
برای اینکه با نورا کوچولوی من آشنا بشین باید یه قدری از شناسنامه اش رو اینجا رو کنم . یه روز پاییزی توی آبان ماه برای اولین بار با یه بیبی چک صورتی رنگ فهمیدم که یه دونه ی کوچولو توی دلم جونه زده با خوشحالی از توی دستشویی پریدم بیرون ( ببخشید ، ولی واقعن اونجا بود که برای اولین بار این رازو فهمیدم ) و دو تاخط خوشرنگ رو که به نظرم هنوز هم خوشرنگ ترین بنفش دنیاست به بابایی نورا نشون دادم ، هیچکدوم اولش باورمون نمی شد یعنی راستش رو بخواین این اولین ماهی بود که به طور جدی !!! تصمیم گرفته بودیم که یه دونه بکاریم و اصلن فکرش رو هم نمی کردیم که با اولین تعارف این دونه کوچولو پا به خونه ی دل مامانیش بذاره ! ولی فردا عصر که از ازمایشگاه جواب ازمایشو گرفتم و به بابایی نورا زنگ زدم و گفتم که باباشدنت مبارک! دیگه همه چی جدی جدی شده بود و ما فهمیدیم که یه راه دراز در پیش داریم. نه ماه بعد ( دیگه بهتره از بلایایی که این دونه کوچولو توی این نه ماه سر مامانیش اورد بگذرم چون حتی یادآوریش هم شیرینی حضور فعلیش رو یه کمی نمکی می کنه ) ، درست ساعت ده و ده دقیقه ی روز بیست و هفتم تیر سال بعد یعنی هزار و سیصد و هشتاد و پنج دونه کوچولوی ما به زحمت خودشو از توی تاریکی بیرون کشید و به افتاب سلام کرد و ما صاحب یه فرشته کوچولو شدیم . البته بازم اگه بخوام صادق باشم باید بگم که "فرشته کوچولو " به قول قیصر امین پور همون "تعبیر عاشقانه ی اشکاله" ، وگرنه اون موجود سرخ دو کیلو و ششصد و هفتاد گرمی با ۴۸ سانت قدش ما رو بیشتر یاد یه خرچوسونه ی چروک می انداخت و ما هر دومون تمام سعی و تلاشمون رو می کردیم که با نگاههای عاشقونه به همدیگه و بعد کشیدن این نگاه روی صورت خرچو... ببخشید فرشته کوچولو وانمود کنیم که چه عروسک قشنگی !!!!!!! به زندگیمون پا گذاشته! به هر حال ما از این دوره گذشتیم بهتره شما هم بگذرید و به همین اکتفا کنید که شش ، هفت ماه بعد جوجه اردک زشت ما تبدیل شد به یه پرنسس خوشگل و خواستنی که هم ما رو روسفید کرد و هم خودش سری تو سرا دراورد و کلی طرفدار پیدا کرد . اين عكسهارو هم اينجا گذاشتم تا خودتون قضاوت كنيد ( با نگه داشتن موس روي هر عكس سن نورا رو مي تونيد ببينيد)



