نورا این هفته به اولین سفر تنهایی خودش رفت . منظورم از تنهایی ، اینه که بدون من و فقط با بابائیش . وقتی یه بچه تو این سن بدون مادرشه ، یه جورایی انگار تنهاست.
راستش عواملی پیش اومد که من مجبور شدم دخترم رو تنها بذارم ، بدون این که دلم بخواد.و وقتی که از پیشم رفت حسابی غصه خوردم .اما مجبورشدم .
به هر حال نورا رفت ، یه سه روزی دور از من با باباییش گشت و گذار کرد و صد شکر و هزار سپاس از خدای متعال که صحیح و سالم پیش من برگشت . امیدوارم هرگز دیگه روزگار نخواد که من دور از نورا باشم . این سفر گرچه احتمالن یه تجربه ی فراغت خوب برای من و یه تجربه ی سازنده برای بابائیش و یه اتفاق خوشایند برای اقوام پدری نورا بود که بعد از چندی نوه ی دلبندشون رو می دیدند ، اما به نظر من تنها کسی که از این سفر کمتر از بقیه سود برد نورای گل من بود . گرچه در ظاهر همه ی عکسها و فیلمها توی فرودگاه و کنار اقوام و لب دریا شاهد این مدعاست که به دخترکم خیلی خوش گذشته ، و دائمن در حال شادی و بازی بوده ، اما راستش من مطمئنم که نورا در تمام مدت یه چیز گم شده داشته و خلاء وجود من رو کاملن احساس می کرده . این مدعا رو شب بیداری هاش و بیقراری های شبونه اش اونجا ثابت می کنه ، بارها پیش اومده که نورا با من توی یه سفر دور از خونه و تختش بوده ، اما راحت و آروم تا صبح خوابیده و هر از گاهی که چشمای نازشو باز کرده تا منو کنار خودش دیده آروم شده . اینو به این خاطر نمی گم که خیلی از خودم متشکرم یا اینکه فکر می کنم نورا خیلی به من وابسته است . نه ! خلاء من برای نورا ، خلاء یه مادر برای هر کودکیه که به هر دلیل دور از مادرش می مونه . و این رازیه که هیچ پدری و هیچ انسانی هر چقدر نزدیک به اون کودک نمی تونه بفهمه ! این رازیه که اون بچه تا ابد تو دلش نگه می داره و بار دلش می مونه هرچند که نتونه چیزی بگه یا نشون بده .
راستش عواملی پیش اومد که من مجبور شدم دخترم رو تنها بذارم ، بدون این که دلم بخواد.و وقتی که از پیشم رفت حسابی غصه خوردم .اما مجبورشدم .
به هر حال نورا رفت ، یه سه روزی دور از من با باباییش گشت و گذار کرد و صد شکر و هزار سپاس از خدای متعال که صحیح و سالم پیش من برگشت . امیدوارم هرگز دیگه روزگار نخواد که من دور از نورا باشم . این سفر گرچه احتمالن یه تجربه ی فراغت خوب برای من و یه تجربه ی سازنده برای بابائیش و یه اتفاق خوشایند برای اقوام پدری نورا بود که بعد از چندی نوه ی دلبندشون رو می دیدند ، اما به نظر من تنها کسی که از این سفر کمتر از بقیه سود برد نورای گل من بود . گرچه در ظاهر همه ی عکسها و فیلمها توی فرودگاه و کنار اقوام و لب دریا شاهد این مدعاست که به دخترکم خیلی خوش گذشته ، و دائمن در حال شادی و بازی بوده ، اما راستش من مطمئنم که نورا در تمام مدت یه چیز گم شده داشته و خلاء وجود من رو کاملن احساس می کرده . این مدعا رو شب بیداری هاش و بیقراری های شبونه اش اونجا ثابت می کنه ، بارها پیش اومده که نورا با من توی یه سفر دور از خونه و تختش بوده ، اما راحت و آروم تا صبح خوابیده و هر از گاهی که چشمای نازشو باز کرده تا منو کنار خودش دیده آروم شده . اینو به این خاطر نمی گم که خیلی از خودم متشکرم یا اینکه فکر می کنم نورا خیلی به من وابسته است . نه ! خلاء من برای نورا ، خلاء یه مادر برای هر کودکیه که به هر دلیل دور از مادرش می مونه . و این رازیه که هیچ پدری و هیچ انسانی هر چقدر نزدیک به اون کودک نمی تونه بفهمه ! این رازیه که اون بچه تا ابد تو دلش نگه می داره و بار دلش می مونه هرچند که نتونه چیزی بگه یا نشون بده .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:19  توسط مامان نورا
|
این ماجرای خرگوش نورا انقدر جالبه که ارزش داره یه پست رو بهش اختصاص بدم . راستش نورا درست چهل روزش بود که یکی از دوستان بابایی نورا که یه جورایی دوست من هم محسوب می شد برای اینکه یه جورایی باب دوستی رو با نورا هم باز کنه ، براش یه کادوی خوشگل اورد. این کادوی زیبا تشکیل شده بود از یه النگوی خیلی خوشگل نقش و نگار دار و احتمالا برای اینکه لطافت قضیه حفظ بشه و این هدیه زیاد جنبه ی مادی نداشته باشه یه خرگوش پارچه ای صورتی هم ضمیمه اش کرده بود. همون شب اون خرگوش پارچه ای رو به خاطر لطافت زیادش مثل بقیه ی اسباب بازی های لطیف و پارچه ای نورا به تختش اضافه کردم تا باهاشون بازی کنه و راحت بخوابه ولی نمی دونستم که با این کارم دارم برگ مهمی رو به دفتر زندگی نورا اضافه می کنم . از اون شب به بعد این خرگوش صورتی همیشه توی تخت نورا بود و مثل بقیه ی اسباب بازی ها بهش اعتنای خاصی نمی کردیم . و ناگهان یه روز به خودمون اومدیم و دیدیم که دختر کوچولومون بدجوری عاشق این خرگوش خانوم شده طوری که به محض اینکه یاد گرفت از دستاش استفاده کنه دائمن اونو به خودش می چسبوند ، بعد که شروع کرد به دندون درآوردن تمام خارش لثه هاشو با جویدن و به نیش کشیدن خرگوشش التیام می داد ، وقتی یاد گرفت که با گریه به ما حالی کنه چیزی رو می خواد با دیدن خرگوشش از دور به گریه می افتاد و تا اون رو بهش نمی دادیم و بغلش نمی کرد اروم نمی شد ،بعد کم کم به ما حالی کرد که تحت هیچ شرایطی بدون اون نمی خوابه و موقع خواب باید حتمن اونو بغل کنه و هرجا هم که مهمونی می ره باید حتمن با خرگوشش بره ، اولین چیزی رو که خوب شناخت و با گفتن اسمش اون رو سریع پیدا می کرد خرگوشش بود ، حتی این روزها که یاد گرفته بوس های اساسی و صدادار بکنه دائمن خرگوشش اون هم از لباش ( منظورم همون پوزه است ) بوس می کنه . قضیه ی این خرگوش صورتی تو زندگی نورا اونقدر جدیه که همه ی اطرافیان ، دوست و آشنا ، وقتی اسم نورا میاد ،اونو با خرگوشش تصور می کنن و همه می شناسنش .خلاصه که این خرگوشه بدجوری شده هووی من و بابائیش .
گوشه ي سمت چپ تصوير مي تونيد خرگوش نورا رو در روزهاي جووني و شادابيش ببينين

كم كم داره با خرگوشش دوست مي شه!

حالا ديگه طفلكي خرگوشك هفته اي دو بار بايد بره حموم تا قابل تحمل بشه !

+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:54  توسط مامان نورا
|
نورا تازگی ها به شدت جیغ می کشه . به هر چیزی دست می زنه که نباید بزنه ، همزمان جیغ هم می کشه.حکایتش ، حکایت همون گربه دزده است با این تفاوت که حتی کار به چوب کشیدن هم نمی رسه ، اینجاست که حتی اگر من نبینمش هم می فهمم که داره یه کار خطرناکی می کنه . البته این جیغ ها
اگر چه متحد الشکل و اغلب بنفش رنگ هستند اما معانی مختلفی رو دربر دارند که با کمی دقت می شه به اونها پی برد. مثلن : - به من کاری نداشته باشید ! می خوام تموم فنجونای توی ویترین رو بشکنم !- ولم کنید ! می خوام این گوش پاک کن رو بکنم ته حلقم ! - چیکارم دارید! می خوام با این موچین مامانم چشممو درآرم! - جلو نیایید ! می خوام این آشغال رو بخورم ! - تنهام بذارید ! می خوام همه ی دی وی دی های بابائیم رو تف مال کنم بعد هم با ناخنم روشون گل بکشم ! - دست از سرم بردارید ! بذارین ببینم چه آشغالهای جدیدی از دیروز به سطل اضافه شده !...
دلایل جیغ های نورا مثل صدای ممتد جیغش تمومی نداره ! بهتره شما کوتاه بیاین و به همین مثالها اکتفا کنید. اما چیزی که مهمه اینه که جوجوی ما هنوز نصف تنه اش از تو تخم درنیومده یاد گرفته که چه جوری از ما باج بگیره و به خواسته هاش برسه و چطور آبروی ما رو ببره که ما به خاطر اینکه صداش قطع بشه ، اگر چه موچین رو از یه دستش می گیریم ولی فرموژه رو بدیم به اون دست دیگه اش ! یا اگر مجبوریم دی وی دی ها رو به زور از دستش دربیاریم ، به روی خودمون نیاریم که انگشتش رو کرده تو سوراخ یه سی دی و به هیچوجه هم پسش نمی ده و بذاریم حداقل اونو داشته باشه ! خب ، اشکالی نداره ! سیاست و محافظه کاری مثل دو برادر تنگ دل هم می شینن ! اون بزرگ می شه و باید تمرین سیاست کنه و ما پیر می شیم و باید مشق محافظه کاری ! اگر نه که بدجوری کلاهمون می یفته پس معرکه !...
اگر چه متحد الشکل و اغلب بنفش رنگ هستند اما معانی مختلفی رو دربر دارند که با کمی دقت می شه به اونها پی برد. مثلن : - به من کاری نداشته باشید ! می خوام تموم فنجونای توی ویترین رو بشکنم !- ولم کنید ! می خوام این گوش پاک کن رو بکنم ته حلقم ! - چیکارم دارید! می خوام با این موچین مامانم چشممو درآرم! - جلو نیایید ! می خوام این آشغال رو بخورم ! - تنهام بذارید ! می خوام همه ی دی وی دی های بابائیم رو تف مال کنم بعد هم با ناخنم روشون گل بکشم ! - دست از سرم بردارید ! بذارین ببینم چه آشغالهای جدیدی از دیروز به سطل اضافه شده !...
دلایل جیغ های نورا مثل صدای ممتد جیغش تمومی نداره ! بهتره شما کوتاه بیاین و به همین مثالها اکتفا کنید. اما چیزی که مهمه اینه که جوجوی ما هنوز نصف تنه اش از تو تخم درنیومده یاد گرفته که چه جوری از ما باج بگیره و به خواسته هاش برسه و چطور آبروی ما رو ببره که ما به خاطر اینکه صداش قطع بشه ، اگر چه موچین رو از یه دستش می گیریم ولی فرموژه رو بدیم به اون دست دیگه اش ! یا اگر مجبوریم دی وی دی ها رو به زور از دستش دربیاریم ، به روی خودمون نیاریم که انگشتش رو کرده تو سوراخ یه سی دی و به هیچوجه هم پسش نمی ده و بذاریم حداقل اونو داشته باشه ! خب ، اشکالی نداره ! سیاست و محافظه کاری مثل دو برادر تنگ دل هم می شینن ! اون بزرگ می شه و باید تمرین سیاست کنه و ما پیر می شیم و باید مشق محافظه کاری ! اگر نه که بدجوری کلاهمون می یفته پس معرکه !...
نورا در حال آمادگي براي شكستن سهميه روزانه اش از چيزاي توي ويترين

نورا در حال جيغ كشيدن

شادي بعد از جيغ

+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 22:56  توسط مامان نورا
|
می دونم که این وبلاگ متعلق به نوراست . و نورا یه دختر کوچولوی شیطونه که دنیاش با آدم بزرگا یه آسمون فرق داره .ولی کی گفته من نمی تونم از دغدغه های بزرگونه ی خودم تو این وبلاگ حرف بزنم ؟ مگه نه اینکه من مامان نورام . و مگه نه اینکه تمام دغدغه های بزرگونه ی من حداقل این روزا مربوط به نورا می شه . خب پس با اجاز ه شما و همه آدم بزرگا و نورای گلم ...
این روزها هفته ی دفاع مقدسه . این موضوع باعث شده که اغلب کانال های تلویزیونی برنامه هاشونو به پخش صحنه هایی از جنگ و مستندهایی اختصاص بدن که در طول هشت سال جنگ ایران و عراق تهیه شده ، معمولن زیاد اهل دیدن این جور برنامه ها نیستم شاید به دلیل اینکه هر چیزی که زیاد دیده بشه یا راجع بهش حرف زده بشه تاثیرش کم می شه ، ولی تکرار زیاد این مستند ها باعث شد که من هم بخشی هایی از اونهارو ببینم و یه گوشه ی ذهنم درگیر بشه . تا اینکه دیروز یک دفعه بابایی نورا یه جورایی انگار که داره با خودش حرف می زنه گفت : هیچ فکر کردی این جوونا کیا بودن که این جوری جونشونو گرفتن کف دستشون و رفتن جنگ ؟ واقعن چه جوری می شه ... هیچ جوابی ندادم . شاید به این خاطر که حس کردم سوالش کاملن جنبه ی استفهامی داشت و منتظر هیچ جوابی نبود. البته که فکر کرده بودم . انقدر فکر کرده بودم که حتی این عبارت " جون کف دست گرفتن " کاملن برام ملموس و قابل درک شده بود . ولی راستش من دائم به چیز دیگه ای فکر می کردم ؛ به اینکه این جوونا که ما امروز با تعجب از رفتارشون یاد می کنیم و برامون عجیبه که اینا کیا بودن !!! اغلبشون بچه های همین پدر و مادرهای کم سواد و عامی و سنتی ماها بودن ! همونهایی که ما تو خیلی از چیزا قبولشون نداریم ، همونهایی که حالا که درگیر یک عالمه تئوری تازه کشف شده ی پزشکی هستیم می ترسیم بچه های کوچولومون رو به دستشون بسپریم مبادا با شیوه های سنتی خودشون کاری بکنن که ما فکر می کنیم نباید . این روزا که خیلی درگیر مسائل تربیتی نورا هستم ، تازه متوجه فرق اشکار این دو نسل می شم . چیزی که ما رو از پدر و مادر هامون متمایز می کنه ایمان و اعتقاده . به درستی و نادرستی این ایمان و اعتقاد و ریشه های اون ، کاری ندارم. من هرگز محک درستی یا نادرستی اعمال اونها نیستم ! ولی چیزی که مهمه ، وجود این اعتقاد و ایمان به قویترین شکلیه که وسعشون می رسیده . این اواخر توی یه مصاحبه ای که با محمود دولت آبادی انجام شده بود خوندم که می گفت " چیزی که نسل امروز بهش دچاره بی ایمانی به همه چیزه ، هیچ باوری وجود نداره .در حالیکه در دوره ما اگر کسی به پوچگرایی هم منسوب شده بود این پوچگرایی از دل یک اعتقاد و باور و دانش برخاسته بود. " راستش فکر می کنم ایمان و باور به هر چیزی می تونه منشائ عمل باشه ، در حالیکه از دل این بلاتکلیفی و سردرگمی که ما بهش دچاریم هیچ چیزی بر نمیاد. گاهی به اونا حسودیم می شه ،غصه ام می گیره از اینکه می بینم این همه غرور اجازه ی یه دلسپردگی ساده رو هم ازم گرفته و اونها با همه ی وجود سرسپرده ی ایمان و اعتقادی بودن که از دلش جسارت و شهامتی برمی خاست که عزیزترین موجودات زندگی شون رو امانت های گرانبهایی بدونن که اول و آخر باید به نزد صاحب اصلیش برگرده...
فکر می کنم برای شکل دادن به شخصیت این فرشته کوچولویی که هیچکدوم از حرکاتم از چشمهای حساس و تیزبینش دور نمی مونه ، باید بیش از اینا فکر کنم و بهتر از اینا عمل کنم ...
این روزها هفته ی دفاع مقدسه . این موضوع باعث شده که اغلب کانال های تلویزیونی برنامه هاشونو به پخش صحنه هایی از جنگ و مستندهایی اختصاص بدن که در طول هشت سال جنگ ایران و عراق تهیه شده ، معمولن زیاد اهل دیدن این جور برنامه ها نیستم شاید به دلیل اینکه هر چیزی که زیاد دیده بشه یا راجع بهش حرف زده بشه تاثیرش کم می شه ، ولی تکرار زیاد این مستند ها باعث شد که من هم بخشی هایی از اونهارو ببینم و یه گوشه ی ذهنم درگیر بشه . تا اینکه دیروز یک دفعه بابایی نورا یه جورایی انگار که داره با خودش حرف می زنه گفت : هیچ فکر کردی این جوونا کیا بودن که این جوری جونشونو گرفتن کف دستشون و رفتن جنگ ؟ واقعن چه جوری می شه ... هیچ جوابی ندادم . شاید به این خاطر که حس کردم سوالش کاملن جنبه ی استفهامی داشت و منتظر هیچ جوابی نبود. البته که فکر کرده بودم . انقدر فکر کرده بودم که حتی این عبارت " جون کف دست گرفتن " کاملن برام ملموس و قابل درک شده بود . ولی راستش من دائم به چیز دیگه ای فکر می کردم ؛ به اینکه این جوونا که ما امروز با تعجب از رفتارشون یاد می کنیم و برامون عجیبه که اینا کیا بودن !!! اغلبشون بچه های همین پدر و مادرهای کم سواد و عامی و سنتی ماها بودن ! همونهایی که ما تو خیلی از چیزا قبولشون نداریم ، همونهایی که حالا که درگیر یک عالمه تئوری تازه کشف شده ی پزشکی هستیم می ترسیم بچه های کوچولومون رو به دستشون بسپریم مبادا با شیوه های سنتی خودشون کاری بکنن که ما فکر می کنیم نباید . این روزا که خیلی درگیر مسائل تربیتی نورا هستم ، تازه متوجه فرق اشکار این دو نسل می شم . چیزی که ما رو از پدر و مادر هامون متمایز می کنه ایمان و اعتقاده . به درستی و نادرستی این ایمان و اعتقاد و ریشه های اون ، کاری ندارم. من هرگز محک درستی یا نادرستی اعمال اونها نیستم ! ولی چیزی که مهمه ، وجود این اعتقاد و ایمان به قویترین شکلیه که وسعشون می رسیده . این اواخر توی یه مصاحبه ای که با محمود دولت آبادی انجام شده بود خوندم که می گفت " چیزی که نسل امروز بهش دچاره بی ایمانی به همه چیزه ، هیچ باوری وجود نداره .در حالیکه در دوره ما اگر کسی به پوچگرایی هم منسوب شده بود این پوچگرایی از دل یک اعتقاد و باور و دانش برخاسته بود. " راستش فکر می کنم ایمان و باور به هر چیزی می تونه منشائ عمل باشه ، در حالیکه از دل این بلاتکلیفی و سردرگمی که ما بهش دچاریم هیچ چیزی بر نمیاد. گاهی به اونا حسودیم می شه ،غصه ام می گیره از اینکه می بینم این همه غرور اجازه ی یه دلسپردگی ساده رو هم ازم گرفته و اونها با همه ی وجود سرسپرده ی ایمان و اعتقادی بودن که از دلش جسارت و شهامتی برمی خاست که عزیزترین موجودات زندگی شون رو امانت های گرانبهایی بدونن که اول و آخر باید به نزد صاحب اصلیش برگرده...
فکر می کنم برای شکل دادن به شخصیت این فرشته کوچولویی که هیچکدوم از حرکاتم از چشمهای حساس و تیزبینش دور نمی مونه ، باید بیش از اینا فکر کنم و بهتر از اینا عمل کنم ...



+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:6  توسط مامان نورا
|
نورا یاد گرفته خیلی محکم و صدادار بدون اینکه ادم خیس بشه ، یه بوس خوشگل بکنه . البته این بوسه های قشنگی که توصیفش رفت نثار هر چیزی تو خونه می شه ، الا صورت من و باباییش . در مورد خرگوشش ، که دیگه فاجعه است چون من رو هر روز مجبور می کنه به محض اینکه چشمم رو از خواب ناز با صدای جیغش باز کردم فوری خرگوشش رو بوس کنم . نه یه بار نه ده بار .... یکی خودش ، یکی من ( راستی یادم باشه می خواستم راجع به این خرگوشک یه چیزایی بنویسم) . دیگه اینکه نورا تقریبن هر چیزی رو که ازش بخوای البته اگه شیئ مذکور رو یکبار دیده باشه سریع میاره ، ما که بچه ی دیگه ای نداشتیم تا اونا رو مقایسه کنیم ، ولی این برام خیلی عجیبه که یه بچه توی یکسال و دو ماهگی اینقدر چیز می فهمه و تقریبن هر کاری ازش بخوای انجام می ده ، دیگه اینکه برای یاد دادن هر چیز جدیدی به نورا اصلن لازم نیست خیلی وقت بذاری . خیلی زود همه چیز رو یاد می گیره (ناگفته نمونه که اولش مثل یه قورباغه ی درختی با چشم های گشاد به آدم خیره می شه و بعد عین اون کار رو تقلید می کنه) . یه نکته ی جالب دیگه اینه که نورا آدمها رو با خصوصیات رفتاری یا کارهای شاخصی که در قبال اون انجام دادن می شناسه . مثلن به محض این که خواهرمو می بینه شروع می کنه کف دست اون لی لی لی لی حوضک کردن . حتی اگه خواهرمو یک ماه ندیده باشه ، براش با کارهایی که از او یاد گرفته دلبری می کنه . بزرگ شدن دخترمو کم کم دارم با کارهای جدیدش درک می کنم و روزی هزار بار خدا رو سپاس می گم که منو شایسته دونسته تا یه همچی هدیه ی بی نظیری بهم بده ...
تك شاخ ما عاشق نقاشيه ! اون خط هاي كم رنگ و كج و معوج رو هم كه ما اسمش رو گذاشتيم نقاشي خودش كشيده !

نورا عاشق دو سه تا از كتابهاي بابائيشه ! البته اون نمي دونه كه اونا كار بابائيشه ! ولي من رو هر روز مجبور مي كنه اونا رو براش بخونم .

+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:53  توسط مامان نورا
|
باید اینجا یه اعترافی بکنم ؛ اساسن آدمیزاد وبلاگ تاسیس می کنه که اعتراف کنه ، یعنی وقتی نمی تونه یه حرفهایی رو راحت تو چشم دیگران بازگو کنه یا اینکه ترجیح می ده با اعتراف کردن پیش کسانی که نمی شناسه خودشو خالی کنه ، می زنه تو کار وبلاگ و حسابی هر چی دلش می خواد میگه . قبل از به دنیا اومدن نورا هر مهمونی که با یه بچه ی کوچولوی از یک سال به بالا می اومد خونه مون خیلی زود صبر و شکیبم رو از دست می دادم و هر لحظه برای رفتنشون لحظه شماری می کردم و اغلب هم فکر می کردم که هیچکس بلد نیست بچه تربیت کنه ( ببخشید! نادون بودم ، جوون بودم ، ولی واقعن اینجوری فکر می کردم )! اما دیشب که برای اولین بار بعد از دو سه ماه با نورا به یه مهمونی رفتیم فهمیدم که دختر عزیز من که تا چند وقت پیش به خانومی و وقارش افتخار می کردم با گذر از مرز یکسالگی در نوع خودش عزازیلی شده ! از هر طرف می گرفتیمش از یه طرف دیگه به یه چیز جدید هجوم می برد . دلش می خواست کل خونه ی صاحبخونه رو به اشارتی بترکونه ! از اون اشارت و از صاحبخونه کنایت که : " ای وای !ماشاالله نورا جون واسه ی خودش شیطونی شده ها! دیگه هر جایی نمی تونین با هاش برین ها .... " از من دویدن به دنبال اون و از پدرش لب گزیدن و هی جا به جا شدن توی مبل راحتی ... ولی واقعیت این بود که همه چیز برای شیرین عسل ما اونجا جدید و تجربه پذیر بود مثلن تلویزیونی که دست آدم به دکمه هاش می رسه !!! مثلن میزهایی که روشون پر از گل و گیل و پارچه گلدوزی شده است!!! مثلن جا کفشی ای که درش هرز شده و فرت و فرت باز می شه و خدای بزرگ !! چقدر چیز برای فضولی توشه و یا مثلن غذاهایی که روی یه تیکه پلاستیک خوشرنگ روی زمین پهن شدن ودیگه لازم نیست برای دیدنشون از پایه های یه میز بکشی بالا !!!! .. اونجا بود که برای اولین بار از حسی که قبلن نسبت به دیگران داشتم شرمنده شدم . و فهمیدم که دختر کوچولوی من و تموم بچه های عسلی که گاهی دلم می خواست کله شونو بکنم !!!(روم به دیوار ، شرمنده ام ) تقصیر چندانی نداشتند و کاملن به اقتضای سنشون عمل می کردن ، فقط کافی بود من یه خرده سعی کنم دنیا رو از دریچه ی چشم کنجکاو و بی تجربه ی اونا نگاه کنم اونوقت دیگه حتی بالا و پایین پریدن و ذوق کردن و حتی گریه برای به دست اوردن حلقه پلاستیکی دور در قوطی شربت دیفن هیدرامین هم عجیب به نظر نمی اومد ... فقط حیف که اغلب ما کودکی رو خیلی وقته فراموش کردیم ...

من به اين عكسها مي گم عكسهاي حمومي ! وقتي از يكسالگي بچه تصميم مي گيري براش وبلاگ بزني عكسهاي جديد و قديم قاتي پاتي مي شن ديگه ! هر وقت هر چي فكر كنم بامزه است مي ذارم اينجا!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:8  توسط مامان نورا
|



