نورا این هفته به اولین سفر تنهایی خودش رفت . منظورم از تنهایی ، اینه که بدون من و فقط با بابائیش . وقتی یه بچه تو این سن بدون مادرشه ، یه جورایی انگار تنهاست.
راستش عواملی پیش اومد که من مجبور شدم دخترم رو تنها بذارم ، بدون این که دلم بخواد.و وقتی که از پیشم رفت حسابی غصه خوردم .اما مجبورشدم .
به هر حال نورا رفت ، یه سه روزی دور از من با باباییش گشت و گذار کرد و صد شکر و هزار سپاس از خدای متعال که صحیح و سالم پیش من برگشت . امیدوارم هرگز دیگه روزگار نخواد که من دور از نورا باشم . این سفر گرچه احتمالن یه تجربه ی فراغت خوب برای من و یه تجربه ی سازنده برای بابائیش و یه اتفاق خوشایند برای اقوام پدری نورا بود که بعد از چندی نوه ی دلبندشون رو می دیدند ، اما به نظر من تنها کسی که از این سفر کمتر از بقیه سود برد نورای گل من بود . گرچه در ظاهر همه ی عکسها و فیلمها توی فرودگاه و کنار اقوام و لب دریا شاهد این مدعاست که به دخترکم خیلی خوش گذشته ، و دائمن در حال شادی و بازی بوده ، اما راستش من مطمئنم که نورا در تمام مدت یه چیز گم شده داشته و خلاء وجود من رو کاملن احساس می کرده . این مدعا رو شب بیداری هاش و بیقراری های شبونه اش اونجا ثابت می کنه ، بارها پیش اومده که نورا با من توی یه سفر دور از خونه و تختش بوده ، اما راحت و آروم تا صبح خوابیده و هر از گاهی که چشمای نازشو باز کرده تا منو کنار خودش دیده آروم شده . اینو به این خاطر نمی گم که خیلی از خودم متشکرم یا اینکه فکر می کنم نورا خیلی به من وابسته است . نه ! خلاء من برای نورا ، خلاء یه مادر برای هر کودکیه که به هر دلیل دور از مادرش می مونه . و این رازیه که هیچ پدری و هیچ انسانی هر چقدر نزدیک به اون کودک نمی تونه بفهمه ! این رازیه که اون بچه تا ابد تو دلش نگه می داره و بار دلش می مونه هرچند که نتونه چیزی بگه یا نشون بده .
راستش عواملی پیش اومد که من مجبور شدم دخترم رو تنها بذارم ، بدون این که دلم بخواد.و وقتی که از پیشم رفت حسابی غصه خوردم .اما مجبورشدم .
به هر حال نورا رفت ، یه سه روزی دور از من با باباییش گشت و گذار کرد و صد شکر و هزار سپاس از خدای متعال که صحیح و سالم پیش من برگشت . امیدوارم هرگز دیگه روزگار نخواد که من دور از نورا باشم . این سفر گرچه احتمالن یه تجربه ی فراغت خوب برای من و یه تجربه ی سازنده برای بابائیش و یه اتفاق خوشایند برای اقوام پدری نورا بود که بعد از چندی نوه ی دلبندشون رو می دیدند ، اما به نظر من تنها کسی که از این سفر کمتر از بقیه سود برد نورای گل من بود . گرچه در ظاهر همه ی عکسها و فیلمها توی فرودگاه و کنار اقوام و لب دریا شاهد این مدعاست که به دخترکم خیلی خوش گذشته ، و دائمن در حال شادی و بازی بوده ، اما راستش من مطمئنم که نورا در تمام مدت یه چیز گم شده داشته و خلاء وجود من رو کاملن احساس می کرده . این مدعا رو شب بیداری هاش و بیقراری های شبونه اش اونجا ثابت می کنه ، بارها پیش اومده که نورا با من توی یه سفر دور از خونه و تختش بوده ، اما راحت و آروم تا صبح خوابیده و هر از گاهی که چشمای نازشو باز کرده تا منو کنار خودش دیده آروم شده . اینو به این خاطر نمی گم که خیلی از خودم متشکرم یا اینکه فکر می کنم نورا خیلی به من وابسته است . نه ! خلاء من برای نورا ، خلاء یه مادر برای هر کودکیه که به هر دلیل دور از مادرش می مونه . و این رازیه که هیچ پدری و هیچ انسانی هر چقدر نزدیک به اون کودک نمی تونه بفهمه ! این رازیه که اون بچه تا ابد تو دلش نگه می داره و بار دلش می مونه هرچند که نتونه چیزی بگه یا نشون بده .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:19 توسط مامان نورا
|














