تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

یه هیجده تایی به افتخار هجده ماهه یا به عبارتی یکسال و نیمه شدن نورا کوچولو :
) قهرمان کوچولوی ما دیروز واکسن هجده ماهگیش روخورد و رسمن از این مرز گذشت ، هر چند که تا صبح تب داشت و بی قرار و نا اروم بود و دائم می گفت : دستت ... دستت یعنی دستم درد می کنه . (چون ما همیشه می گیم دستت چی شده ؟ یا دستتو بشور؟فکر می کنه اون عضو کلن اسمش دستت هست به پا هم می گه پات...)
2) نورا کوچولو تو هجده ماهگی شانزده تا دندون داره .
3)خاله ریزه ی هجده ماهه ی مامان بر طبق آخرین آمار پایش رشد ، 78 سانت قد و 10/750 گرم وزن داره . چی ؟! ریزه ؟! خب ، چه کنیم دخترمون یه کم ریزه میزه است .
4) طوطی کوچولو تو هجده ماهگی می تونه بیشتر کلمات سه حرفی راحت رو تکرار کنه . چند تایی کلمه ی سخت تر رو هم می گه . به علاوه ی دو ، سه تا جمله :
بابایی رفت  . آب بده .محبوبترین کلمه در دایره ی لغتش افتاده ، یعنی افتادن هر چیزی رو هر جا اعلام می کنه . حتی اگه یه دونه پر کوچولو از آسمون بیفته ... .
5)نورا خانوم هجده ماهه ی ما ، هنوز به شدت عاشق خرگوششه ( صبح ها که بیدار می شه بیش از ده بار پوزه ی خرگوششو می بوسه ). و هنوز هم به محض دیدن اون یا موقع خواب شصتشو می مکه .
6) شلمان کوچولوی یکساله و نیمه ، هنوز هم بین ساعت ده تا ده ونیم شب می زنه رو شونمون و می گه : للا ( به فتح اول ) . و تا نذاریمش تو تختش ول کن نیست . (خدا رو به خاطر این نعمت بزرگ همیشه شکر می کنم ، چون این نظم خوابش واقعن بی نظیره. خدایا شکرت )
7) خوش خواب مامان تو هجده ماهگی ، ساعت خواب صبحش تغییر کرده و دیگه صبح ها زود بیدار نمی شه و معمولا تا 9/5 یا 10 می خوابه.
8) انیشتین کوچولو
ی یکسال ونیمه می تونه تمام دایره ها و چهارگوش های بازی فکریشو درست سر جاهاش بذاره . اما مثلت و مستطیل رو نمی تونه . تو تمام اسباب بازی هایی که داره ، بیشترین چیزایی که دائم باهاشون بازی می کنه و براش تکراری نمی شه ، بازیهای فکری مختلفیه که از موسسه اسباب بازیهای فکری گلدونه براش خریدم .
9) فیلسوف کوچولو هنوز هم عاشق کتابه . و با کتابهای متنوع می شه تا مدتها مشغولش کرد.
10) دختر شجاع ، خودش به تنهایی حموم می ره . و تا نیم ساعت بدون دردسر تو وانش بازی می کنه . بعد صدا می کنه که بیاریمش بیرون ( البته دلواپس نشید چون حموم قبلش به طرز معقولی گرم و امن امن می شه و کل حموم اندازه ی وانشه و اصلن نمی تونه ازش بیرون بیاد در نتیجه هیچ خطری تهدیدش نمی کنه)
11)کپل خانوم هجده ماهه عاشق پسته و گردو ، شکلات کیندر، بستنی عروسکی ، پفیلا، چوب شور و از همه مهمتر خیارشوره. واین مورد آخرو هر چی بخوره سیر نمی شه. تو غذاها هم قرمه سبزی و هر چی که توش گوشت داشته باشه رو دوست داره و تند تند می گه : گوشت ... گوشت ...( خوبه ما زیاد مهمونی نمی ریم و گرنه آبر
ومون حسابی به باد می رفت )
12) عسلک مامان ، هنوز هم از هر چیز داغی حذر می کنه . حتی وقتی از دور صدای جوش اومدن کتری رو می شنوه ، زودی می گه :وی ...( به فتح اول ) گاگه ...
13) فرشته کوچولوی هجده ماهمون اصلن لب به میوه نمی زنه . تو میوه ها فقط خیار می خوره . اونم احتمالن به خاطر اینکه می دونه خواص خاصی نداره .
14) دلقک کوچولو تو هیجده ماهگی یاد گرفته به طرز شگفت آوری گریه یا خنده ی تصنعی بکنه . ادای شخصیت های کتاباشو موقع گریه و خنده یه جوری طبیعی درمی اره که همه انگشت به دهن می مونن .
15)دختر مهربون یکسال و نیمه مون برای هر مهمونی که میاد خونمون یا هر کادوی کوچولویی که می گیره انقده بامزه ذوق می کنه که همه می فهمن چقدر بامعرفت و خاکیه.
16) خانوم کوچولوی با ادب مامان ، هرکاری که بهش می گیم انجام بده یا انجام نده ، فوری می گه : باشه . و هر چیزی که بهش می دیم و ازش می خوایم که تشکر کنه می گه : مرسی . روزی صد دفعه می گه باشه و تقریبن در پنجاه مورد کار خودشو می کنه .
17) شیطون کوچولوی ما ، هر کار بد یا خطرناکی که می خواد بکنه قبلش حتمن ما رو خبر می کنه . چطوری !؟ بلند داد می زنه : مامانی ، بابایی ... و بعد با دستش تند تند علامت می ده که نیاین .( درست برعکس حرکت دست وقتی میخواین به کسی بگین بیا )
18) بزرگترین شیطنتی که وروجک ما تا هیجده ماهگی کرده : تموم مدادرنگی هاشو از سوراخ لوله ریخته توی جاروبرقی و ما تا یه هفته بعد نفهمیدیم . دیگه اینکه هر چی گیر میاره در دستگاه بخور رو باز می کنه و می ریزه توش .

این هم یکسری عکس هول هولکی فقط برای اینکه نورا خانوم هجده ماهه رو ببینید:

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:24  توسط مامان نورا  | 


این اصلن یه قصه نیست . مثل قصه ی شاهزاده و گدا یا مثل الیور تویست . یا مثل تموم قصه های دیگه ای که گاهی دردآوره ، گاهی هم رقت انگیز و تو خاطر می مونه . نه، اصلن قصه ای در کار نیست . ولی نمی دونم چرا از خاطرم بیرون نمی ره ... مثل یه بغض فرو خورده ... و اگه اینجا رو نداشتم و نمی تونستم بنویسم ،و روزنگاری وجود نداشت تا لحظات واقعیم رو توش ثبت کنم !خب نمی دونم چی می شد ...شاید اون وقت میشستم و یه قصه می نوشتم... توی اداره ، درست پشت سر من ، رو به صفحه کامپیوتری که صبح تا شب باهاش کار می کنم دارن یه آبدار خونه ی خوشگل می سازن ، همه ی کاراش تموم شده و دیروز دو نفر اومدن تا کف اونو برامون سرامیک کنن تا بیشتر برق بزنه و خودمون رو توش ببینیم و وقتی قطره های چاییمون رو روش می ریزیم بیشتر جلوه کنه و بتونیم با لذت بیشتری با نوک پاهامون با قطره های خوشرنگ چای شکلهای قشنگ بکشیم... داشتم توی صفحه ی مونیتور همکارم عکسهای تولد دختر قشنگشو می دیدم ، یه جشن رنگی و پر زرق و برق ، دختربچه های شاد و خنده های از ته دل ، یه کیک بزرگ خوشمزه با یه عالمه بادکنک و لباسهای رنگی ...که یه دفعه دیدمش ...از پشت مانیتور پر از رنگ و شادم مثل یه ابر خاکستری یه دفعه پیداش شد ... یکی از اون دو نفری بود که برای سرامیک کردن اومده بودن ... یه پسر بچه ی کوچولوی دوازده ، سیزده ساله با دو تا چشم درشت مشکی و موهای تابدار سیاه ...اول فکر کردم که اومده تا کنار پدرش باشه و شاید یه روز تعطیلشو پر کنه ... اما این طور نبود ، اون روز تعطیل نبود و خیلی زود لباس های خاکستریش جای خودشونو به لباسهای کار تیره و خاکی دادن ...از بین بادکنکهای رنگی و برف شادی روی صفحه ی مونیتور انعکاس حرکاتش رو دنبال می کردم ... پسر بچه کوچولویی که قرار نبود اون ساعت روز که تموم دوستاش توی مدرسه داشتن با شادی فریاد می زدن و درس یاد می گرفتن اونجا باشه ... اصلن قرار نبود اون سه طبقه ی لعنتی رو هی بره پایین و بیاد بالا و سطل بیست کیلویی آب رو پر کنه و برگرده و سرامیک های خیلی بزرگ و سنگین رو سه طبقه بیاره بالا تا به کف آبدار خونه بچسبن و نمایش پر شعف قطره های تیره ی چای رو برای ما رونق بدن ... فکر کنم اصلن قرار نبود از ساعت هشت صبح تا شش بعدازظهر یه نفس جون بکنه تا کف آبدار خونه سفید سفید بشه ، بدون اینکه حتی ناهار بخوره ... اصلن قرار نبود من برم توی آبدارخونه و سرک بکشم و به اون ادم دیگه ای که همکارم بهش می گفت بابای بی غیرت پسره ی بدبخت ، بگم : این بارایی که این طفلکی می ذاره رو دوشش و میاره بالا خیلی سنگینه ... آخه کمردرد می گیره ... شما نمی تونین یه کم خودتون برین کمکش کنین ... و یه صدای زمخت با یه لهجه ی غلیظ و نامفهوم بهم بفهمونه که اون برادر زن و عصای دستشه و ناچاره ازش کمک بگیره ، چون کار بلد نیست لااقل اینجوری می تونه کمکی بکنه ...و من بفهمم که این سوالم درست مثل این بوده که از یه آدم بی نوای گرسنه که به نون خشک شده سردر یه نونوایی چشم دوخته بپرسی معمولن برای دسر چه نوع بستنی ای رو ترجیح می دی ... اصلن قرار نبود یکبار که داره از کنارم رد می شه ، بی گدار به آب بزنم و گوشه ی آستینشو توی دستم بگیرم و هیچ فکر نکنم که چند تا دوربین روی سقف داره کل سالن رو نظارت می کنه و شاید هم موقعیتم به خطر بیفته ... و آروم بهش بگم : گل پسر خیلی خسته شدی ، چیکار می تونم برات بکنم ... و اون قرمز بشه و چشاشو بندازه پایین و تموم پله ها رو یه نفس با سطل آبیش بدوه و دوباره دست پر برگرده ... نمی دونم چرا فکر می کنم اصلن قرار نبود که وقتی دارن می رن بدوم توی پله ها و بهش بگم خسته نباشی گل پسر و اون بخنده و با تموم وجود درک کنه که یه نفر امروز چقد دوستش داشته و در تموم لحظه ها از توی صفحه ی براق مونیتور حرکات اونو پشت سرش پیگیری می کرده و دلش گرم شه و شاید هم شب با رویای اون خانوم مهربون بخوابه ... اصلن قرار نبود آخرش مثل یه ملودرام سینمایی وقتی داره از بین درخت های بلند مقابلم رد می شه و دور و دور تر می شه ، درست لحظه ای که می خواد از گیت بگذره تا اونجا رو برای همیشه ترک کنه یه دفعه برگرده و منو ببینه که بالای پله ها دارم دور شدنشو نگاه می کنم و یه لبخند شاد بزنه و محکم دستای خستشو برام تکون بده...
و من یه دفعه بزنم زیر گریه و حسابی عقده ی تموم روز رو خالی کنم ... و دلم برای دستای خسته اش و کمر نحیفش که چقده منتظر یه رختخواب گرمه بعد از اون همه کار و خستگی و برف بتپه ... اصلن قرار نبود اون خانوم مهربون من باشم ، اونی که پشت کامپیوتر می شینه ، چایی داغ می خوره ، کنار پنجره به باغ روبرو و آلاچیق های قشنگش زیر برف خیره می شه ... با نوک پاش روی سرامیک های تمیز با قطره های چای شکلک می کشه... یه نظر احمقانه روی یه طرح بی اهمیت می ده ... تموم ماه کارهایی می کنه که هیچ آبی نه از اون گرم می شه و نه سرد ... و روز سی ام یه صورتحساب از کارت اعتباریش می گیره ... اصلن قرار نبود این اتفاقات امروز بیفته تا من بفهمم با تمام مشکلات کوچیک و بزرگی که ازشون دم می زنم ... با تمام شکوه هایی که از شرایط سخت می کنم ... می تونم تو نی نی یه جفت چشم سیاه چه مرفه بی دردی به نظر بیام ...اصلن قرار نبود من انقده احساساتی بشم ...قرار نبود حضور نورا ، دخترک قشنگم تو زندگیم این جوری معنی پیدا کنه که برای تموم بچه های گوشه گوشه ی دنیا دلم این جوری بگیره و بتپه ...و این جوری برای تنهایی و بی کسی شون ، برای دستای کوچولوی نازشون تو سرما و کمرهای نحیفشون زیر بار زندگی اشک بریزم ... پس خودخواهی هام کجا رفت ... پس بی حوصلگی هام کوش ؟! این دل شیشه ای رو که با هر تلنگر کوچیکی می لرزه ، این چشم های همیشه نگرون مادرانه رو کی بهم هدیه داده ... این همه عشق از کجا توی دلم خونه کرده ... نورای گلم ... گوشه ی دلم ... با دل مامانی چه کردی نازنینم ؟!!!...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:16  توسط مامان نورا  | 


مامان فریبای گلم منو به یه بازی پنج تایی دعوت کرده ، از علاقمندی ها وعدم علاقمندی ها . خب ، چون خاطر مامان فریبا خیلی برام عزیزه من هم تو این بازی شرکت می کنم .
علاقه مندیها : چیزایی که دوستشون دارم انقده زیاده که دسته بندیش توی یه غالب پنج تایی برام خیلی سخته .
اما مهمترینش اینان :
اول: دیدن یه فیلم خوب از یه کارگردان خوب ، برام بزرگترین لذت دنیاست . یه فیلم خوب از کارگردانی که دوستش دارم می تونه یه هفته ی منو بسازه . .
دوم : سفر. همیشه لذت بخش ترین کاریه که حاضرم از همه ی کارهای دیگم به خاطرش بزنم .
سوم : خوندن .قبل تر ها عاشق کتاب خوندن بودن ولی این روزها بیشتر وقتم به سرزدن به وبلاگهایی می گذره که فکر می کنم مفیدن و یه چیزی بهم اضافه می کنن .خوندن و صحبت راجع به مسائل روانشناختی که بهم توی ارتقای کیفیت رفتارم با دیگران و همین طور زندگیم کمک می کنه .همین طور خوندن روزنگار آدمها که منو با چگونگی نگاه اونا به زندگی آشنا می کنه .
چهارم : تنهایی ، تنهایی ، تنهایی ....
پنجم : هنر . شامل هر حرکتی که به یه شکلی آرت محسوب بشه و ناب و خلاقانه باشه .

چیزایی که دوستشون ندارم
: یه چیز باید چیز مهمی باشه که من دوستش نداشته باشم . چون معمولن انقدر روحیه ی انطباق پذیریم بالاست که با هرچیزی کنار میام و بعد دیگه به اینکه زیاد دوستش نداشتم فکر نمی کنم. به هرحال :
اول : هر چیزی که ببینم یا بشنوم و مربوط به کودک آزاری بشه می تونه تا مدتها داغونم کنه ، چون نمی تونم آزار دادن یه بچه رو تحت هیچ شرایطی هضم کنم .
دوم : این همه خبر و تصویر راجع به جنگ و جنایت و ترور و تصاویر بچه های گرسنه و بی سرپناه و جنگ و جنگ و جنگ ... از هر چیزی که انعکاس جنگ و مصائبش باشه بدم میاد . وقتی نمی تونم دنیا رو تغییر بدم ،چرا باید با دیدن این صحنه ها انقدر زجر بکشم .
سوم : از هر صدای اضافه ای که آدمها با دهنشون در میارن ، مثل ملچ و ملوچ...و ...و صدای آدمهایی که کنارم بلند صحبت می کنن و من هیچ علاقه ای به حرفاشون ندارم( الان یکی شون داره دیوونم می کنه )
چهارم : خودخواهی و آدمهایی که با خودخواهی شون حال آدمهای اطرافشون رو می گیرن...
پنجم : چاقی ... شاید این یه نقطه ضعف بزرگمه ... اما هیچ جوری نمی تونم حتی چند کیلو گوشت اضافه رو ،روی تنم تصور یا تحمل کنم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 19:5  توسط مامان نورا  |