می شه آدم دوستاشو دوست داشته باشه یا اینکه نه ، تصمیم بگیره اونا رو برای همیشه از دلش بیرون کنه .می شه آدم دوستاشو کم کنه یا اینکه زیادشون کنه. می شه بهشون فکر کنه یا نه ، تصمیم بگیره فراموششون کنه . می شه آدم دوستاشو زیاد ببینه یا اینکه اصلن اونا رو نبینه و حتی یه زنگ هم نزنه . خیلی چیزا می شه ... اما یه چیز هرگز نمی شه !!! نمی شه آدم خاطراتی رو که با دوستاش داشته فراموش کنه ، هر کاری هم کنه نمی شه . خاطره ها یه جوری غریبی به ذهن و دل آدم می چسبن . می دونید مثل چی ؟! مثل وقتی آدم یه جای بدنشو خالکوبی می کنه ، هر جوری بخوای پاکش کنی بلاخره یه اثری ازش می مونه که همیشه به آدم یادآوری می کنه اینجا قبلن خالکوبی داشته...
ما چند تا دوست بودیم ، چند تا زوج که خیلی با همدیگه ایام خوشی داشتیم ، وقتی دور هم جمع میشدیم یه عالمه ذوق می کردیم و کلی حرف با هم داشتیم ، اگر چه مثل تمام جمع های بشری گاهی اختلافاتی پیش می یومد یا تفاوت سلیقه هایی وجود داشت که باعث میشد آدمها همدیگرو تحمل نکنن اما در مجموع این دیدارها همیشه با یه تخلیه ی روانی خوبی توام بود ، و به نظر من رشد دهنده بود چرا که باعث می شد آدمها یاد بگیرن همدیگرو همونجوری که هستن بپذیرن ، یاد بگیرن گاهی کمی گذشت کنن ، گاهی هم کمی صبوری ، حتی گاهی چیزایی پیش می یومد که تازه آدمها می فهمیدن چقدر همدیگرو دوست دارن و بهم اهمیت می دن و مهربونی رو در کنار هم تمرین می کردن. تا اینکه یه روز زد و من فهمیدم که دارم صاحب یه دونه ی کوچولو می شم ، خیلی جالب بود ما تو این جمع اولین زوجی بودیم که از وجود دونه مون خبردار شده بودیم . هیچوقت یادم نمی ره محبوبه و اکبر که از قدیمی ترین دوستامون به حساب می اومدن اولین زوجی بودن که خبردارشدن و هیچوقت یادم نمی ره که چقدر محبوبه جون خوشحال شد و چه جیغی از سر حیرت و شادی کشید. نکته عجیب این بود که به فاصله ی کوتاهی که نزدیک به دو ماه شد همه ی این زوجها طعم دونه داشتن رو چشیدن و به این ترتیب ما تبدیل به دوستانی شده بودیم که یه حس مشترک ما رو بیش از پیش به هم نزدیک می کرد و این باعث شادی مون بود که فکر می کردیم در آینده دور یا نزدیک این دونه های کوچولو با هم دوست می شن و توی این دوره و زمونه ی بی کسی و بی قوم و خویشی و تک فرزندی غنچه های کوچولومون همدیگرو دارن و خیلی تنها نمی مونن. اما ... اما ... نمی دونم از بد روزگار بود ، یا گرفتاری هایی که این دونه ها باخودشون برای ما به ارمغان اوردن یا اینکه ما کم معرفت شدیم و تنهایی هامون اون قده کم رنگ شد که دیگه ترجیح دادیم اونا رو باکسی قسمت نکنیم یا اینکه سختی هایی که تو این مدت برای برخی مون پیش اومد باعث شد که بزرگ شیم ، تغییر کنیم و دیگه منش وخلق وخوی همدیگرو نپسندیم و تحملمون برای گذشت و اغماض از رنجشها به قیمت داشتن یه دوستی ارزشمند کم شده بود .... یا .... نمی دونم اما هر چی که بود ما روز به روز از هم دور ترشدیم تا اونجا که دونه هایی که فکر می کردیم یه روز اغلب تفریحاتشون و ساعات خوششون رو در کنار هم تجربه کنن ، مدتهاست از همدیگه بی خبرن و حتی هیچ ذهنیتی از همدیگه و خصوصیات هم ندارن ...ممکنه حتی همه ی این دوری ها ریشه در گرفتاری هامون داشته باشه ، مثل خودمن که اونقدر در طول هفته برای خودم گرفتاری و دردسر تراشیدم که حتی فرصتی برای یه دلجویی ساده از نزدیک ترین کسانم رو ندارم ... ولی گاهی این دوری حاصل هر تفکر و علتی هم که باشه خیلی آزار دهنده است و باعث می شه آدم بدجوری دلش بگیره و احساس بی کسی و تنهایی کنه . به هر حال من امروز این پست رو به خاطر تمام خاطرات خوش و لحظه های قشنگی که با دوستانمون داشتیم به اونها و دونه های کوچولوشون اختصاص دادم که بگم خاطره ها هیچوقت فراموش نمی شن حتی اگه مدتها همدیگرو نبینیم این دلیل نمی شه که از یاد ببریم یه وقتی چقدر به فکر همدیگه بودیم و چه قدر در حق همدیگه دوستی کردیم .اما خب به قول روباه شازده کوچولو : " وقتی آدم تن به اهلی شدن می ده باید رنج دلتنگیشم تحمل کنه ."
اینم عکس دوستای نورا کوچولو ، آخرین باری که همدیگرو دیدن ، توی مراسم تولد نورا جون . از چپ به راست : پرنیا خانوم شیرین ، نسیم جون گل و آقا همایون شاه پسر

می دونید ! من یه کشف بزرگ کردم . و اون اینه که اگه اصلن خواب وجود نداشت من به خیلی از کارهام می رسیدم و از خودم راضی تر بودم !!! اما خب ، نمی دونم که واقعن اونجوری تا چند وقت می تونستم دووم بیارم و زنده بمونم . البته ، من چند وقته دچار یه مرضی هم شدم که خیلی داره اذیتم می کنه ولی با پررویی تمام بهش بی محلی می کنم و هر چی مامان و خواهرام که دلواپسم هستن بهم زنگ می زنن که جدیش بگیرم و ضجه و مویه می کنن که برم دکتر ، من اهمیتی نمی دم . یعنی راستش اگه اون تصمیم نداشته باشه منو از بین ببره من باهاش کنار میام ، اما خب اساسن مرض که دوستی و کنار اومدن حالیش نیست ، و من هم که هیچ وقتی ندارم که به صحت و سلامت خودم فکر کنم . اگر هم وقتی پیدا بشه همش صرف رسیدگی به نورا و کارهای اون می شه . خب بگذریم ، داشتم از خوابم می گفتم واین که به شدت کمش کردم و این طوری هم خونه همیشه مرتب و منظمه و هم کمتر غذای بیرون رو می خوریم و هم بیشتر وقت برای خودم و نورا باقی می مونه .ولی راستش گاهی فکر می کنم که هر چقدر هم به خونه برسم کارهام اصلن به چشم نمی یاد . هر کی ندونه شما که می دونید ، زندگی ما زنها پر از کارهای تکراری و یکنواخته که همچین که به تهش می رسی دوباره از سر شروع می شه و هیچوقت هم تمومی نداره . و فاصله ی این سر و ته انقده کوتاهه که گاهی وقتی بابای نورا بهم می گه که این خونه همیشه نامرتبه ، دلم می خواد از عصبانیت خودمو بکشم . به هر حال زندگی ما زنها حتی در نوع فوق ارتقا یافته مون هم پر از یه عالمه کار الکی و تکراریه که بیشتر شبیه به بیگاری می مونه ! خب ، باید بگم در راستای این تصمیم جدیدم برای کم خوابی ، این هفته بعد از مدتها موفق شدم دو تا فیلم خوب ببینم که این کار همیشه تاثیرخیلی خوبی روی روان من می ذاره .یکی از این فیلم های خوب که کار اینگمار برگمن بزرگ بود ، خیلی من رو به فکر فرو برد. درسته که من هرگز نمی تونم نقدی برای کارهای همچین آدم بزرگی بنویسم ولی خب حسن یه فیلم خوب اینه که هر کس به اندازه ی گنجایش ظرفش می تونه از اون بهره ببره و راجع بهش فکر کنه یا بنویسه البته چیزی که می خوام راجع بهش بنویسم یکی از حرفهایی که این فیلم برای گفتن داشت ... . فیلم راجع به یه زوج بود که بعد از ده سال زندگی مشترک هنوز هم عاشقانه همدیگرو می پرستیدن ، و عشق و احترام بین اونها زبانزد دوست و آشنا و فامیل بود . توی چند تا سکانس آغازین فیلم انقده همه چی ایده ال و فوق تصور بود که وقتی به زندگی رویایی اونها نگاه می کردی که در گذر اینهمه سال کوچکترین بحث و جدل و حرف و حدیثی خدشه دارش نکرده بود انگار داشتی به یه جعبه شکلات شیرین و دوست داشتنی نگاه می کردی که لای یه زرورق نقره ای تمیز وشیک پیچیده شده و تو دوست داری بازش کنی و توی این زرورق خوشرنگ رو ببینی ، تا این که یه روز یه اتفاق افتاد ... کاری ندارم این اتفاق چی بود و یا چقدر مهم بود ... چیزی که از پس این اتفاق براومد ... حاکی از یه گره کور پرعقده بود که از پس این ده سال زندگی هی تنیده شده بود و پیچیده بود و رشد کرده بود و هیچوقت کسی اونو ندیده بود یا نخواسته بود دیده بشه ... و اون اتفاق باعث شد که نه تنها دست اونها بلکه دلشون رو بشه که این همه سال چقدر به خاطر شیرین و بی نظیر جلوه دادن این زندگی تو دلشون نفرت و کینه و عقده تلنبار کرده بودن و حالا یه سوزن نوک تیز کوچولو اون دمل کثیف رو ترکونده بود... اونوقت بود که یه دفعه همه چی به فضاحت کشیده شد و مشکلاتی که در موقع خودش می تونست به بهترین شکل حل بشه ، تبدیل به یه عالمه فحش و ناسزا شد و عین کالسله ی زرین سیندرلا که وقتی طلسم شکست تبدیل به یه کدوتنبل پوسیده شد همه چی رنگ و رو عوض کرد و....نمی دونم چطور می شه تو این چند سطر آدم حسشو از چیزی که دیده توصیف کنه ... اما واقعیت اینه که گاهی روابط چندین و چند ساله ی ما ادمها چه در حکم یه رابطه ی زناشویی باشه و یا یه دوستی ساده مثل یه درخت تزیینی می مونه که هی هرسش می کنیم و بهش آب و افتاب می دیم تا رشد کنه و بزرگ شه و زیبا و زیباتر ، غافل از اینکه این درخته هر چقدر هم که عمر کنه هیچ ثمری نداره ... و اگه به دنبال ثمری هستیم باید این همه عشق و عاطفه رو جای دیگه ای خرج کنیم ... گاهی سالها یه رابطه رو کش می دیم ، انرژی می ذاریم ، عشق می دیم ولی در واقع داریم فقط خودمون رو زجر می دیم چون که به خاطر حفظ آبرو یا حرف وحدیث دوست و اشنا و یا گاهی حتی بی شهامتی برای ختم یه رابطه نمی تونیم تمومش کنیم و به طرفمون بگیم من نمیتونم ادامه بدم ، دوست عزیز ، آشنای قدیمی من خسته ام و از این رابطه هیچی عایدم نمی شه . در حالیکه گاهی هر چی قدمت یه رابطه بیشتر می شه خطرناکتره چون اون وقت بهانه ی عادت هم خودش می شه یه معظل دیگه که نمی ذاره ما از دست اون رابطه خودمون رو خلاص کنیم پس می مونیم و ادامه می دیم و زجر می کشیم و این وسط حتی گاهی کارهایی برای طرفمون می کنیم که ستایش امیز به نظر میاد در حالیکه جز یه فریب ساده برای خودمون و یه توهم کور برای اون چیزی نیست ... در این راستا من هم اخیرن رشته ی یه رابطه ی قدیمی و کهنه و البته آزارنده رو پاره کردم و حالا خیلی احساس بهتری دارم ... می بینید همه ی این ماجرا از کم کردن خواب من شروع شد ...فکر کنم اگه به این کم خوابی ادامه بدم ، کم کم یا فیلسوف می شم ، یا رشته ی همه ارتباطات قدیمیم پاره میشه...
خب برای حسن ختام این پست هم بگم که من بلاخره یکی از این روزهای بارونی قید دوست و آشنا و بابای نورا و همه رو زدم و نورا جونو زدم زیر بغلم و تنهایی بردمش شهر بازی ... اون هم کلی کیف کرد و از اونجاییکه خیلی بچم مستقله، شده بود کلانتر محل و می رفت همه جا سرکشی و هر چی دلش خواست سوار شد و هر کاری دلش خواست کرد ... و کلی هم همه قربون صدقه اش رفتن و به این استقلال بچه گونه ی بامزه اش آفرین گفتن ، اخه راستش برای اولین بار خیلی برخوردش راحت و بدون ترس بود و کلی هم لذت برد...باورتون نمی شه من یه همچی همتی کرده باشم و نورا رو تنهایی برده باشم شهر بازی ؟! نه ؟ یعنی انقده تنبل به نظر میام !؟عجب ! خب پس خودتون عکساشو ببینید!!




این هم یه نورای فضول بین گونی های برنج و دبه های ترشی !


این هم نورا خانوم در حین تعارف کردن پوست گریپ فروت به باباییش :

اینجا هم یه شب که من شیفت بودم بابایی نورا برای اینکه نورا موقع خوردن غذا لباساشو کثیف نکنه هر چی پارچه کهنه گیر آورده پیچیده دور بچه ام. چیکار کنیم دیگه ، مردا وقتی بخوان مادری کنن بچه این شکلی می شه :
چند سال قبل ، پیش از این که دانشکده ام تموم بشه و بیام سر کار فعلی ، یه مدتی به طور موقت یه جایی کار می کردم . یه محیط کاملن زنونه که طبعن خصوصیات خودشو داشت البته قطعن توی آرایشگاه ، خیاط خونه ، رختشویخونه ، یا چیزی از این قبیل کار نمی کردم . ولی خب خیلی از محیط های فرهنگی هم می تونه زنونه باشه واز مختصات زنانه برخوردار باشه .(می خوام سعی کنم ازاین واژه ی کریه خاله زنکی استفاده نکنم ، ببینم می شه ! ) خلاصه تو همچین محیطی حتمن می دونید که چقدر نقل و بحث زیاده . تو اولین روزهای شروع کارم متوجه شدم که یکی از همکارا که یه خانوم میانسال و مجرد بود نقل و نبات این بحث هاست . چند روزی گذشت تا منم موضوع دستم بیاد که قضیه از چه قراره . این همکار خوب و مهربون چند تا خواهر ریز و درشت کوچکتر از خودش داشت که هر کدوم از قضای روزگار ، دکتری ، مهندسی ، چیزی واسه ی خودشون بودن ، تا اینجای کار هیچ عیبی نداشت ، خیلی هم خوب و عالی بود ... چیزی که مهم بود این بود که این دختر خانومهای گل ، پدرشون رو تو کوچیکی از دست داده بودند و یه مادر پیر و مریض داشتند که نقش چندانی تو زندگی اجتماعی اونها نداشت . در نتیجه تنها کسی که باقی مونده بود خانوم ایکس همکار عزیز ما بود که سالهای سال از جوونی ، لذت دنیا و همه چیش گذشته بود تا برای این دخترهای گل هم مادری کنه هم پدری وخواهرهاشو به ثمر برسونه و تحویل جامعه بده . خب چه اشکالی داره!؟ اما ... اما ... چیزی که در اولین جلسه ی میز گرد صبحانه خوران دستگیرم شد لحن کلام و آوای بیان و جمله های بی مثالی بود که خانوم ایکس وقتی داشت از خواهرهای گلش صحبت می کرد و صد البته که بسیار راجع به اونها صحبت میکرد به زبون می آورد ... یه جور خاصی جملاتش رو با لذت می کشید و پشت چشمهاش رو نازک می کرد و نوک دماغش یه جوری مور مور می شد که می فهمیدی توی یه عالم دیگه سیر می کنه ... و بعد مثلن می گفت :" مهسا ... مهسای گل من ...خانوم دکترو می گم ها ... وقتی چشماشو می بنده و باز می کنه ، این مژه های تاب دار و بلندش که می ره پایین و می یاد بالا انگار دنیا به روی آدم می خنده ... ... وای راستی گفتم براتون؟! ... ندا ... خانوم مهندس رو می گم دیروز موهاش رو بلوطی کرده بود ... گفتم ای خواهر به فدات! ... نکن اینجوری با دل من ... آخه نمی گی مردم چشمت می کنن ... هزار ماشاالله روز به روز عین قالی کرمون خوشگل تر می شه ... راستی نگفتم براتون هما چی کار کرده ..." .و این قصه همچنان ادامه داشت . هر روز صبح با یه خبر جدید از پیشرفت های علمی و البته فیزیکی دخترها می اومد و تا از در می رفت بیرون می شد مایه ی خنده و سوژه ی صحبت اون روز...هیچ وقت یادم نمی ره وقتی یه آدم جدید مثل خود من به جمع اضافه می شد و ازش می پرسید که" سارا خانوم دکترن؟ " ، سریع می گفت :" بله ...پزشکه ... "ز" ی پزشکش رو یه جوری ادا می کرد که تا یه ساعت تو سرم ضربان داشت...برای من که تازه دیپلممو گرفته بودم و یه دختر بچه ی خام و بی تجربه بودم ... این توصیفات مدهوش کننده بود ، به خودم می گفتم یعنی می شه این همه حسن و کما ل و دانش تو این خواهرها جمع شده باشه ... خوشبحالشون ... و بلافاصله یاد خودم می افتادم که اون روزها عین یه شلغم پخته فاقد هر گونه جذابیت خاص بودم و هر بار که مادرم قربون صدقه ام می رفت می گفتم :" مامان ... بس کن دیگه ... سوسکه داشت به دیوار راه می رفت مامانش گفت قربون دست و پای بلوریت ... اه ." روزها می گذشت و من به خودم می گفتم نکنه بمیرم و این پریروهای بهشتی رو نبینم ... تا اینکه یک روز بلاخره یکی از همکارها با هیجان به اداره اومد و شرح ماوقع روز قبلش رو برامون تعریف کرد که به طور اتفاقی این مجموعه رو در کنار هم یه جایی دیده بود... و از اون روز بود که ما فهمیدیم که مثلن مهسا خانوم اگر چه چشمای درشتی داره ولی یه دماغ داره انقدر( کف دستتون رو کاسه کنید لطفن ) یه جوری که چشماش پشت این زایده ی بزرگ گم شده و از طرفی ندا خانوم و هما خانوم هم ...
فکر کنم دیگه نیاز به توضیح اضافه نیست و همون حکایت سوسکه برای توصیف ماجرا کافی باشه ...
اون روزها چون خیلی بچه بودم از خانوم ایکس تا مدتها به خاطر به انحراف کشیدن اذهان عمومی و جریحه دار کردن اعتماد به نفس چند دختر دم بخت !!!!( منظورم خودم نیست ها ...) کلی دلخور شدم دیگه نمی خواستم ببینمش و مسحور حرفاش بشم ... گذشت و گذشت و گردونه ی زمان گشت و گشت تا من بزرگ شدم و صاحب دختری شدم که درشب تولدش ماه در آسمون از فرط شرم حاضر نشد و در یکسالگی پنجه ی آفتابی شد که خاقان چین و ماچین به ملاقاتش اومد و وقتی که چشمهای زیباش رو باز می کرد و می بست نه تنها مادر وپدرش بیهوش می شدند بلکه هر رهگذری ره گم می کرد و وعده ی آینده ی نزدیک رو می گرفت به جهت خواستگاری از این پریرو و امروز هم که در مرز یکسال ونیمگی در خدمت شما هستم دیگه از فرط داشتن چنین گوهر عالم افروزی فکر می کنم قادر به ادامه ی حیات نیستم... و اینجوری شد که تازه من سرگشته ی از کرده و اندیشه پشیمون فهمیدم که وقتی یه مادر که فقط یکسال و اندی زحمت بچه اش رو کشیده و چند شب بی خوابی و چند صباح دلواپسی به خاطر چند بار بیماری رو پشت سر گذاشته ... چقدر می تونه عاشق فرزندش باشه ... و با هر حرکت جدیدی که اون می کنه چقدر ذوق زده می شه و یه جوری به دیگران نگاه می کنه که انگار فخر دو عالم نصیبش شده ... اگر یه روز بیاد که این زحمات بشه بیست سال وسی سال و اون بچه هم بشه یه بچه ی باهوش یا خانوم دکتری ، وکیلی، سفیری ...چیزی ... دیگه چقدر سر از پا نمی شناسه و از فرط این همه خوشحالی چه بسا که توی کوی و برزن از جمالات و کمالات اون دم نزنه و کاری نکنه صد برابر اغراق آمیز تر از رفتار خانوم ایکس ... خدا به هممون صبر و ظرفیت و فروتنی عطا کنه تا بتونیم با موهبت های زندگیمون وعشق بی حد به اونها کنار بیایم و یه روز نشیم نقل و نبات سفره ی یه جمع بی کار که دوست دارن به یه آدم عاشق بخندن ...



