تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

زندگی مثل یه آسمون پرستاره است . فقط بستگی داره از کجا داری به اون نگاه می کنی . وقتی که تو دل آسمون باشی فکر می کنی که بین هر ستاره تا اون یکی هزاران کیلومتر فاصله ست . ولی وقتی از اون فاصله می گیری و از زمین بهش نگاه می کنی ، ستاره ها مثل دونه های تسبیح به هم چسبیده و نزدیک به نظر میان . وقتی کوچیک بودم ، مثلن یه بچه ی هفت ، هشت ساله ... آرزو داشتم بزرگ شم و این بزرگ شدن چقدر دور از دسترس به نظر مي اومد. اون روزها بچه گي كردن مثل الان نبود ، كه تو خيلي از امتيازات و اختيارات بزرگترها رو داشته باشي ، انجام خيلي از امور ساده كه اين روزها بديهي به نظر مي رسند منوط بود به هزار اما و اگر و یکی از این بزرگترین اما و اگر ها "بزرگ شدن " بود ، یه جورایی کوچیک بودن برابر بود با عدم ، انگار اصلن وجود نداشتی ، نه خواسته ای و نه اجابتی ، اگر هم خواسته ای بود موکول می شد به وقتی بزرگ شدی ، تازه چه دلت می خواست چه نه ، همین که دختر بودک کافی بود تا مجبور شی زود بزرگ شی ، چون دائمن بهت می گفتن خانوم باش ! دختره و یه نجابتش ! اینکارا چیه می کنی ، عیبه ! مگه تو پسری ؟؟!! ...        فکر می کردم چقدر طول می کشه تا بزرگ شم ، خانوم شم ، کفش تق تقی بپوشم و لباسام رو خودم انتخاب کنم ، آدم بزرگا خیلی بزرگ بودن ، اونقدر که خواهرهای دوقلوم که فقط هفت سال ازمن بزرگتر بودن پیر به نظر می اومدند . نفهمیدم چی شد ولی خیلی نگذشت که یه روز به خودم اومدم و متوجه شدم که برای دیدن صورتم تو آینه دیگه لازم نیست روی سر پنجه هام بایستم ، ظاهرن بزرگ شده بودم و همه ی روزهای رنگی کودکیم به عشق گذر از فصل بچگی و بزرگ شدن تموم شده بود هر چند که حالا هم نمی تونستم هر کاری که دوست داشتم بکنم و اغلب کارهای بزرگونه ی دلخواهم به خونه ی آینده ی خودم موکول می شد ، اما چیزی که عجیب بود این بود که وقتی به دلم نگاه می کردم کودکی رو می دیدم که مثل ماهی قرمز تنگ بلور هی چرخ می زنه و زنده و شاد و سرحاله...وای که حالا فکر می کردم چقدر راهه تا برم سر خونه و زندگی خودم و خانوم خودم بشم .حتما باید خیلی عاقل و با کیاست بشم تا بتونم یه زندگی رو اداره کنم .عاشق شدن و بلافاصله شروع زندگي دونفره اونقدر زود اتفاق افتاد که حتی وقت نداشتم پشیمون بشم . بعد با خودم فکر می کردم مگه من حالا حالاها مادرمی شم ! اصلن مگه مادر شدن الکیه ! اوووووووه باید انقدر بزرگ بشم تا یه نفر بتونه بهم تکیه کنه. اصلا مامانا خیلی بزرگ و پیرن ، من هنوز خیلی بچه ام  ... بین خودم و مادرای دیگه ای که همسن و سالم بودن یه دنیا فاصله می دیدم . البته با متر من تقریبا یه کم طول کشید تا سه تا شدیم ، اما اتفاق افتاد مثل هر اتفاق ساده ی دیگه ای که می افته پیش از اینکه خیلی از درستیش مطمئن باشی . حالا خیلی وقته هم بزرگ شدم ، هم تبدیل به یه عدد زوج شدم ، و هم یه مادرم . اما نه خانوم شدم ، نه عاقل و با کیاستم ، و نه پیر. برعکس وقتی به یه نفر می گم که من خیلی وقته دیگه یه عدد فرد نیستم  و چند وقتی هم هست که مادرم ، و اون یه قدم ازم فاصله می گیره و مثل یه خانوم بزرگ بهم نگاه می کنه تعجب می کنم ، باخودم می گم چـــــــرا؟! من که خیلی بچه ام ...

نمی دونم کی می خوام بزرگ شم ، روز به روز اعدادی که سنم رو نشون می دن درشت تر می شن ولی هنوز کودکی مثل یویوهای رنگی بچگی هی تو وجودم کش میاد و بالا و پایین می ره انگار که هیچوقت نمی خواد دست از سرم برداره !!!...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:11  توسط مامان نورا  | 


پ.ن : از نورا همین رو بگم که چند روز پیش وقتی که خواب بود یواشکی خرگوششو انداختم تو لباس شویی که طبق معمول بشورمش چون وقتی بیدار باشه و این صحنه رو ببینه آنچنان عزاداری ای راه میندازه و جلوی لباس شویی وایمیسته و با هر چرخش اون یه جیغ می کشه که ترجیح می دم این عملیات به طور سری و مخفیانه انجام بشه ...خرگوشش که شسته شد گذاشتمش روی رادیاتور تا خشک بشه ...وقتی نورا از خواب بیدار شد و اومد توی پذیرایی و چشمش به خرگوشش که یادم رفته بود از روی رادیاتور بردارم افتاد انگار دنیا یک دفعه جلوی چشمش تیره و تار شد ... چشمتون روز بد نبینه ... شروع کرد به جیغ کشیدن و  داد زدن که : " گاگه ...گاگه " یعنی اونجا داغه خرگوشم داره می سوزه . بعد هم تا من بیام و اقدامی بکنم و براش توضیحی بدم ، در حالیکه نگینی نگینی اشک می ریخت، رفت کنار رادیاتور و از اونجائیکه خیلی از رادیاتور و شومینه می ترسه با یه فاصله ای از اون ایستاد و تند تند شروع کرد به فوت کردن خرگوشش ... حالا من هی دارم توضیح می دم که مامانی! خرگوشت خیسه و باید خشک شه و...که دیدم نخیر ! اصلن حرفهای من به خرجش نمی ره ... و بچم زیر بار این مصیبت کمرش داره خم می شه ... پریدم خرگوشو برداشتم و همون جوری خیس دادم دستش... اون هم انگار یوسف به کنعان برگشتشو دیده باشه آنچنان اونو در آغوش کشید و تکون تکون داد که هم دلم برای اون کباب شد و هم برای خودم که از یه خرگوش پارچه ای هم کمترم چون نورا هیچ وقت واسه خاطر ما این کارها رو نمی کنه...از اون گذشته یه عادت جالبه دیگه اش اینه که شبها همیشه سر یه ساعت خاصی بدون اینکه کمترین زحمتی به ما بده با گفتن یه شب بخیر از طرف ما و تلافی اون با یه بوس و بای بای  می ره تو تختش و بدون اینکه کوچکترین صدایی ازش دربیاد ، یا نیاز به من و باباییش داشته باشه می گیره می خوابه. جالبتر اینه که هروقت بهش می گیم نورا می خوای بری لالاکنی فوری تند تند سرشو میاره پایین  یعنی آره و اگه تو بغلمون باشه می زنه پشتمون و می گه پیش پیش ...یعنی من رو زود بخوابونید لالادارم ... حتمن کنجکاو شدید بدونید این عادات جالب چه ربطی به موضوع بالا داره ، نه؟! تمام عشق نورا به تختش و خواب به موقع و عشق به لالا کردن به این دلیله که من فقط موقع خواب اجازه می دم خرگوشش رو داشته باشه ، چون نورا وقتی خرگوشش رو می بینه شروع می کنه به مکیدن شصتش و به همین خاطر من اجازه نمی دم که خرگوش رو از تختش خارج کنه.به همین دلیل یاد گرفته که چه جوری خواسته ها و منافعشو با شرایطی که ما براش می ذاریم تطبیق بده...سرتون رو درد نیارم! این خرگوش خانوم صورتی هم خواب نورا رو تنظیم کرده و هم شیطنت هاش رو تعدیل می کنه و هم بهش بدجوری آرامش می ده ... فقط عیبش اینه که یه کمی اونو از وجود ما بی نیاز کرده...با این همه دعا می کنم خدا اونو واسه ی ما و نورا حفظ کنه و از جمیع بلایا در امان باشه هر چند که طفلک بدجوری دیگه پوسیده و بی رنگ شده ...  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:43  توسط مامان نورا 


این روزها دائمن فکرم مشغوله . احساس می کنم دچار یک رکود و سکون وحشتناکی شدم . قبل از به دنیا اومدن نورا تا اونجا که وقتم ، کارم ، و از همه مهم تر تنبلیم بهم اجازه می داد سعی می کردم به روز باشم . تلاش می کردم اگر نه حرفه ای ولی به هر حال به یه شکلی مسائل مورد علاقم رو دنبال کنم و توي کل کل انداختن با روزگار زیادی عقب نمونم و به این خاطر دائمن سعی می کردم اگر شده به اندازه یه قطره هر روز یه چیزی به کوزه ی دانشم اضافه کنم . عاشق فیلم دیدن بودم ، هنوزم هستم ، و تقریبن فیلم جدیدی نبود که بیاد و من حتی اگر نبینمش لااقل نقدی راجع بهش نخونم ... مدتهاست فیلم جدیدی ندیدم ، کتاب تازه ای نخوندم ، تئاتر که هیچی ، حتی سینما هم نرفتم ، آخرین بار یکی دو ماه پیش حتی بلیط کنسرت استاد علیزاده رو هم گرفتم اما به خاطر مشغله ي زياد نتونستم برم . ظاهرم هم عوض شده ! گاهي ابروهام اونقدر پاچه بزي مي شه كه هر چي جاهل پامناره بايد بياد جلوم لنگ اندازي و مرشد پروري !! تمام انرژی و وقتم تو خونه برای حال نوراست و بیرون خونه برای آینده ی نورا . خلاصه که سر و ته همه ی علوم و دانش و هنر روزگار این روزها توی یه اسم چهار حرفی برای من خلاصه شده . این بد نیست ، من هم مثل همه ي مادرها عاشق طفلم هستم ، حتي روز به روز اين عشق داره سوزان تر مي شه و از تمام لحظاتم و كارهايي كه براش مي كنم لذت مي برم . این همه عاشق بودن هم خودش یه تجربه ی جدیده ، پرورش موجودی که خودم عامل وجودش بودم هم خیلی خوبه ! اما راستشو بگم ؟!! اینها راضیم نمی کنه ! اصلن مطمئن نیستم که اگه اینجوری پیش برم در آینده چیزی باشم که نورا بهش افتخار کنه ! اصلن از کجا معلوم که پس فردا همین نورا خانوم از اینکه انقده از حرفهایی که برام می زنه سر درنمی یارم و به قول معروف آپ ديت نیستم خسته نشه و از من گریزون ، پناه به کسی نبره که حتی کوچکترین زحمتی براش نکشیده ! مگه خودمون نبودیم !؟ چقدر حرف برای گفتن با پدر و مادرهامون داشتیم !؟و اگر هم سالی یه بار یه چیزی می گفتیم چقدر اونها سر در می آوردن ؟ احساس مي كنم نمی تونم این روزها رو با این روزمره گی ها به پايان برسونم به امید آینده ای که شاید وقت کنم و یه چیزی تو این کوزه هه بریزم . این کوزه هه بدجوری خشک شده و داره ترک بر می داره ، و بدیش اینه که مثل همه ی کوزه ها اگه پرش نکنی همون قطراتي هم که توشه از دیوارش نم می ده و می پره . مامانم همیشه با افتخار بهم می گه ( وقتی تو بچه بودی ، همیشه خونه رو یه جوری مرتب می کردم که مثل مسجد بود هیچ چیزی دم دستت نبود ، هیچ خطری تهدیدت نمی کرد ، در تمام کودکیت یه بار خون از دماغت نیومد ) و من بهش می گم ( مامان کاش این همه مرتب نمی کردی ، کاش می ذاشتی بریزم بپاشم بشکنم حتی به خودم آسیب برسونم ولی مجال تجربه رو بهم می دادی و می ذاشتی همون روزها خلاقیت رو با اشیای دور و برم یاد بگیرم ). مي بينيد چه ساده ،تعاريف آدمها از درستي و نادرستي اعمالشون قابل تغييره .همه ی کارهایی که امروز به نظرمون کامل و درستن الزامن قرار نیست دو فردای دیگه هم ، همون قدر درست به نظر بیان . زمانه از اسمش پیداست در بند زمان اسیره و دائمن در تغییر . می ترسم در آینده وقتی از شب بیداری هام و زحماتم برای نورا قصه می گم ، راست تو روم وایسه و بگه ( مامی جون! بیشتر این کارایی که می گی رو یه خدمتکار هم می تونست انجام بده ) . گیریم که اصلن نورا یه دختر خیلی قدر دون و سپاسگزاری شد و عاشقانه من رو پرستید !خب !خودم چی !؟ خودم چقدر از خود اونجوریم خوشم میاد ؟! باید یه فکر دیگه ای بکنم .کی گفته که نورا خانوم حالا حالاها به من فرصت سروسامون دادن به خودم رو بده .می دونین چیه !؟ فکر کنم باید این وقت رو خودم به زور خالیش کنم و یه جایی هم برای خودم توش بتراشم ، چند وقتیه بدجوری روحم سرگردونه !!!!!!!!!

این هم چند تا عکس جدید برای رفع خستگی از خوندن اين پست طولاني !

اينجا دارم خودمو براي عمه جون لوس مي كنم !

اين هم باغ بغل خونه ي مادربزرگم!

 

نمي دونم چرا نورا عاشق گردگيري و نظافته !حالام بعد كلي نظافت خسته شده نشسته !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:53  توسط مامان نورا  | 


هوراااااااا! بلاخره دندون یازدهمی هم زد بیرون . البته با کلی جیغ و گریه و خونریزی . به همین مناسبت چند تا عکس دریایی براتون می ذارم . که شمام عین نورا شاد شید!!!

 

اين اولين تماس نورا با ساحل دريا !

 

اينم يه ماسه بازي كامل ! البته يه پاش از تو ماسه ها داره با ما دالي بازه مي كنه !

 

درياجوووووووون! خيلي دوستت دارم !

 

خسته شدم ! ديگه بريم خونه !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:58  توسط مامان نورا  | 


نورای گل من چند روزیه که خیلی بد غذا می خوره . در واقع صادقانه اش اینه که اصلن نمی خوره . و این منو با این همه گرفتاری و مشغله ی کاری خیلی نگران کرده. تا حالا که یکسال و سه ماهشه 10 تا دندون درآورده ، یعنی بازم یه دندون جدید در راهه که این جوری می کنه ؟ یه کم بداخلاق شده مخصوصن با پرستارش که قبلن خیلی دوستش داشت بدعنقی می کنه و اگه من باشم اونو دعوا می کنه که به من دست نزن .
خدارو شکر چیزی از سر حال بودن و شیطنت هاش کم نشده ! اما این وضعیت خوردنش داره منو دق می ده !
صدای خیلی از حیوونارو عین ضبط صوت در میاره مثلن : کلاغ ، ببیی ، سگ ، مرغ و .. ولی نمی دونم چرا فکر می کنه پیشی می گه " پیش ، پیش "!!
عاشق اینه که براش کتاب بخونیم .اغلب کتاب های مورد علاقه اش هم قصه هاییه که بابائیش تصویر سازی کرده هم من اونا رو حفظ شدم هم خودش ، مثلن قبل از اینکه به صفحه ای برسیم که عکس کلاغ داره می گه : غار ، غار. تمام اعضای بدنش رو هم می تونه تشخیص بده اما بازم نمی دونم چرا به شیکمش می گه " ممه". و هر جای بدنش رو که قرار باشه نشونمون بده ، یه انگشتی هم توش فرو می کنه . (مثل بینی و گوشش ، خدارو شکر که هنوز شناختش از بدنش کامل نشده !!!!) انگشت سبابه شو تا ته می کنه توشون و آدم رواز سوالی که پرسیده پشیمون می کنه.
روزی ده بار می ره دم اتاق بابائیش در می زنه و می گه : بابایی ...بابا ...یی... بعد که ناامید می شه می ره پشت در دستشویی و حموم هم یه دری می زنه و پرس و جویی می کنه و سر آخر میاد سراغ من با یه تیکه از لباسای بیرونیش می گه : د...د. تازگی ها گل سراش رو میزنه به موهای عروسکاش و اونا رو می ذاره روی پاش تکون می ده و باقی مونده ی شیرشو میذاره دهن اونا . خلاصه که با این کاراش ما رو کلی اسیر خودش کرده ولی بدیش اینه که با غذا نخوردنش این اسارت رو داره تبدیل به شهادت می کنه !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:47  توسط مامان نورا  | 


اولش اصلن نمي خواستم محلش بذارم . ولي ول كن نبود . هي ادامه داد . از در اين گوشم رفت در اون گوشم . هي گفت، هي گفت .هي خودشو لوس كرد . هي توي تخت از اين دنده به اون دنده شدم بلكه ببينه انقدر خواب وخسته ام و دلش به رحم بياد و دست از سرم برداره اما امان از اين موجودات سمج چيز نفهم... بلاخره باسرو صدا و سمج بازياش بيدارم كرد . به ساعت نگاه كردم. ساعت سه ي نصف شب بود . يه نگاهي به نورا انداختم . توي تخش راحت خوابيده بود . شكمش رو داده بود بالا، و دستاش رو دو طرفش پهن كرده بود. از همشون متنفرم . وقت و بي وقت حاليشون نيست . مخصوصن شبها با سورچروني هاي بي موقعشون آدمو رواني مي كنن .اين قابليت رو دارن كه يك شب قشنگ و رويايي رو تبديل به جهنم كنن . لعنتي ها كارشون رو خيلي خوب بلدن . انقدر وز وز مي كنن تا عصباني بشي و از اين عصبانيت خونت به جوش بياد ، اونوقت اين خون به جوش اومده دقيقن آغشته به همون چاشني محبوبي مي شه كه اونا دوست دارن و بساط سور و ساتشون آماده مي شه . اي كاش خدا اصلن هيچ پشه اي رو خلق نمي كرد . با اينهمه نفرتي كه تو وجودم بود با ديدن صورت آروم و شيرين نورا توي خواب ، اولين كاري كه به ذهنم رسيد اين بود كه واسش دلبري كنم ، سعي كردم تا اونجا كه ممكنه توجهشو به خودم جلب كنم و بذارم به سور چرونيش برسه . مطمئن بودم كه فقط يكيه . و مگه يه پشه ي فسقلي چقدر شيكم داره .حتي دراكولاي برام استوكر هم يه جايي ديگه كم مي آورد و نزديك صبح مي رفت كپه ي مرگشو مي ذاشت ... منطقن بايد بعد از دو سه تا نيش جانانه شاخ محبت رو مي كشيد و مي رفت يه گوشه مي افتاد و با نشئگيش حال مي كرد و حداقل دست از سر نوراي گلم برمي داشت . اول رونم رو انداختم بيرون وسعي كردم طوري رو زمينه ي سرمه اي پتو قرارش بدم كه كاملن جذاب و خوردني به نظر برسه ولي فايده نكرد . ويز، ويز ، ويز ...بعد دستم رو انداختم بيرون و بازوم رو خيلي نرم و خواستني براش وول وول دادم ! اما دريغ از يه نيش كوچولو . ويز ، ويز ، ويز ... كوفت ! مرض ! د... بيا بخور ديگه . مرگ مي خواي برو گيلان . د ... لامصب همه چي آماده است ... كه ناگهان كشف كردم اين ...ها نه تنها به خون جوش اومده علاقمندند ، بلكه به شدت به رگ هاي نصب شده رو استخوونها هم تمايل نشون مي دن . براي مثال قوزك دست و پا ، ناحيه ظريف بالاي آرنج ، دو مثقال گوشت روي تر قوه و قص علي هذا... بله ! بلاخره ، ماشين انتقال خون كار خودشو شروع كرد ... دردسرتون ندم ، تا ساعت 4 صبح ناحيه ي حساس، دردشناس و لطيفي برام نمونده بود كه از نوازشش در امان مونده باشه ... ولي خب... از قديم گفتن گر عشق حرم باشد سهل است .... دلم خوش بود كه با اين كار دخترم رو مي ديدم كه آروم تو خواب ناز داره با فرشته ها آن مان نوارا ... تو تو اسكاچي ... بازي مي كنه . يكربع از ساعت 4 گذشته بود كه از شدت جراحات وارده در حاليكه فكر مي كردم واقعن ديگه با اين كارم بهشت زير پامه و اين مهر مادري عجب چيز غريبيه بيهوش شدم ... اين سرمستي فاتحانه و لذت بخش صبح زود با اولين جيغ نورا فاتحه اش خونده شد و با ديدن لپ صورتي رنگش كه حالا با يه خال قرمز تزئين شده بود تبديل به جام زهري شد كه اجازه نداد طعم خوش مادر نمونه و فداكار بودن بيش از يه شب تو دهنم مزه كنه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:7  توسط مامان نورا  |