تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker نورا كوچولو
حالا که از دو سال و دوماه و دوروزگی نورا این وبلاگ رو شروع کردم بهتره از همین امروز شروع کنم به ثبت وقایع اتفاقیه و به این دو سال و دو ..... کاری نداشته باشم و اکتفا کنم به همون قدری که لازم بود تا از شناسنامه ی نورا اینجا ثبت بشه . اما اینکه نورا الان چه کارایی می کنه یا در چه اندازه و سایزیه ، چیزیه که فکر کنم در اینده برای خودش هم دونستنش جالب باشه .شیرین عسل ما الان دقیقن ۹ کیلو و پونصد گرمه که اگه وزن یه پمپرز جیشی و یه سارافون خنک تابستونی رو ازش کم کنیم فکر کنم شیرین یه ۹ کیلو و سیصدی برای ما باقی بمونه . به راحتی بدون اینکه زیاد زمین بخوره ، راه می ره . اغلب کاراشو با دست چپ انجام می ده ، نا نای می کنه ، بوس یا بهتره بگم تف مال می کنه ، بای بای می کنه ، یک سری کلمات رو مثل " بابایی ، دد ، مامانی ، آب ، جو جو ، پیشی " رو به شکل قابل فهمی می گه ! البته الان نگید که بله زبون خر و خلج می فهمه ! نه نگران نباشید دخترم یه طوری این کلمات رو می گه که شما هم به راحتی می فهمید !دیگه اینکه همه ی حرفای مارو تقریبن می فهمه ، ( البته اگه معنای فهمیدن در قاموس بزرگترا عمل کردن باشه ، نه ! هیچی رو نمی فهمه! ) ، عاشق تختش ، پدرش ، خرگوشش و سر آخر اگه فرصتی پیدا کنه مامانشه ! البته این خرگوش رو اینجا داشته باشید که حکایتش در یه نیمچه پست نمی گنجه و بعدن براتون مفصلن توضیح می دم . فعلن برای کارایی که نورا تو این سن می کنه همینقدر کافیه تا بعد اگه یادم بیاد یه چیزایی اضافه کنم ...

 

نورا- در روز تولدش و فرداي روز تولد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:4  توسط مامان نورا  | 



نورا کوچولو الان یکسال و دوماه و دوروزشه که مامانیش تصمیم گرفته ، یه وبلاگ کوچولو براش راه بندازه ، و اگر چه یه کم دیر شده اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است . از طرفی خانوم کوچولوی ما این روزها حرفهای بیشتری داره برای گفته شدن به عبارت دیگه ، نوشتن از کارهای بامزه و اتفاقاتی که براش می افته یا بهتره بگم اتفاقاتی که اون برای ما می ندازه !! راحتتره .

برای اینکه با نورا کوچولوی من آشنا بشین باید یه قدری از شناسنامه اش رو اینجا رو کنم . یه روز پاییزی توی آبان ماه برای اولین بار با یه بیبی چک صورتی رنگ فهمیدم که یه دونه ی کوچولو توی دلم جونه زده با خوشحالی از توی دستشویی پریدم بیرون ( ببخشید ، ولی واقعن اونجا بود که برای اولین بار این رازو فهمیدم ) و دو تاخط خوشرنگ رو که به نظرم هنوز هم خوشرنگ ترین بنفش دنیاست به بابایی نورا نشون دادم ، هیچکدوم اولش باورمون نمی شد یعنی راستش رو بخواین این اولین ماهی بود که به طور جدی !!! تصمیم گرفته بودیم که یه دونه بکاریم و اصلن فکرش رو هم نمی کردیم که با اولین تعارف این دونه کوچولو پا به خونه ی دل مامانیش بذاره ! ولی فردا عصر که از ازمایشگاه جواب ازمایشو گرفتم و به بابایی نورا زنگ زدم و گفتم که باباشدنت مبارک! دیگه همه چی جدی جدی شده بود و ما فهمیدیم که یه راه دراز در پیش داریم. نه ماه بعد ( دیگه بهتره از بلایایی که این دونه کوچولو توی این نه ماه سر مامانیش اورد بگذرم چون حتی یادآوریش هم شیرینی حضور فعلیش رو یه کمی نمکی می کنه ) ، درست ساعت ده و ده دقیقه ی روز بیست و هفتم تیر سال بعد یعنی هزار و سیصد و هشتاد و پنج دونه کوچولوی ما به زحمت خودشو از توی تاریکی بیرون کشید و به افتاب سلام کرد و ما صاحب یه فرشته کوچولو شدیم . البته بازم اگه بخوام صادق باشم باید بگم که "فرشته کوچولو " به قول قیصر امین پور همون "تعبیر عاشقانه ی اشکاله" ، وگرنه اون موجود سرخ دو کیلو و ششصد و هفتاد گرمی با ۴۸ سانت قدش ما رو بیشتر یاد یه خرچوسونه ی چروک می انداخت و ما هر دومون تمام سعی و تلاشمون رو می کردیم که با نگاههای عاشقونه به همدیگه و بعد کشیدن این نگاه روی صورت خرچو... ببخشید فرشته کوچولو وانمود کنیم که چه عروسک قشنگی !!!!!!! به زندگیمون پا گذاشته! به هر حال ما از این دوره گذشتیم بهتره شما هم بگذرید و به همین اکتفا کنید که شش ، هفت ماه بعد جوجه اردک زشت ما تبدیل شد به یه پرنسس خوشگل و خواستنی که هم ما رو روسفید کرد و هم خودش سری تو سرا دراورد و کلی طرفدار پیدا کرد . اين عكسهارو هم اينجا گذاشتم تا خودتون قضاوت كنيد ( با نگه داشتن موس روي هر عكس سن نورا رو مي تونيد ببينيد)

اولين عكس نورا كوچولو- يكساعت بعد از تولد - بيمارستان مادران

 

نورا- در 4 ماهگي

 

نورا در 7 ماهگي

 

نورا در يازده ماهگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط مامان نورا  |