زندگی مثل یه آسمون پرستاره است . فقط بستگی داره از کجا داری به اون نگاه می کنی . وقتی که تو دل آسمون باشی فکر می کنی که بین هر ستاره تا اون یکی هزاران کیلومتر فاصله ست . ولی وقتی از اون فاصله می گیری و از زمین بهش نگاه می کنی ، ستاره ها مثل دونه های تسبیح به هم چسبیده و نزدیک به نظر میان . وقتی کوچیک بودم ، مثلن یه بچه ی هفت ، هشت ساله ... آرزو داشتم بزرگ شم و این بزرگ شدن چقدر دور از دسترس به نظر مي اومد. اون روزها بچه گي كردن مثل الان نبود ، كه تو خيلي از امتيازات و اختيارات بزرگترها رو داشته باشي ، انجام خيلي از امور ساده كه اين روزها بديهي به نظر مي رسند منوط بود به هزار اما و اگر و یکی از این بزرگترین اما و اگر ها "بزرگ شدن " بود ، یه جورایی کوچیک بودن برابر بود با عدم ، انگار اصلن وجود نداشتی ، نه خواسته ای و نه اجابتی ، اگر هم خواسته ای بود موکول می شد به وقتی بزرگ شدی ، تازه چه دلت می خواست چه نه ، همین که دختر بودک کافی بود تا مجبور شی زود بزرگ شی ، چون دائمن بهت می گفتن خانوم باش ! دختره و یه نجابتش ! اینکارا چیه می کنی ، عیبه ! مگه تو پسری ؟؟!! ... فکر می کردم چقدر طول می کشه تا بزرگ شم ، خانوم شم ، کفش تق تقی بپوشم و لباسام رو خودم انتخاب کنم ، آدم بزرگا خیلی بزرگ بودن ، اونقدر که خواهرهای دوقلوم که فقط هفت سال ازمن بزرگتر بودن پیر به نظر می اومدند . نفهمیدم چی شد ولی خیلی نگذشت که یه روز به خودم اومدم و متوجه شدم که برای دیدن صورتم تو آینه دیگه لازم نیست روی سر پنجه هام بایستم ، ظاهرن بزرگ شده بودم و همه ی روزهای رنگی کودکیم به عشق گذر از فصل بچگی و بزرگ شدن تموم شده بود هر چند که حالا هم نمی تونستم هر کاری که دوست داشتم بکنم و اغلب کارهای بزرگونه ی دلخواهم به خونه ی آینده ی خودم موکول می شد ، اما چیزی که عجیب بود این بود که وقتی به دلم نگاه می کردم کودکی رو می دیدم که مثل ماهی قرمز تنگ بلور هی چرخ می زنه و زنده و شاد و سرحاله...وای که حالا فکر می کردم چقدر راهه تا برم سر خونه و زندگی خودم و خانوم خودم بشم .حتما باید خیلی عاقل و با کیاست بشم تا بتونم یه زندگی رو اداره کنم .عاشق شدن و بلافاصله شروع زندگي دونفره اونقدر زود اتفاق افتاد که حتی وقت نداشتم پشیمون بشم . بعد با خودم فکر می کردم مگه من حالا حالاها مادرمی شم ! اصلن مگه مادر شدن الکیه ! اوووووووه باید انقدر بزرگ بشم تا یه نفر بتونه بهم تکیه کنه. اصلا مامانا خیلی بزرگ و پیرن ، من هنوز خیلی بچه ام ... بین خودم و مادرای دیگه ای که همسن و سالم بودن یه دنیا فاصله می دیدم . البته با متر من تقریبا یه کم طول کشید تا سه تا شدیم ، اما اتفاق افتاد مثل هر اتفاق ساده ی دیگه ای که می افته پیش از اینکه خیلی از درستیش مطمئن باشی . حالا خیلی وقته هم بزرگ شدم ، هم تبدیل به یه عدد زوج شدم ، و هم یه مادرم . اما نه خانوم شدم ، نه عاقل و با کیاستم ، و نه پیر. برعکس وقتی به یه نفر می گم که من خیلی وقته دیگه یه عدد فرد نیستم و چند وقتی هم هست که مادرم ، و اون یه قدم ازم فاصله می گیره و مثل یه خانوم بزرگ بهم نگاه می کنه تعجب می کنم ، باخودم می گم چـــــــرا؟! من که خیلی بچه ام ...
نمی دونم کی می خوام بزرگ شم ، روز به روز اعدادی که سنم رو نشون می دن درشت تر می شن ولی هنوز کودکی مثل یویوهای رنگی بچگی هی تو وجودم کش میاد و بالا و پایین می ره انگار که هیچوقت نمی خواد دست از سرم برداره !!!...
این هم چند تا عکس جدید برای رفع خستگی از خوندن اين پست طولاني !









خدارو شکر چیزی از سر حال بودن و شیطنت هاش کم نشده ! اما این وضعیت خوردنش داره منو دق می ده !
صدای خیلی از حیوونارو عین ضبط صوت در میاره مثلن : کلاغ ، ببیی ، سگ ، مرغ و .. ولی نمی دونم چرا فکر می کنه پیشی می گه " پیش ، پیش "!!
عاشق اینه که براش کتاب بخونیم .اغلب کتاب های مورد علاقه اش هم قصه هاییه که بابائیش تصویر سازی کرده هم من اونا رو حفظ شدم هم خودش ، مثلن قبل از اینکه به صفحه ای برسیم که عکس کلاغ داره می گه : غار ، غار. تمام اعضای بدنش رو هم می تونه تشخیص بده اما بازم نمی دونم چرا به شیکمش می گه " ممه". و هر جای بدنش رو که قرار باشه نشونمون بده ، یه انگشتی هم توش فرو می کنه . (مثل بینی و گوشش ، خدارو شکر که هنوز شناختش از بدنش کامل نشده !!!!) انگشت سبابه شو تا ته می کنه توشون و آدم رواز سوالی که پرسیده پشیمون می کنه.
روزی ده بار می ره دم اتاق بابائیش در می زنه و می گه : بابایی ...بابا ...یی... بعد که ناامید می شه می ره پشت در دستشویی و حموم هم یه دری می زنه و پرس و جویی می کنه و سر آخر میاد سراغ من با یه تیکه از لباسای بیرونیش می گه : د...د. تازگی ها گل سراش رو میزنه به موهای عروسکاش و اونا رو می ذاره روی پاش تکون می ده و باقی مونده ی شیرشو میذاره دهن اونا . خلاصه که با این کاراش ما رو کلی اسیر خودش کرده ولی بدیش اینه که با غذا نخوردنش این اسارت رو داره تبدیل به شهادت می کنه !!!
اولش اصلن نمي خواستم محلش بذارم . ولي ول كن نبود . هي ادامه داد . از در اين گوشم رفت در اون گوشم . هي گفت، هي گفت .هي خودشو لوس كرد . هي توي تخت از اين دنده به اون دنده شدم بلكه ببينه انقدر خواب وخسته ام و دلش به رحم بياد و دست از سرم برداره اما امان از اين موجودات سمج چيز نفهم... بلاخره باسرو صدا و سمج بازياش بيدارم كرد . به ساعت نگاه كردم. ساعت سه ي نصف شب بود . يه نگاهي به نورا انداختم . توي تخش راحت خوابيده بود . شكمش رو داده بود بالا، و دستاش رو دو طرفش پهن كرده بود. از همشون متنفرم . وقت و بي وقت حاليشون نيست . مخصوصن شبها با سورچروني هاي بي موقعشون آدمو رواني مي كنن .اين قابليت رو دارن كه يك شب قشنگ و رويايي رو تبديل به جهنم كنن . لعنتي ها كارشون رو خيلي خوب بلدن . انقدر وز وز مي كنن تا عصباني بشي و از اين عصبانيت خونت به جوش بياد ، اونوقت اين خون به جوش اومده دقيقن آغشته به همون چاشني محبوبي مي شه كه اونا دوست دارن و بساط سور و ساتشون آماده مي شه . اي كاش خدا اصلن هيچ پشه اي رو خلق نمي كرد . با اينهمه نفرتي كه تو وجودم بود با ديدن صورت آروم و شيرين نورا توي خواب ، اولين كاري كه به ذهنم رسيد اين بود كه واسش دلبري كنم ، سعي كردم تا اونجا كه ممكنه توجهشو به خودم جلب كنم و بذارم به سور چرونيش برسه . مطمئن بودم كه فقط يكيه . و مگه يه پشه ي فسقلي چقدر شيكم داره .حتي دراكولاي برام استوكر هم يه جايي ديگه كم مي آورد و نزديك صبح مي رفت كپه ي مرگشو مي ذاشت ... منطقن بايد بعد از دو سه تا نيش جانانه شاخ محبت رو مي كشيد و مي رفت يه گوشه مي افتاد و با نشئگيش حال مي كرد و حداقل دست از سر نوراي گلم برمي داشت . اول رونم رو انداختم بيرون وسعي كردم طوري رو زمينه ي سرمه اي پتو قرارش بدم كه كاملن جذاب و خوردني به نظر برسه ولي فايده نكرد . ويز، ويز ، ويز ...بعد دستم رو انداختم بيرون و بازوم رو خيلي نرم و خواستني براش وول وول دادم ! اما دريغ از يه نيش كوچولو . ويز ، ويز ، ويز ... كوفت ! مرض ! د... بيا بخور ديگه . مرگ مي خواي برو گيلان . د ... لامصب همه چي آماده است ... كه ناگهان كشف كردم اين ...ها نه تنها به خون جوش اومده علاقمندند ، بلكه به شدت به رگ هاي نصب شده رو استخوونها هم تمايل نشون مي دن . براي مثال قوزك دست و پا ، ناحيه ظريف بالاي آرنج ، دو مثقال گوشت روي تر قوه و قص علي هذا... بله ! بلاخره ، ماشين انتقال خون كار خودشو شروع كرد ... دردسرتون ندم ، تا ساعت 4 صبح ناحيه ي حساس، دردشناس و لطيفي برام نمونده بود كه از نوازشش در امان مونده باشه ... ولي خب... از قديم گفتن گر عشق حرم باشد سهل است .... دلم خوش بود كه با اين كار دخترم رو مي ديدم كه آروم تو خواب ناز داره با فرشته ها آن مان نوارا ... تو تو اسكاچي ... بازي مي كنه . يكربع از ساعت 4 گذشته بود كه از شدت جراحات وارده در حاليكه فكر مي كردم واقعن ديگه با اين كارم بهشت زير پامه و اين مهر مادري عجب چيز غريبيه بيهوش شدم ... اين سرمستي فاتحانه و لذت بخش صبح زود با اولين جيغ نورا فاتحه اش خونده شد و با ديدن لپ صورتي رنگش كه حالا با يه خال قرمز تزئين شده بود تبديل به جام زهري شد كه اجازه نداد طعم خوش مادر نمونه و فداكار بودن بيش از يه شب تو دهنم مزه كنه ...



