1- ساعت دو و نیم بعد از نیمه شبه ، خسته و کوفته بعد از گذروندن یه روز شلوغ از سر کار می رسم خونه .
2- می رم بالای تخت نورا ، خرگوششو بغل کرده و آروم خوابیده . موبایلمو می ذارم روی ساعت 6 ، و سعی می کنم از چهار پنج ساعت وقتی که برای خواب دارم استفاده کنم .
3- با صدای موبایل از جا می پرم .نورا هنوز خوابه .لباسامو می پوشم. یه چیزی برای صبحانه ام برمی دارم . نیم ساعت بعد توی ماشین تو راه اداره ام .
4- بعد از موندن تو یه ترافیک وحشتناک ساعت هشت و نیم می رسم اداره و یه روز کاری شروع می شه .کار...کار...کار...
5- ساعت هشت و نیم شب بر می گردم خونه ، رو پاهام بند نیستم ، یکساعت وقت دارم تا بابایی نورا ، اونو از پرستارش تحویل می گیره به کارهای خونه برسم .
6- یه نگاهی به دور و برم می اندازم ، به یه عالمه کار ، به خستگی خودم ، به اجاقی که چیزی برای خوردن روش نیست ، به انرژی ای که برای استقبال از نورا ندارم ...
7- بابایی نورا می ره دنبالش ...یک روز و نیمه که ندیدمش...
8-یه فکر مثل یه جرقه ی طلایی از ذهنم می گذره ...یاد حرف مامانم می افتم که یه عمره آویزه ی گوشم کردم . همیشه بهم می گفت : وقتی فکر می کنی خیلی کار داری ، هیچ وقت وقتتو برای شمردنشون تلف نکن ، فقط شروع کن ...وقتی به خودت بیای می بینی تو اون زمانی که می خواستی بشمریشون و نق بزنی نیمی از کارهات انجام شده ...
9-وقت رو تلف نمی کنم ، می پرم تو آشپزخونه .به بابایی گفته بودم برنج خیس کنه ، سبزی پلورو دم می کنم و دو تا ماهی می اندازم تو تابه .
10- چند تا تلفن دارم ... در حین شستن ظرفها و مرتب کردن خونه به تلفن هام می رسم ...
11- ماهی ها رو تو تابه بر می گردونم ... سس ماهی رو درست می کنم و می ذارم روی گاز .
12- زنگ می زنن ... آیفونو بر می دارم ...یه صدای خوشرنگ میگه : باززز...درو باز می کنم ، یه نگاهی به خودم تو آینه می اندازم ...
13- تا چهار طبقه رو بیان بالا ... برنج رو می کشم و ماهی ها رو میذارم تو دیس ...سس رو همون جوری با ظرفش می ذارم تو سینی و ترشی رو می ریزم تو کاسه...
14- با یه لبخند می پرم جلوی در ..نورا خواب و خسته است ... بهش می گم که دلم براش یه ذره شده و امشب رو نباید زود بخوابه ...بهش قول می دم که اگه زود نخوابه باهم بازی می کنیم
15-بابایی نورا داره سفره رو جمع می کنه ... سه بار یکی از کتابهای تاتی رو برای نورا می خونم ...پازلشو یکبار باهم می چینیم ، بعد گرگ می شم و دنبالش می کنم که بخورمش
16-ساعت ده ونیمه.. چشمام داره می افته رو هم ... دیگه به زور دارم خودمو می کشم ... نورا حسابی شارژ شده ... همه ی پشتی هارو می ریزه زمین تا بپر بپر بازی کنیم...
17. پشتی هارو کنار هم می چینم و شروع می کنیم باهم از رو هر کدومشون با حفظ تعادل پریدن روی اون یکی و خدا بار این کارو تکرار می کنیم ...
19. با پشتی ها تونل می سازم و نورا رو تشویق می کنم که از تونل رد بشه و خودم رو همزمان از بیرون تونل بهش می رسونم و با غافلگیر کردنش می خندونمش...
20. ساعت یازده شده با خودم می گم مگه آدم چقد انرژی داره ؟! ... نورا یادش می افته که دلش می خواد تاب تاب بازی کنه...
21. یه پتو سفری پهن می کنیم روی زمین ، نورا می خوابه وسطش ... با بابایی دو سرشو می گیریم و در حین تاب دادن با انرژی براش شعر می خونیم ...
22. ساعت یازده ونیمه ... دیگه نمی کشم ...پمپرز نورا رو عوض می کنم ... بابایی بهش شیر می ده ... من دیگه از حال رفتم ... بغلش می کنم و می خوابونم توی تختش ...
23. غذاهای اضافه رو می ذارم تو یخچال ...شیشه شیر نورا و شیر داغ کن رو می شورم ...یه دستی به آشپزخونه می کشم ...دو تا چایی می ریزم و می رم تو اتاق بابایی نورا...
24.ساعت دوازده و نیمه ، بابایی با اشتیاق تصاویر کتاب جدیدشو نشونم می ده ... یکی یکی اونا رو می بینم و نظرمو می گم ...صفحه ی آخر رو که دیدم فقط می گم شب بخیر...
می رم تو تخت و با خودم فکر می کنم که توی 24 ساعت گذشته که فقط چهار ساعتش به خواب گذشته این همه انرژی رو برای صرف کردن از کجا آوردم ؟! به نظر شما یعنی بازم پای نورا در میونه ؟!!!!
2- می رم بالای تخت نورا ، خرگوششو بغل کرده و آروم خوابیده . موبایلمو می ذارم روی ساعت 6 ، و سعی می کنم از چهار پنج ساعت وقتی که برای خواب دارم استفاده کنم .
3- با صدای موبایل از جا می پرم .نورا هنوز خوابه .لباسامو می پوشم. یه چیزی برای صبحانه ام برمی دارم . نیم ساعت بعد توی ماشین تو راه اداره ام .
4- بعد از موندن تو یه ترافیک وحشتناک ساعت هشت و نیم می رسم اداره و یه روز کاری شروع می شه .کار...کار...کار...
5- ساعت هشت و نیم شب بر می گردم خونه ، رو پاهام بند نیستم ، یکساعت وقت دارم تا بابایی نورا ، اونو از پرستارش تحویل می گیره به کارهای خونه برسم .
6- یه نگاهی به دور و برم می اندازم ، به یه عالمه کار ، به خستگی خودم ، به اجاقی که چیزی برای خوردن روش نیست ، به انرژی ای که برای استقبال از نورا ندارم ...
7- بابایی نورا می ره دنبالش ...یک روز و نیمه که ندیدمش...
8-یه فکر مثل یه جرقه ی طلایی از ذهنم می گذره ...یاد حرف مامانم می افتم که یه عمره آویزه ی گوشم کردم . همیشه بهم می گفت : وقتی فکر می کنی خیلی کار داری ، هیچ وقت وقتتو برای شمردنشون تلف نکن ، فقط شروع کن ...وقتی به خودت بیای می بینی تو اون زمانی که می خواستی بشمریشون و نق بزنی نیمی از کارهات انجام شده ...
9-وقت رو تلف نمی کنم ، می پرم تو آشپزخونه .به بابایی گفته بودم برنج خیس کنه ، سبزی پلورو دم می کنم و دو تا ماهی می اندازم تو تابه .
10- چند تا تلفن دارم ... در حین شستن ظرفها و مرتب کردن خونه به تلفن هام می رسم ...
11- ماهی ها رو تو تابه بر می گردونم ... سس ماهی رو درست می کنم و می ذارم روی گاز .
12- زنگ می زنن ... آیفونو بر می دارم ...یه صدای خوشرنگ میگه : باززز...درو باز می کنم ، یه نگاهی به خودم تو آینه می اندازم ...
13- تا چهار طبقه رو بیان بالا ... برنج رو می کشم و ماهی ها رو میذارم تو دیس ...سس رو همون جوری با ظرفش می ذارم تو سینی و ترشی رو می ریزم تو کاسه...
14- با یه لبخند می پرم جلوی در ..نورا خواب و خسته است ... بهش می گم که دلم براش یه ذره شده و امشب رو نباید زود بخوابه ...بهش قول می دم که اگه زود نخوابه باهم بازی می کنیم
15-بابایی نورا داره سفره رو جمع می کنه ... سه بار یکی از کتابهای تاتی رو برای نورا می خونم ...پازلشو یکبار باهم می چینیم ، بعد گرگ می شم و دنبالش می کنم که بخورمش
16-ساعت ده ونیمه.. چشمام داره می افته رو هم ... دیگه به زور دارم خودمو می کشم ... نورا حسابی شارژ شده ... همه ی پشتی هارو می ریزه زمین تا بپر بپر بازی کنیم...
17. پشتی هارو کنار هم می چینم و شروع می کنیم باهم از رو هر کدومشون با حفظ تعادل پریدن روی اون یکی و خدا بار این کارو تکرار می کنیم ...
19. با پشتی ها تونل می سازم و نورا رو تشویق می کنم که از تونل رد بشه و خودم رو همزمان از بیرون تونل بهش می رسونم و با غافلگیر کردنش می خندونمش...
20. ساعت یازده شده با خودم می گم مگه آدم چقد انرژی داره ؟! ... نورا یادش می افته که دلش می خواد تاب تاب بازی کنه...
21. یه پتو سفری پهن می کنیم روی زمین ، نورا می خوابه وسطش ... با بابایی دو سرشو می گیریم و در حین تاب دادن با انرژی براش شعر می خونیم ...
22. ساعت یازده ونیمه ... دیگه نمی کشم ...پمپرز نورا رو عوض می کنم ... بابایی بهش شیر می ده ... من دیگه از حال رفتم ... بغلش می کنم و می خوابونم توی تختش ...
23. غذاهای اضافه رو می ذارم تو یخچال ...شیشه شیر نورا و شیر داغ کن رو می شورم ...یه دستی به آشپزخونه می کشم ...دو تا چایی می ریزم و می رم تو اتاق بابایی نورا...
24.ساعت دوازده و نیمه ، بابایی با اشتیاق تصاویر کتاب جدیدشو نشونم می ده ... یکی یکی اونا رو می بینم و نظرمو می گم ...صفحه ی آخر رو که دیدم فقط می گم شب بخیر...
می رم تو تخت و با خودم فکر می کنم که توی 24 ساعت گذشته که فقط چهار ساعتش به خواب گذشته این همه انرژی رو برای صرف کردن از کجا آوردم ؟! به نظر شما یعنی بازم پای نورا در میونه ؟!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:54 توسط مامان نورا
|



