخترم توش کشمشه . بریز تو کیکت .

نورا دستش را داخل پلاستیک می کند و به کیک کشمش اضافه می کند : - مامانی بخول !

- هوم م م م م م ! خیلی دوست دارم . ( مامانی زبانش را بین دندانهایش می چرخاند ) اوخ !!! نورا جون یه کیشمیش لای دندونم گیر کرده !

نورا می خندد : شمع اوف کنیم ؟!

- اره دخترم . ولی روی کیکو تزئین نکردی که ؟ باید خامه بریزی .

نورا دسته ی هاون را روی سطح کیک !! می چرخاند و مامانی می گوید فیییییییش فییییییش ، یعنی خامه روی کیک ریخته شد !

- شمع اوف کنیم مامانی ؟

_ آره دخترم . بذار یه گیلاس هم بذارم روی کیک .

مامانی یک گیلاس فرضی روی کیک می گذارد .

نورا دسته ی هاون رابرعکس می کند و مثلا فرو می کند وسط کیک . حالا دسته ی هاون از شکر پاش و جا خامه ای تبدیل به شمع می شود .

- مامانی اوف کن .

مامانی با هیجان فوت می کند .

نورا هم با هیجان دست می زند : تولدت مبالک .

- مرسی دخترم .

مامانی دوباله . دوباله کیک دلست کنیم !!!

 

   
این روزها نورا خانوم به محض اینکه چشمهاشو از خواب ناز باز می کنه فوری می گه حیاط و چون اصلا از تنهایی تو حیاط رفتن خوشش نمی یاد و حتما همراه می خواد ، باباییشواز کار و زندگی می ندازه و با خودش مي بره .اول می ره قوقولشو روشن می کنه و می کشدش وسط حیاط ، بعد هم می ره زیر درخت توت می ایسته و می گه : انگور بده !!! بعد به شمشادهایی که باباش تازه کاشته سرکشی می کنه که کم و زیاد نشده باشن ، بعدش دونه دونه جوجوهای توی باغچه رو با صدای بلند صدا می کنه  ، اگر احیانا دستمال خیسی روی آویز باشه ، برمی داره و کف حیاط یا قوقولشو تمیز می کنه ، هر وقت هم حوصله اش دیگه سر می ره ، بر نمی گرده توی اتاق ، از همون جا جیغ می زنه : مامان ، مامانیم ! که من تو حیاط بهشون ملحق بشم ، که گاهی با یه هندونه یا یه طالبی که باز به اون هم نورا می گه هندونه !! می رم تو حیاط و می شینیم کنار باغچه و دسته جمعی صفا می کنیم ...حالا این ذوق زدگی ما از اینکه بعد سالها به خودمون حیاط دیدیم تا کی ادامه داره الله اعلم !
از اونجاییکه نورا در جهت سخنوری هم چنان در حال پیشرفته ، کارمون کم کم داره به مکالمه می کشه . انقدر ذوق زده و متعجبم از این مکالمات کوتاه دونفره ، که می خوام بعضی هاشونو اینجا ثبت کنم تا در آینده نورا بدونه اولین مکالماتش حول چه محورهایی می چرخیده :

( بابایی در حال درست کردن پریز برق )
- مامانی ، بابایی چه کار ُانه ؟{ چیکار می کنه }
- داره با برق کار می کنه .
- بابایی ، خطرکانه ! دست نزن ! خطرکانه ! دست نزنیا ! خطرکانه ! بابایم ...باباییَم ...{ خطرکانه به توان صد }
.....
یه سوسک آروم از کنار آشپزخونه رد می شه ، می بینمش و ناخودآگاه جیغ می کشم و می پرم با یه دمپایی سراغش .
- چی بود ؟ چی بود ؟
- سوسک بود ، دخترم . خیلی کثیفه !
- مامانی ، ترسیدی ؟
- نه دخترم ! واسه چی بترسم ؟
ترسیدی مامانی . پشه ترسیدی !
....
شب که می خوام بخوابم
لباس خواب می پوشم
آب میوه یا شیرمنو ( شیرمو )
قبل از خوابم می پوشم ( می نوشم )
بعدش می لم دشویی ( می رم دستشویی )
چون می دونم جیش ندالم ( جیش دارم )                          

- جیش می کنم ، می خوابم
هل شب همینه کالم ( هر شب همینه کارم )
....
دارم قرصهام رو می خورم .
- مامانم ، مامانیَم ! { هر وقت کار داره ، لحنش مهربونتر می شه }
- جانم ؟
- قص بده !
- قرص نه ! نمی شه !
- خطرکانه ؟!
- آره ، دخترم . مال آدمهای مریضه !
- مال مامانیه !
-  
....
- مامانی !
- جونم ؟
- پتو مینا لو(رو) ندیدی ؟! { مینا عروسکشه ، و پتوش یکی از دستمالهای آشپرخونه است که من شستمش و در اون لحظه خیسه ، در ضمن فکر کنم این بهترین و کاملترین جمله ایه که نورا تا حالا ساخته }
- چرا دخترم ! من پتوی مینا رو شستم . بیا یکی دیگه بهت بدم .
- مسی .( مرسي )
- بیا دخترم این آبیه رو بگیر .
- اینو دوس ندالم .
-   

....
- مامانی ، بیا !
- جونم ؟
-بیشن ، بشین . { تا بشینم ، سیصد دفعه ی دیگه می گه  بشين} .
- باشه دخترم . { می شینم ، یه کلاه بوقی که از یه تولد با خودش آورده رو می ذاره رو سرم }.
- تولدت مبالک .
- مرسی عزیزم { دستشو انگار یه چیزی توشه میاره جلوی دهنم }
-شمو اوف کن !
- { الکی دستشو فوت می کنم }
- بلم کیک بیالم .
- مرسی دخترم . کیک نمی خواد .
(می ره به سمت آشپزخونه ) : - تکون نخولیا ! { تا برسه مدام تکرار می کنه } - تکون نخولیا !
{ می ره با یه نعلبکی خالی برمی گرده }
- بیا ! کیک بخول ! { دستشو می کشه توی نعلبکی خالی ، می ذاره دهنم }
- به به ! دخترم چه خوشمزه است . پسته هم توش داره !
{ به هیجان میاد ! یه تیکه دیگه از مثلا کیک توی نعلبکی برمی داره می ذاره دهن خودش .}
-چه گد ( چقدر) خوشمزاس ! پسته داله !
-

....

{ نورا عادت داره همیشه موقع اذان به ما یاد اوری کنه که دعا کنیم و خودش می گه الهی شکر }
- مامانی ، الله !
- اره دخترم ، اذانه . بیا با هم دعا کنیم .
-!
- خدایا ! به من سلامتی و طول عمر بده و منو براي بابا و مامان نگه دار!
- الهی شکر!
-خدایا به مامان و بابام سلامتی بده و اونا رو برای هم نگه دار !
- الهی شکر!
 - خدایا مامان بزرگا و بابابزرگ رو برامون حفظ کن .
- الهی شکر!
- خدایا همه ی مریضا رو شفا بده !
- باشه !
-

در ضمن فقط كمتر از يكماه تا تولد نورا جون باقي مونده  و نورا روزي يكبار براي خودش تولد مي گيره و دائم مي خونه : تولد . تولد .تولد مبالك . بيا شمو اوف كن ، صد سال زنده بشي . با اين اوصاف يه جورايي داره  تو عمل انجام شده قرارمون مي ده كه حتما براش يه تولد درست وحسابي بگيريم ، هر چند كه من زياد موافق نيستم و يه جمع سه نفره ي ساده رو ترجيح مي دم ، اما بابايي مي گه من تا زنده ام هر سال براي دخترم جشن مي گيرم . اينو نوشتم كه ثبت بشه تا نورا مدرك داشته باشه و بعدا بابايي نزنه زيرش . با اينكه اصلا از تولد گرفتن خوشم نمي ياد اما به خاطر دخترم گذشت مي كنم

   
1-قبل از هر چیز باید بگم که ما داریم خونه مون رو عوض می کنیم ، و می ریم یه خونه ی تازه ، که با همه ی دردسرهای مربوط به اثاث کشی و جابه جایی یه حسن بزرگ داره که به خاطر اون می تونم همه ی سختی ها رو تحمل کنم .خونه ی جدیدمون یه حیاط نقلی و بامزه داره که توش یه باغچه ی سبز و فسقلیه . و نورا کوچولوی ما می تونه از این به بعد طعم بازی تو حیاط و آب تنی کردن توی وان بادیش توی بعداز ظهرهای گرم تابستون رو بچشه . خب خدایا شکرت ، فکر نمی کردم هیچ جایی دیگه غیر از خونه ی پدری بتونم طعم نشستن توی حیاط و یه چایی خوردن دم غروب و با پای برهنه روی زمین واقعی راه رفتن رو بچشم ، چون همون طور که می دونید این روزها با این زندگی توی طبقات مختلف آپارتمان همه مون یه جورایی رو هواییم ، چه جوری می تونیم به خودمون بقبولونیم که اونچه که داریم روش راه می ریم زمین خداست وهمون طور که می گن پر از انرژی های کیهانیه و پا برهنه روش راه رفتن انرژیهای منفی موجود در بدن رو جذب می کنه و جاش انرژی مثبت می ده ؟؟!
2-دیگه اینکه نورا خانوم کماکان داره در جهت سخنوری پیشرفت می کنه ، اما اشکالات مهمی هم در کلامش داره ، مثلا حرف "خ " رو نمی تونه ادا کنه و به جاش می گه "ش" . بنابراین روزی صدبار کتاب به دست میاد سراغ من و می گه : مامانی اینو بشون ، یا هروقت که می خواد یه لقمه بهم تعارف کنه می گه ، مامانی اینو بشر (که البته شما به شکل بخور بخونیدش ) و به همین ترتیب . نکته ی جالب اینه که نورا یه پسردایی داره به نام سینا که اون هم چند ماهی از نورا بزرگتره و اون هم حرف "ه" رو نمی تونه اداکنه و به جاش می گه "خ" ، آخرین باری که با نورا رفته بودیم خونه ی داییش و هنوز حرف زدنش راه نیفتاده بود ، سینا دائم سوار سه چرخه اش می شد و به نورا می گفت : نورا ، خل بده ، خل ! حالا تصور کنید اگه از سه چرخه چیزی باقی مونده باشه و بشه هنوز سوارش شد ، با توجه به اینکه نورا یاد گرفته که کاری که دفعه ی قبل می کرده خل دادن بوده این هفته که با نورا قراره بریم اونجا ، احتمالا نورا می شینه رو سه چرخه وهی می گه : سینا ، شل بده ، شل !!!
3-دیگه از چیزهای غلطی که نورا می گه اینه که وقتی شعر یه توپ دارم قلقلیه رو می خونه ، می گه یه توپ دارم قلقلی داره ، احتمالا بچه ام فکر می کنه که قلقلی یه چیز داشتنیه نه یه صفت شدنی ! به طور کلی دوست نداره چیزی رو به قرینه ی لفظی حذف کنه ، عاشق افعاله ، مثلا وقتی شعر اتل متل توتوله رو می خونه ... می گه اتل متل توتوله ، گاو حسن چه جوره ! نه شیر داره نه پست*ون داره !!!! یه وقتایی هم دو تا مشتشو می ذاره رو هم و جم جمک برگ خزون بازی می کنه ، با این تفاوت که می خونه ، جم جمک برگ حلزون . هر وقت هم که از بغل اجاق گاز یا هر چیز خطرناک دیگه ای رد می شه با احتیاط خودشو می کشه کنار و می گه ، خطرکانه !
 4-شما می دونید نورا خانومی که از سگ و گربه و هر جونور دیگه ای با آغوش باز استقبال می کنه و از هیچی نمی ترسه چطوره که انقدر از مگس و پشه می ترسه ؟! هر وقت مگس می بینه ، فرار می کنه و می دوه سمت من و می گه ترسیدم !! مدس ( بر وزن همون مگس بخونیدش ) برو !! برو مدس !!
5-از تناقضات دیگه ی شخصیتی این بچه اینه که ، دائم یه حرکاتی می کنه که منو تشویق کنه دنبالش کنم و مثلا بخورمش ، و وقتی من ژست این کارو می گیرم و دنبالش می کنم می ترسه
، اونقدر که حتی کار به گریه هم می کشه و التماس می کنه : مامان منو نشر ، منو نشر !! و تا آروم می شینم و می گم مامانی نمی خورمت ، دوباره میاد یه کاری می کنه که منو تشویق به خوردنش کنه !!
6-آهان راستی یه تناقض دیگه ام داره ، البته با بچه های دیگه ، نمی دونم چرا توی دوره و زمونه ای که همه ی بچه ها عاشق فیلم و تلویزیون و کارتون هستن این وروجک اصلا کوچکترین توجهی به تلویزیون و کارتون نداره و هیچ فیلمی نیست که از ما بخواد تا دوباره که هیچ لااقل یه بار ببینه !! اغلب اوقات وقتی تلویزیون رو روشن می کنم برای این که بشینه ناچارم همزمان کتاب هم براش بخونم و طبیعتا بعد از مدت کوتاهی خودم خسته می شم و تلویزیون رو خفه می کنم و به کتاب خوندنم ادامه می دم . ( البته این ماجرا یه استثناء هم داره واون برنامه ی توپولوهاست که واقعا عاشقشه ) .
7-یه عالمه شعر یاد گرفته بخونه و وقتی برامون می خونه واقعا مست می شیم از لذت . البته توش خیلی غلط غلوط داره اما خب مهم اینه که ما می فهمیم و حالشو می بریم .
 8- دیگه اینکه به طرز عجیب و بامزه ای تموم کارهای ما رو ثبت و ضبط می کنه و به موقع تحویلمون می ده ، مثلا کیفشو می اندازه روی دوشش و می گه : من می رم اداله ! (اداره ) .
9-از لگو های خونه سازی خیلی خوشش می یاد و باهاشون هر چیزی رو که دوست داره می سازه ، ماشین ، سه چرخه و ... البته چیزهایی که میسازه هیچ کجای دنیا احتمالا به جز مغز کوچولوی خودش به رسمیت شناخته نمی شن.
خیلی دوست دارم باز هم از کارهای جدید نورا بنویسم اما اونقدر به خاطر اسباب کشی فکر توی سرمه که نمی تونم تمرکز کنم ، بنابراین فعلا همین قدر از این وروجک ما داشته باشید و دعا کنید که اسباب کشی من به خیر و خوشی انجام بشه و زودی بتونم بیام آپ کنم ، در عوض من هم سعی می کنم تو اولین فرصت عکسهای در حیاط نورا رو اینجا بذارم !!
   

هر روز می بینمش و دیدنش تلخم می کنه

نزدیک خونه مون یه مسجد قدیمیه . یه مسجدی که به مسجد جامع محلمون معروفه . یه جورایی مادر مسجدهای دیگه است . پیر و پر ابهت و قابل احترام . روزهایی که صبح زود شیفت دارم ، هنوز چیزی از ساعت چهار نگذشته که سرویس میاد دنبالم واز جلوی مسجد رد می شم ، توی سرویس نشستم و در حالیکه دارم خمیازه می کشم و چشمهای خواب آلوده ام رو به زور باز نگه می دارم ، با خودم فکر می کنم که اگه این پول لعنتی وجود نداشت الان توی تختم بودم و داشتم بقیه ی خواب شیرینمو می دیدم و هیچ چیز نمی تونست اون موقع صبح منو از رختخواب گرمم بیرون بکشه . اونوقته که اونو می بینم ، اون موقع روز ، توی اون تاریکی . همون جا ایستاده ، جلوی مسجد ، توی اون حیاط کوچولوی بی دیواری که با چند تا نرده حد و مرزش معلوم شده ، نیمچه حیاطی ، که به یمن گلدون ها و آب پاشی صبحگاهی و خاک نم دارش و نور سبزی که از بالای گنبد مسجد توی اون تاریکی مثل یه آبشار سبز ریخته روش ، شکل سجاده ی مادربزرگاست، وقتی موقع غروب نشستن سرش و دارن دونه های تسبیحو جا به جا می کنن ، تا اذون بشه و نماز مغرب و عشاشون رو بخونن . شکل همه ی چیزای خوبیه که از بچگی برامون با بزرگترین نامی که بلدیم همراه بوده . اونجا ایستاده ، توی اون حیاط ، فارغ از شماره ی بزرگ اعدادی که نشون آدمهاییه که خوابن و هرگز نه صداشو می شنون و نه می دونن که وجود داره ، ، فارغ از تمام دنیا ، چشمهاشو بسته و غرق کارشه ، انگار از روز اول این کاره به دنیا اومده بوده ،انگار دستمزد خیلی کلونی می گیره که این جور با لذت به کارش می رسه ، انگار حتی یه بار هم به گرمی رختخواب و بقیه ی خوابش فکر نکرده . عبای قهوه ایشو انداخته رو دوشش و کلاه کوچولوی سفیدش به سرشه و تمام قواشو جمع کرده تا با رساترین صدایی که می تونه پیغامشو بگه .صدای اذون پخش می شه روی گلدونها ، توی اون حیاط سبز و روی اون خاک نمدار . هر روز می بینمش و دیدنش تلخم می کنه ...

پ .ن :گاهی آدم یه دغدغه هایی داره که هر کاری می کنه از سرش بیرون نمی ره ، حتی اگه نخوای بنویسیشون ، یا فکر کنی اینجا جاش نیست .قبلا هم توی پست " ذهن زیبا " راجع  به این دغدغه ها نوشته بودم و یه توضیحی هم داده بودم .
   
من نمی دونم نوشتن این پست چقدر برای دیگران جالب و خوندنیه ...ولی راستشو بخواین حتی اگه هیچ کس هم این پست رو نخونه من برای دل خودم و این که یه جایی کارهای نورا رو ثبت کنم تا در آینده یادم نره که این موش کوچولو از کجا به کجا رسیده ، دوست دارم یه پست کامل در مورد نورا بنویسم ...هر چند که نورا اونقدر این اواخر تغییرکرده که حتی یه پست کامل هم براش کمه . واقعیتش اینه که من همیشه از خوندن این جور پست های دوستان نورا که همسن اون هستن خیلی خوشم میاد ، چون فکر می کنم مثل یه کلاس آموزشی می مونه که به شناخت هر چه بیشتر ما از بچه ها کمک می کنه ...درسته که کتابهای زیادی برای مطالعه هست ولی تجربه های شخصی و ملموس همیشه بهتره ، چون خوندنشون هم مفرحه و هم آموزنده ... به خاطر این که کمتر چیزی رو از قلم بندازم ، یه پست شماره دار می ذارم :
1.نورای گل من 27 اردیبهشت 22 ماهه می شه و این معنیش اینه که دخترکم تا دوسالگی فقط دوماه دیگه باید انتظار بکشه . به نظر من دوسالگی خیلی سن مهمیه .
2.نورا خانوم ما ، تقریبا هر کلمه ای رو که بشنوه تکرار می کنه ، حتی جملات دو و سه کلمه ای هم می سازه . بعد از خوردن آب یا هر وقت که اذان رو می شنوه دستاش رو می بره سمت آسمون و می گه : الهی شکر . و هرزمان که احساس کنه کوچکترین دلخوری از دستش دارم فوری می گه : مامانی ، دوست دارم ( به کسر سین ) !!
3. به نسبت گذشته کمتر حرف گوش می کنه و خرابکارتر شده ، اما در مجموع خیلی خانومه ، چون هر کار بدی که می کنه می گه ببخشید ، و کافیه که من بهش بگم که از دستش ناراحتم و کاری که کرده زشت بوده ، اونوقت تمام تلاششو می کنه تا با بوسه های شیرین و متعددش از دل من در بیاره و وقتی ازش می خوام که دیگه اون کار رو نکنه تند تند می گه باشه باشه ... نکته ی جالب اینه که خیلی از من حساب می بره و اصلا طاقت نداره که من کوچکترین دلخوری ای از دستش داشته باشم ...
4. شبها موقع خواب می گه : ( شب بلیل - به کسر لام ) و صبحها تا چشمشو باز می کنه می گه ( سلام .صبح بلیل )
5.هنوز هم به موقع ، وقتی که احساس می کنه شب شده و خسته است می گه لالا و با ما بای بای می کنه و می ره بی سر و صدا توی تختش می خوابه .(صد البته من و شما بهتر می دونیم که یه خرگوشی زیر نیم کاسه اش هست و گرنه کدوم بچه ای تو مرز دوسالگی این طور با عشق از آتیش سوزوندن شبانگاهی دل می کنه ؟! )
6. علاقه اش به خرگوشش نه تنها کم نشده بلکه دیگه صبحها وقتی بیدار می شه نمی تونه ازش دل بکنه
و می خواد اونو به زور از تختش بیرون بیاره . خلاصه که هر روز صبح ما ماجرایی داریم با پنهون کردن خرگوشش . دائم از ما می خواد به خرگوشش ابراز علاقه کنیم ، انقدر که من تو این مدت به این یه تیکه پارچه ی صورتی گفتم دوستت دارم به بابایی نورا نگفتم !! به همین می گن بچه سالاری ؟!
7. این نورا خانوم ما به طرز عجیب غریبی مستقله ، به سرعت با همه دوست می شه (منظورم از همه ، فقط آدم بزرگهاست ) و همه جا بدون کوچکترین بهانه گیری بی ما می ره و می مونه و اصولا انقدر از دیدن آدمهای جدید لذت می بره که گاهی مارو فراموش می کنه و با اونها گرم می گیره البته اگه از ته دلم بخوام بگم ، راستش اینها اصلا مایه ی خوشحالی من نیست و عمیقا به مامانهایی که بچه هاشون همش دوست دارن کنار اونها و چسبیده به اونها باشن حسودیم می شه ، احساس می کنم اونجوری احساسات مادرانه ی آدم بیشتر ارضا می شه . تازه چه معنی داره دختر انقدر زودجوش باشه و انقدر توکوچه و خیابون برای همه بوس بفرسته ... ؟!! گاهی به زور خلق الله رو تو کوچه و خیابون بوس می کنه ...خداییش دخترم
، دخترای قدیم... . .
8. دیگه اینکه حسابی به درست کردن بازیهای فکریش مسلط شده ، الان می تونه تمام اشکال رو درست سر جاشون بذاره ، حتی می تونه شکلها رو براساس رنگشون طبقه بندی کنه مثلا قرمزها رو روی هم و سبزها و زردها و آبی ها رو هم روی هم جداگانه می چینه .
9.هنوز به کتاب خوندن ( یعنی اگه خونده کنی براش ، صیغه ی فعلش رو خودتون درست کنید ) به شدت علاقه منده ، می شه با این کار مدتها مشغولش کرد ، جالب اینه که خودش راجع به هر صفحه توضیح می ده که مثلا توی این صفحه نی نی داره چی کارمی کنه ( من از این بخشش خیلی خوشم می یاد )
10.کار دیگه ای که مورد علاقه شه ، آشپزیه . کافیه دو تا قابلمه با یه کم ماکارونی و هویج و سیب زمینی ، لوبیا یا هر چی تو یخچال هست بهش بدی تا یه دوساعتی با اونها مشغول آشپزی باشه ، واگر هم احیانا بخوای به غذاش سرک بکشی و درشو برداری داد می زنه : بپزه ...بپزه ...( یعنی درشو برندار، نمی پزه!!! ) خداروشکر که از ما نمی خواد اون معجونی که درست کرده رو بخوریم ،چون خودم با دوتا چشمام دیدم هر آشغالی از روی زمین پیدا می کنه می ریزه تو قابلمه ، حتی یکبار یه تار از موهاشم که لای کشش گیر کرده بود انداخت توش و وقتی من گفتم اه ( به فتح الف ) گفت : اه نه ، مون منه !! ( این نون رو بی خود و بی جهت به آخر خیلی از کلمه هاش اضافه می کنه )
11. وضعیت غذا خوردنش کماکان تعریفی نداره که هیچ ، تازه از اونجایی که یاد گرفته حرف بزنه ، برای خوردن یک قاشق برنج اونقدر می گه ( هاپو برو ، به به منه !... مگس برو ، به به منه! ...پشه برو ، به به منه !...پیشی برو ، به به منه ! ...) که به اندازه ی یک بشقاب برنج کالری می سوزونه !!! تنها چیزی رو هم که دوست داره فقط گوشته ، و با برنج و سبزیجات اصلا میونه ای نداره ...
12. فرشته کوچولوی ما هنوز هم شصتشو می مکه ، و هر بار که تاول شصتشو نشونش می دیم و ازش می خوایم که این کارو نکنه به ترتیب از انگشت کوچیکش شروع می کنه و تک تک انگشت های دیگه رو که تاول ندارن امتحان می کنه ... ما هم از کرده مون پشیمون می شیم ، چون احتمالا شما هم با ما هم عقیده هستین که میکروبهای موجود روی یک انگشت که دائم هم در حال آب تنی هستن قطعن تمیزتر و کمتر از مجموع چهار تا انگشت دیگه ان ! نه ؟!
13.خانومی ما نقاشیش هم این روزها بهتر شده و خطوطی که می کشه دامنه ی وسیعتری داره ، از اونجاییکه همه ی بچه ها به نقاشی روی دیوار خیلی علاقه دارند ، نورا هم توی خونه ی ما یه دیوار مخصوص به خودش داره ، که باباییش اونو با کاغذهای سفید پنجاه در هفتاد پوشونده و نورا هر بار که می خواد نقاشی کنه ، فقط روی اون دیوار تمرین می کنه ، البته کاغذها تقریبا هفته ای یکبار عوض می شه چون من و بابایی هم گهگاه از نشون دادن توانمندیهامون به نورا دریغ نمی کنیم و قصد داریم تا سال دیگه با این کاردستی های قشنگمون یه نمایشگاه بزنیم !!!
14. شخصیت های محبوب نورا توی این سن : خب ، گفتن نداره که اول از همه ، خرگوشش . بعد سه چرخه اش که بهش می گه : قوقول ، چون قوقولی قوقو می کنه و شکل خروسه ، ( این رو هم بگم که از وقتی این سه چرخه رو خریدیم ، پیاده روی های عصرگاهی با نورا خیلی راحت تر و لذت بخش تر شده ) جری ( از کارتون تام و جری ) با نام مستعار پیشی ، روم به دیوار، شرمنده ام ، کامران و هومن ( که مطمئنم این عناصر مفسد غربزده از خونه ی پرستارش به زندگیش راه پیدا کرده اند !!!!) و بلاخره تمام مردهای محل به خصوص دو تا آقای سوپری سر خیابون با نام مستعار" عمون " که هر روز ماچ مالی می شن و یه خوراکی مجانی به این خانوم خانومای ما می دن ...و همین روزهاست که ورشکست بشن و بار و بندیلشون جمع کنن و برن احتمالا دریان ...
خب ، فکر کنم در حدی که بشه نورای بیست و دوماهه رو تجسم کرد ، نوشتم . خدارو شکر می کنم که به زندگی ما این فرصت رو داد تا بیست و دو ماه گذشته رو از نعمت وجود یه کوچولوی شیرین و دوست داشتنی بهرمنده باشیم و دعا می کنم این موهبت رو هیچوقت از زندگی ما دریغ نکنه و تمام کوچولوها زیر سایه ی پدر و مادرهاشون در صحت و سلامت سالهای دراز زنده و شاد باشن .

پ.ن : از همه ی دوستای گلم که نگرانم بودند ممنونم ، من الان حالم خوبه و انشاالله خوبتر هم می شم . یه مشکلی داشتم که با چند روز بستری خیلی بهتر شد و حالا هم دارم دوره ی نقاهتم رو می گذرونم و قطعا با وجود گرم دوستان خوبی مثل شماها که بهم این همه انرژی می دین در آینده ی نزدیک کاملا به بیماریم غلبه می کنم.
پ . ن : فریبای عزیز ، دلم می خواد تولد رایان گلم رو اینجا توی وبلاگ نورا با کمی تاخیر تبریک بگم و از خدا بخوام که هر جا هستید جمع سه نفره تون سالم و سرحال باشه . اینو بدون که ما تو رو از یاد نبردیم و همیشه منتظرت هستیم تا بیای و برامون بنویسی و سال دیگه این موقع یه جشن تولد درست و حسابی توی وبلاگ خودت برای رایان برپا کنی و ما هم بیایم اونجا و رسما تبریک بگیم .
پ.ن: از همه ی دوستان عزیزم که از من خواستند فونت نوشته هامو درشت تر یا فاصله ی سطور رو بیشتر کنم عذر می خوام ، چون هر کاری می کنم بزرگتر از این نمی شه و فاصله شون هم تغییر نمی کنه ، شاید هم من روششو بلد نیستم . به هر حال لطفا منو همین جوری بپذیرید و تحمل کنید ...












   
نشسته ام لب باغچه . حوصله ام از بلاتکلیفی سر رفته . آدمهای دیگر هم دست کمی از من ندارند . یک جور ویلانی ملموس توی چشم همه شان دودو می زند. انگار منتظر تمام شدن چیزی هستند که نه می دانند کی و نه می دانند چطور شروع شده و حالا باید با یک یاس غمناک تحملش کنند تا تمام شود . منتظر گذر زمانم تا مسئول پذیرش خبرم کند که برایم یک تخت خالی پیدا شده .آمد و شد آدمها را نگاه می کنم . یک خانوم چاق می آید و کنارم می نشیند . وقتی کودکش را با صدای بلند می خواند ، از ته لهجه اش ، و وقتی بهتر می بینمش از فلاسک چای و کیف گنده و ویلانی نگاهش معلوم است که شهرستانی است ، بچه اش ، هم قد و قواره ی نوراست ، برای من که از همین روز اول دلتنگ ندیدن نورا هستم ، بهانه ی خوبی برای جهت دادن به نگاهم است ، بچه ، شیطان و بازیگوش به هر سو می دود ، مستقل و رها ، انگار نگران هیچ چیز نیست ، ماشین ها با سرعت داخل محوطه ی بیمارستان می چرخند ، هر بار ناگهان یکی شان شیهه می کشد و کودک از سمت دیگری می دود ، هر لحظه با هر چرخشی از جا می پرم ، ازوقتی با نگاه دنبالش می کنم دیگر آرام و قرار قبل را ندارم ،صدای تخمه شکستن مادرش هم بیشتر به هم می ریزدم ، کودک در محوطه می دود ، چند بار به آدمها برخورد می کند و می افتد ، دور می شود ، مادرش فریاد می زند ،" دوباره گم می شی ها !! " گم شدن واژه ای نیست که در ارتباط با نورا حتی یکبار هم معنا پیدا کرده باشد. یاد تمام مراقبتهای لحظه به لحظه ام از نورا می افتم . با تردید آمیخته به لبخندی بی دلیل می گویم : پسر شیطونیه ماشاالله ! باید هم سن دختر من باشه ! مادرش پوست تخمه کدوها را از لبش جمع و جور می کند : دختره ! یکسال و چهارماهشه ! از صبح دوبار تو بیمارستان گم شده ! ارقام در ذهنم می چرخند .انگار باورم نمی شود که شش ماه از نورا کوچکتر باشد . بچه دارد تند تند از پله های پارکینگ طبقاتی بیمارستان بالا می رود ، حداقل صد متری با ما فاصله دارد ، دلم آشوب شده ، دارم از دلهره می میرم ، یاد نورا می افتم که در بیست و دوماهگی هنوز نمی توانم اجازه دهم که حتی پنج پله از آپارتمان را دور از چشم مراقب من بالا رود . هر آن نگران پرتاب شدنش هستم . یکنفر بالای پله ها سرش داد می کشد ،" مادرت کجاست . اگر الان با مغز بیفتی پایین هزار تا مادر پیدا می کنی ! " یاد تمام دلهره ها و ترس هایم از وقتی نورا به دنیا آمده می افتم .مادرش برمی خیزد ، انقدر در برخاستنش لختی هست که فکر می کنم تا صبح به بچه نمی رسد. بلند می شویم که برویم داخل لابی ، شاید کمتر حرص بخوریم . هنوز روی نمیکت لابی جا به جا نشده ایم که می آیند و روبرویمان می نشینند، کودک دوباره در لابی می دود شیشه ی شیرخشک در دستش است ، چشمهای بی حوصله ی زیادی دارند دنباش می کنند ، درست وسط لابی زمین می خورد ، کف لابی بیمارستان ولو می شود ، شیشه از دستش رها می شود و عین فرفره روی زمین می چرخد ، مادرش تکیه داده به صندلی ، پاهایش را از صندل بیرون آورده و لا به لای انگشتانش را ورز می دهد ، کودک شیشه را بر می دارد ، چشمهایم از حدقه بیرون زده ، شیشه را بالا می برد و دوباره شروع به مکیدن می کند ، یاد تمام نگرانیهایم به خاطر کمیت و کیفیت تغذیه ی نورا می افتم ، چند نفر اه بلندی می گویند، بابایی نورا دیگر تاب نمی آورد با عصبانیت بلند می شود ، صدایش را بالا می برد و به مادر تذکر می دهد که شیشه را بشوید چون که کف لابی بیمارستان از خیابان هم آلوده تر است .از کارش خجالت می کشم ، فکر می کنم به ما ربطی ندارد که در تربیت کودک دیگران دخالت کنیم ، اما حال او را هم می فهمم ، مادر کودک را از پشت بغل می کند و دوباره روی نیمکت ولو می شود ، بچه چند بار دست و پا می زند و در کمترین زمانی که به ذهن برسد مثل یک درخت مو از یک سمت خم میشود و چشمهایش روی هم می رود ، مست خواب است ، مادرش بی آنکه بداند دائم جابه جایش می کند تا کج نشود ، با هر بار جابه جایی بچه ناگهان ازخواب می پرد ، نمی فهمم چند بار این قصه تکرار می شود ، یاد چشمهای شیرین دخترکم می افتم که چطور قبل از خواب بهشان خیره می شوم و عاشقانه نگاهشان می کنم و برای چند ساعت آتی که قرار است در خواب باشد و نبینمش غصه می خورم ، یاد پاهایم می افتم که چند بار به خاطر راحتی نورا در وضعیت محبوبی که داشته خواب رفته و از دردش به جان آمده ام ، دستم چند بار کرخ شده تا مبادا کوچکترین حرکتی خواب دخترکم را برآشفته کند ، چند بار دردی را به جان خریده ام ، نفسم را بریده ام تا مبادا نسیم بی گاهی خواب گلبرگم را چند پاره کند ... بابایی نورا دوباره بی تاب میشود و با اشاره می گوید که بچه خواب است ، مادرش جا به جایش می کند وکودک در وضعیت جدید بیهوش می شود ...مسئول پذیرش صدایمان می کند ، دارم به وبلاگ نورا و این ماجرا فکر می کنم تا در اولین فرصت پس از ترخیص آنرا بنویسم و اینکه اگر بنویسم کسی از دوستانم باور می کند یا نه ، دارم به این فکر می کنم که چرا اصلا مطمئن نیستم که هر آنچه کرده ام درست بوده باشد ، دارم فکر می کنم که چرا با تمام تلاشی که این روزها برای تربیت خودم می کنم نمی توانم گاهی بعضی آدمها را قضاوت نکنم ، دارم فکر می کنم که آیا او هم در این لحظه به ما به چشم دیوانگان همیشه مضطرب نگاه نمی کند ! دارم فکر می کنم نکند من هم قصه ی وبلاگ دیگری باشم ... آسانسور در مقابلم ایستاده است ، می خواهد بلندم کند تا به راهم ادامه دهم ، باید بروم ... به هر حال باید راهم را بروم ...
   
سال جدید شروع شد . شاید بتونم بگم که بدون اغراق یکی از خاطره انگیزترین و بهترین شروع های سال نو توی زندگیم ، امسال بود . خیلی قشنگ شروع شد . در کنار دختر گلم که عاقل تر ، دوست داشتنی تر ، مهربونتر و زیباتر از گذشته شده و مفهوم شادی و عشق ما رو به هم و به خودش بهتر درک می کنه و بازتاب این درک و فهم یه عالمه عشقه که با چشمهای مهربون و بوسه های قشنگش بهمون هدیه می کنه ، در کنار بابایی خوبش که شروع سال نو رو با هدیه های خیلی خیلی قشنگ و دوست داشتنی برام شیرین تر کرد و با همدلی و همراهی توی سختی ها و گرفتاری های کاری و شیفت های سنگین عید ، اونها رو برام قابل تحمل و گذرا کرد و بعد هم با یه سفر به یاد موندنی یکی از بهترین شروع ها رو برام رقم زد ، در کنار عمه ی مهربون و دوست داشتنی دختر گلم که براش سنگ تموم گذاشت تا توی این سفر قشنگ همه ی لحظات خوبمون تکمیل بشه وهرگز مهر و محبتش رو از یاد نمی برم و دختر عمه ی عزیزش که یکی از بهترین دوستان منه و یه دنیا این مادر و دختر رو دوست دارم و در کنار مامان بزرگها و بابا بزرگ دخترکم که الهی همیشه سالم و سلامت باشن و خدا بهشون طول عمر بده تا سالها سایه ی رحمتشون روی سر ما باشه ، در کنار خاله هاش که به وجود مهربونشون می بالم و دایی و زندایی با محبتی که دخترکم رو یه عالمه دوست دارن و من دلم می خواد تمام اینها رو اینجا ثبت کنم تا دخترکم وقتی که بزرگ شد و خودم و بابایی وقتی که پیرتر و البته فراموشکارتر شدیم لحظات قشنگمون و آدمهای مهربون دور و برمون رو هرگز از یاد نبریم ...گذشته از همه ی اینها چیزی که چشم انداز امسال رو برام خیلی دلنشین می کنه قولهاییه که با بابایی نورا به هم دادیم و قرارهاییه که با هم گذاشتیم ، و اغلبشون بر این پایه می چرخه که سعی کنیم بیشتر از لحظاتمون لذت ببریم ، کمتر سخت بگیریم ، دلهره ها و ملالها رو دور بریزیم ، بیشتر سفر بریم و وقتمون رو بیشتر توی دل طبیعت و یا به دیدار از چیزهایی بگذرونیم که دیدنشون حس زیبایی و لطافت رو در وجودمون عمیقتر کنه و خشونت و تلخی ای که زندگی توی این زمونه و این شهر و این گرفتاریها و ملالها توی روحمون می دمه رو کمرنگتر کنه ، راستش هر دومون به این نتیجه رسیدیم که سختی ها و تلخی ها و گرفتاریها توی زندگی همه ی آدمها هست ، چه بخواهیم و چه نخواهیم اونها جای خودشون رو باز می کنن ولی این خیلی مهمه که ما چقدر اونها رو جدی می گیریم و بهشون بها می دیم و می پردازیم ، باید اینو بدونیم هر چقدر هم که جدیشون بگیریم باز هم نمی تونیم بیش از حد توانمون در برطرف کردنشون تلاش کنیم ، پس بهتره که تلاشمون رو بکنیم ، اما نه در جهت جنگیدن با اونها ، که این خودش به نوعی جدی گرفتنشونه ، بلکه در جهت کارهای مثبت و قشنگی که اثر شیرینشون خواه ناخواه تلخی گزنده ی اونها رو برامون بی تاثیر می کنه ، حتما خیلی ها این جمله ی معروف مادر ترزا رو که یه جورایی سمبل فداکاری و مهرورزیه شنیده اند ، که گفته :"من هرگز در تظاهراتی که علیه جنگ برگزار شده شرکت نمی کنم ، بلکه من در تظاهراتی شرکت می کنم که در حمایت از صلح برگزار می شه "شاید هدف واقعی هر دوی این اتفاقات یکی باشه ، اما این جمله ی مادر ترزا نشون می ده که چقدر رویکرد و نگاه ما به موضوعات می تونه در زندگی مهم باشه ، این مهمه که ما در درونمون قصد جنگیدن با چیزی رو داریم یا نه تلاش می کنیم با یه نگاه مثبت تاثیر اتفاقات منفی روکم رنگ کنیم . به هر حال اینها رو هم اینجا ثبت کردم تا یادم نره که امسال رویکردم به زندگی یه رویکرد همراه با امید و خوشبینی و افکار مثبت بوده و سعی دارم که بیش از هر زمان دیگه ای از فرصتهام ، از بودن با دختر قشنگم و از زندگی سه نفره مون لذت ببرم ...امیدوارم هم من و هم همه ی اونایی که به یمن رسیدن سال جدید تصمیم های قشنگ برای زندگیشون گرفتن ، بتونن تو عملی کردن اونها موفق باشن ...

این هم چند تا عکس از سفر شمال نورا خانوم به همراه بابایی و مامانی




   
بهار می‌آید
دامن کوتاه، پرچین، بلند
بازیگوشی
ارغوانی
هر لباسی به من می‌آید

بهار می‌آید
خم‌های تنم سبز می‌شوند
ترانه، شوخی، شراب، سرخابی
به من می‌آید

بهار می‌آید
آوازخواندن، رقصیدن، پای‌کوبی
به من می‌آید
من به خاک می‌آیم
پرخیال می‌شوم
خراب‌کاری، دسته‌گل، غش غش خنده به من می‌آید

بهار می‌آید
من به تو
تو
اما
تنها
به بهار می‌آیی *

 

برای نوشتن از اونچه که توی یکسال به آدم گذشته ، اونقدر حرف زیاده که حالا که می خوام بنویسمش حس می کنم هر لحظه دارم بیشتر به اختصار نزدیک می شم ، اونقدر که دیگه حرفی باقی نمی مونه ،گاهی که حرفهای آدم خیلی زیاده ناگهان سکوت مهمون دلت می شه چون نمی دونی چی بگی یا از کجا شروع کنی تا حق مطلب ادا بشه و چیزی رو دلت نمونه ...

حالا که به سال گذشته نگاه می کنم ، می بینم که چیزی از تلخی هاش به یاد نمی آرم ، یعنی نه اینکه نبوده ، چون این رسم زندگیه که گه گاه با نشون دادن چهره ی زشتش ما رو به خودمون میاره تا بهتر قدرشو وقتی روی زیباشو برامون عیان می کنه بدونیم ، اما این که می گم من چیزی از تلخی هاش به یاد نمیارم به این خاطره که به قدری سال گذشته برای من آموزگار خوبی بوده و ازش چیز یاد گرفتم و توی دل پر تلاطمش رشد کردم و آزمودم و بزرگ شدم که یه جورایی نمک گیرش هستم و دلم نمیاد تا بدیهاش رو به یاد بیارم ... توی یکسال گذشته ، فهمیدم که چه توانائی هایی داشتم که ازشون غافل بودم ، این توانایی که دختر قشنگم رو یکسال بزرگتر کنم ، این که مادر خوبی باشم ، این که بتونم خونه ی قشنگم رو گرم نگه دارم در حالیکه مسوولیتهای بیرون از خونه ام رو هم به دوش دارم ، این که ، این همه کار و مسوولیت مانع از رشدم نشه و تا اونجاییکه در توانم بوده به اندوخته هام اضافه کنم و روزهامو خیلی به بطالت هدر ندم ، این که بتونم روزهای خیلی سخت رو پشت سر بگذارم و یاد بگیرم که همه ی سختیها با صبر و تحمل تموم می شن اما شهد شیرینی که از سپری کردن اونها با موفقیت توی جون و دل آدم می مونه تا ابد کام آدم رو شیرین می کنه ... امروز داشتم با خودم فکر می کردم که یکی از بزرگترین موهبت های زندگیم تا امروز ، چشیدن طعم شیرین مادری بوده ، فقط خدا می دونه که چقدر از این موضوع خوشحالم و تمام تلاشم رو می کنم تا برای دخترم یه مادر خوب باشم ، و برای رسیدن به این هدف سعی می کنم هر روز از نو متولد بشم ، و هر روز انسان بودن رو به معنای واقعیش تلاش کنم ...

سال نو رو به تمام دوستای مهربون و گلم که اینجا رو می خونن تبریک می گم ، به تمام کسانی که این یکسال خیلی چیزها ازشون آموختم ...آرزو می کنم که سال آینده برای تک تک ما سالی باشه پر از خیر وبرکت و شادکامی و سلامتی و ایمان و خداوند همه ی کسانی رو که دوستشون داریم در کنارمون حفظ و شادیهاشون رو روز افزون کنه ...

 

 *سارا محمدی اردهالی