تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

بهار می‌آید
دامن کوتاه، پرچین، بلند
بازیگوشی
ارغوانی
هر لباسی به من می‌آید

بهار می‌آید
خم‌های تنم سبز می‌شوند
ترانه، شوخی، شراب، سرخابی
به من می‌آید

بهار می‌آید
آوازخواندن، رقصیدن، پای‌کوبی
به من می‌آید
من به خاک می‌آیم
پرخیال می‌شوم
خراب‌کاری، دسته‌گل، غش غش خنده به من می‌آید

بهار می‌آید
من به تو
تو
اما
تنها
به بهار می‌آیی *

 

برای نوشتن از اونچه که توی یکسال به آدم گذشته ، اونقدر حرف زیاده که حالا که می خوام بنویسمش حس می کنم هر لحظه دارم بیشتر به اختصار نزدیک می شم ، اونقدر که دیگه حرفی باقی نمی مونه ،گاهی که حرفهای آدم خیلی زیاده ناگهان سکوت مهمون دلت می شه چون نمی دونی چی بگی یا از کجا شروع کنی تا حق مطلب ادا بشه و چیزی رو دلت نمونه ...

حالا که به سال گذشته نگاه می کنم ، می بینم که چیزی از تلخی هاش به یاد نمی آرم ، یعنی نه اینکه نبوده ، چون این رسم زندگیه که گه گاه با نشون دادن چهره ی زشتش ما رو به خودمون میاره تا بهتر قدرشو وقتی روی زیباشو برامون عیان می کنه بدونیم ، اما این که می گم من چیزی از تلخی هاش به یاد نمیارم به این خاطره که به قدری سال گذشته برای من آموزگار خوبی بوده و ازش چیز یاد گرفتم و توی دل پر تلاطمش رشد کردم و آزمودم و بزرگ شدم که یه جورایی نمک گیرش هستم و دلم نمیاد تا بدیهاش رو به یاد بیارم ... توی یکسال گذشته ، فهمیدم که چه توانائی هایی داشتم که ازشون غافل بودم ، این توانایی که دختر قشنگم رو یکسال بزرگتر کنم ، این که مادر خوبی باشم ، این که بتونم خونه ی قشنگم رو گرم نگه دارم در حالیکه مسوولیتهای بیرون از خونه ام رو هم به دوش دارم ، این که ، این همه کار و مسوولیت مانع از رشدم نشه و تا اونجاییکه در توانم بوده به اندوخته هام اضافه کنم و روزهامو خیلی به بطالت هدر ندم ، این که بتونم روزهای خیلی سخت رو پشت سر بگذارم و یاد بگیرم که همه ی سختیها با صبر و تحمل تموم می شن اما شهد شیرینی که از سپری کردن اونها با موفقیت توی جون و دل آدم می مونه تا ابد کام آدم رو شیرین می کنه ... امروز داشتم با خودم فکر می کردم که یکی از بزرگترین موهبت های زندگیم تا امروز ، چشیدن طعم شیرین مادری بوده ، فقط خدا می دونه که چقدر از این موضوع خوشحالم و تمام تلاشم رو می کنم تا برای دخترم یه مادر خوب باشم ، و برای رسیدن به این هدف سعی می کنم هر روز از نو متولد بشم ، و هر روز انسان بودن رو به معنای واقعیش تلاش کنم ...

سال نو رو به تمام دوستای مهربون و گلم که اینجا رو می خونن تبریک می گم ، به تمام کسانی که این یکسال خیلی چیزها ازشون آموختم ...آرزو می کنم که سال آینده برای تک تک ما سالی باشه پر از خیر وبرکت و شادکامی و سلامتی و ایمان و خداوند همه ی کسانی رو که دوستشون داریم در کنارمون حفظ و شادیهاشون رو روز افزون کنه ...

 

 *سارا محمدی اردهالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:36  توسط مامان نورا  | 


سال‌ها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشه‌اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين...*

می خواستم دیگه هیچی ننویسم ...ننویسم تا یه پست بهاری و آجیلی به مناسبت اومدن بهار و رسیدن عید ، بیام و همه چیز رو به همه تبریک بگم و شادی پخش کنم و انرژی بدم و ... اما ظاهرا نشد ، چون مثل اینکه توی پست قبلی بعضی از دوستای گلم رو نگران کردم و چون دوست ندارم که خاطرشون رنجیده باشه یه پست تکمیلی برای اون پست می ذارم ...
راستش من حالم خوبه ... در واقع خیلی بد نیستم ... شاید دارم یه کم گوشمالی می شم تا روزهای قشنگتری رو تجربه کنم ، همیشه نقاط عطف زندگیم زمان هایی بوده که گوشمالی شدم ، بعدش به خودم اومدم و دیدم که مسیر زندگیم خیلی عوض شده ، یه آدم دیگه ام ، بالغم ، بزرگم ، و در همون وضعیت حس کردم که بیشتر از همیشه کودکم ، یعنی یه جورایی کودک درونم بیش از همیشه داشته توی وجودم جولان می داده ... و این یعنی هم فال و هم تماشا ...
یادمه یه حدیثی داشتیم توی دبیرستان از اون حدیث هایی که اون موقع ها مجبور بودیم که حفظش کنیم تا نمره بگیریم ولی هر چی زمان می گذره بیشتر و بیشتر به معانیشون نزدیک می شیم ..."الدعا یرد القضاء و قد ابرم ابراما " مفهوم این حدیث این بود که " دعا قضا را تغییر می دهد حتی اگر انجام آن قطعی و حتمی شده باشد " ... بابایی نورا خیلی خیلی به تاثیر دعا معتقده ...و ایمان داره که هر چیزی رو اگه به خیر و مصلحت باشه می شه با دعای زیاد و خواهش بسیار از خدا به دست آورد ، توی این کار هم خیلی مصممه ... من هم عاشق دعا کردنهاشم ...یه جوری با اعتماد و اعتقاد دعا می کنه که آدم تو دلش می گه " مگه می شه نشه " ... !!!...خب حالا من از شما می پرسم این بده که یه چیزی پیش بیاد تا ماها یه کم برای هم دعا کنیم ...
؟ فکر می کنم که ای کاش این کارو همیشه انجام می دادیم ولی حالا که توی همه چیز تنبل وکاهلیم ، فکر کنم زیاد بد نیست گاهی یه گوشمالی ، یه اتفاق ، که می تونه به هر شکلی باشه باعث شه که برای هم دعا کنیم ...حتی اگه آدم هایی باشیم که به هیچ اصولی در قالب مفاهیم دینی معتقد نباشیم و توی هیچ چهارچوب از پیش تعریف شده ای که از ایمان تا به حال شده ، نگنجیم... این خیلی قشنگه که یه گوشه بنشینم و به یاد یه کسی بیفتیم و با تمام وجود بخواهیم که بهش کمک بشه... این در وحله ی اول به نظر من یعنی به یاد کسی بودن ... این یعنی عشق ... یعنی دوست داشتن ...این یعنی این که ما دلنگران کسی هستیم و به هر شکلی که می تونیم و بلدیم داریم براش انرژی مثبت می فرستیم ... و در کنار رسیدن به این هدف یه اتفاق بزرگتر می یفته ... اتفاقی که من هر وقت برای کسی دعا می کنم بهش فکر می کنم ... اون اتفاق اینه : من با تمام بی ایمانی زاده ی عصری که در اون زندگی می کنم ، با تمام نارضایتی که از خودم به جهت دوری از منبع خیر و رحمت دارم ، با تمام این که فکر می کنم اونقدر غرق گناهم که نمی تونم در خونه ی بزرگی رو بزنم و ازش امید مودت داشته باشم ، هنوزهم هر کاری کنم دلم فقط به اون گرمه ... اون پشتوانه ی عظیمی که هر وقت از همه ی جای این دنیا رونده و آزرده می شم و کم میارم ناخودآگاهم منو می کشه به سمتش تا باهاش حرف بزنم و درددل کنم و ازش بخوام و بهش بگم و به خودم یادآوری کنم که چیزایی هست که فقط وفقط از دست اون ساخته است ...و فقط این طوریه که آروم میشم ...
خب این بده ؟!! فکر کنم گاهی می شه بدون دونستن علت ، بدون پرسش و گشتن دنبال حکمت ، بدون هیچگونه قضاوت ... برای کسی که نیاز داره دعا کنیم ... دلم می خواد توی این روزها که سال داره عوض می شه و همه چی به قشنگترین و رنگی ترین و نو ترین شکل خودش داره انتظارمون رو می کشه ، به یاد دعای قشنگ تحویل سال بیفتیم و از همین حالا برای هم دعا کنیم ، این هم حال خودمون رو به احسن ترین حال تبدیل می کنه ، چون یه عالمه عشق تو دلهامون زنده می شه و هم برای اون کسی که به فکرشیم و دوستش داریم مفیده ...
من که خیلی خوشحالم که می دونم از همین حالا شماها برام دعا می کنین ...اصلا اگه از هر پنج نفری که بهم سر می زنه یکی تون هم برام دعا کنه ، راضی راضیم ... ولی لطفا هی به امید همدیگه نشینیدها !!! آخه خصلت ما ایرانی ها اینه که همیشه خودمون از کاری که باید بکنیم دست می کشیم و منتظر یه منجی
می مونیم!!!...مگه نه ؟ فکر کنید شما همون یه نفر از اون پنج نفرید ...منم از همین حالا سعی می کنم همه ی انرژیهاتون رو بگیرم و زود زود خوب شم ...

پ.ن : برای کوچولوی یکی از دوستان عزیزتر از جانم هم دعا کنید تا هر چه زودتر به زندگی عادی برگرده ... این حتی از دعا برای خودم هم واجبتره ...از همتون که حوصله کردید ممنونم ...

*
عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:59  توسط مامان نورا  | 


با اینکه به خودم قول داده ام که زود به زود بنویسم ، اما گاهی واقعا همه ی خواسته های آدم عملی نیست ... مثلا گاهی وقت داری ولی حرفی برای گفتن نداری ، گاهی هم حرف داری ولی وقت نداری ، بعضی مواقع هم هر دو را داری ولی حال درست و درمانی نداری که بیابی و بنویسی ...( منظورم از حال ، سلامتی فیزیکی است نه رغبت )

حالا من شامل قسمت سوم هستم ( بعدتر راجع بهش می نویسم ) ، خودم را دارم به سختی می کشم تا گفتنی هایم را بنویسم ...

...

این آفتاب لعنتی هم انگار قصد داره آدمو کور کنه ، چنگ انداخته توی تخم چشمم ... غر می زنم و به زمین و زمان ناسزا می گویم ...فکر می کنم حرفم را نمی فهمد ، به خاطر همین بلندتر تکرار می کنم : " نمی فهمی ؟! من دیگه یه دختر کوچولو نیستم که نگاه آبی مواجش !!! رو ( سعی می کنم تمام تمسخری را که می توانم در آبی مواج بگنجانم ) به آینده بدوزه و منتظر معجزه باشه ، بابا من سی و یکسالمه ( سالمه رو با تاکید بیشتر می گویم که تاثیر بیشتری هم بگذارم ) هنوز مستاجرم ... خونه بماند ، هنوز خیلی کارهای نکرده و چیزای نداشته دارم که بهش نرسیدم ، آخه من تحمل سابق رو ندارم ... می فهمی ؟!!! آدم به این سن که می رسه خیلی حساس تر می شه ، احساس می کنه که نیمی از راه رو رفته ولی دستش رو که باز می کنه می بینه هیچی توش نیست ، زندگی هم مثل یه مشت آب که تو دستت باشه و تا به خودت بیای از لابه لای انگشتات شره کرده باشه ، چیز چندانی ازش باقی نمونده الا یه خیسی بی خودکی ، که اونم به خاطر اینه که زجرت بده مبادا یادت بره که چی تو دستت داشتی و حالا دیگه نیست ... می فهمی یا نه ؟!!! " ...غر می زنم ، غر می زنم و هر چیزی را که دلم می خواهد داشته باشم و یا دلم می خواسته داشته باشم و ندارم پشت هم لیست می کنم ... "...اصلن ما دلمون رو خوش کردیم که داریم زندگی می کنیم ...زندگی یه گوشه نشسته انگشت به دهن داره فکر می کنه اینکاری که ما داریم می کنیم اسمش چیه ... " به گذشته های دور فکر می کنم ، انگشت می اندازم توی دل اندرون خاطراتم تا ببینم چه چیزهای دیگری برای گله کردن دارم و چه چیزهای دیگری نداشته ام که می توانم به خاطر نداشتنش غر بزنم ...جز چرک و کثافت چیزی به انگشتانم نمی چسبد ... پس غر می زنم ...غر می زنم و به زمین و زمان ناسزا می گویم و فکر می کنم که اصلا حرفهایم را نمی فهمد ...

شب آرامی است ...فکر می کنم که تجریش از همیشه دوست داشتنی تر است ... باران نم نم می زند توی صورتم و دستفروش ها خرده ریزهایشان را کمی جا به جا می کنند تا کمتر خیس شود ... هوا بی نظیر است ... چه توت فرنگی های سرخ و تازه ای ...تجریش همیشه پر از نوبرانه است ...بوی عطاری ، بوی میوه های تازه ای که هنوز امسال نخورده ام ...بوی پیراشکی داغ ، بوی سبزی هایی تازه ، بوی یک عالمه ماهی قرمز کوچولو توی یک آکواریوم بزرگ ، بوی خاک نمناک و چمن خیس ...بوی آویشن ذرت مکزیکی که هیچ جایی درخاطرات گذشته ام ندارد ...بوی بازارچه ی تجریش ...دردم را یادم رفته است ...کوچه ماهروزاده یادآوریم می کند که چرا آنجا هستم ... در مرکز ام آر آی منتظرم که منشی پذیرشم کند ... صدای گریه ی بچه های کوچولو دیوانه ام می کند ، چند کودک بیهوش روی دست مادر یا پدرشان افتاده اند ...آنهایی که بیهوش نیستند یکسره گریه می کنند ، بچه های نحیف و دردمندی که استیصال از سر و روی پدر و مادرهایشان می بارد ... آنهایی که بچه های ساکت روی دستهایشان افتاده اند دارند شرح حیرانی شان را برای هم تعریف می کنند و دل های پر از دردشان را به هم نشان می دهند ...خیلی شلوغ تر از آن چیزی است که از این موقع شب انتظار داشته ام ... منشی از پشت دیوار شیشه ای از بین صدای شیون بچه ها سعی می کند تا بشنوم : " خانوم محترم ...اصلن امکان پذیرشتون نیست ... چندین مورد بیهوشی داریم ... بیهوشی ها که شروع بشه دکتر دیگه مریض نمی پذیره ... این طفلکی ها رو ببینید از هفت هشت ساعت پیش ناشتا هستند و الان هم بیهوش شده اند برای ام آر آی ... به ما هم حق بدین ... "به طفلکی ها نگاه می کنم ، اشک در چشمانم حلقه می زند و بقیه ی حرفهای منشی را نمی شنوم ...یاد طفلکی خودم می افتم ، پارسال همین موقع ها که چقدر بیمار و رنجور بود ...یاد چندین ساعت ناشتا بودنش می افتم و پستانک لاتکس بی رنگی که نه تا آن موقع خورده بود و نه هرگز بعد از آن خورد و چقدر از گرسنگی آن را مکید ... یاد طفلکی شیطان و نازنین امسالی ام می افتم که چقدر از داشتنش خوشحالم و یاد این می افتم که یادم رفته است چقدر باید به خاطر طفلکی ام خوشحال باشم و چقدر ناسپاسم و چقدر فراموشکارم و خدا چقدر مهربان است و بخشنده است و هرگز دستش را دراز نمی کند و خرخره ام را نمی چسبد و قهر آلود به یادم نمی آورد که چه بنده ی نمک نشناسی هستم ... برای روز دیگری از منشی وقت می گیرم ... دستهایم را در جیبم فرو می کنم و زیر باران تنک و خوشبوی میدان تجریش به راه می افتم ... عطر توت فرنگی های تازه را به ریه هایم می کشم و دردم را از یاد می برم ... غرغر های امروزم را هم ...


پ . ن : فریبای عزیزم ...مامان رایان گلم ...همیشه و هر لحظه به یادتم و هرگز لینکت رو پاک نمی کنم تا زمانیکه برگردی و باز هم برام کامنت بذاری و از شوق لبریز بشم ... هر جا هستی برای سلامتی تو و رایانم دعا می کنم ... به قول روباه شازده کوچولو ، تو من رو بدجوری اهلی کردی ... پس همیشه منتظرت می مونم ...خیلی حرفها برای گفتن به هم داریم ...زود برگرد و دوباره بنویس ...

پ . ن : ساناز نانازم مرسی که منو به بازی ترانه ها دعوت کردی ، قصد داشتم زودی بیام و دعوتت رو اجابت کنم ولی حالم اصلن برای شرکت تو این بازی مساعد نبود ... می دونی که خیلی دوست دارم ... پس منو ببخش ...و عذرم رو بپذیر ...

پ . ن : آیدای عزیزم ... چه بنویسم ، چه نه همیشه به یاد تو و لاریسای گلم هستم ، اصلن باهات قهر نیستم و مثل همیشه دوستت دارم ...مامان فراز ، نونوش جون به وبلاگاتون سر می زنم اما کامنت هام ثبت نمی شه ، شاید هم من بلد نیستم ...بهم بگین چه کار کنم ...

پ . ن : مامان هنای گل ، لیلی عزیزم ...خیلی خوشحالم که توی این روزهای پر مشغله هم بازم می نویسین و مارو خوشحال می کنین ... خواستم اینجا رسما ، از همت والاتون تقدیر کنم ...ممنون که خیلی از ماهارو توی تجربه ای که هرگز نداشتیم سهیم کردید ...

پ. ن : مهسای عزیزم ... خیلی خوشحالم که برگشتی و می نویسی ... خیلی خوشحالم که پایان نامه رو تموم کردی ... یه دنیا خوشحالم که اینجا می خوام تولد باران جون گلمو تبریک بگم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:52  توسط مامان نورا  | 


توی ایستگاه خط ونک منتظر تاکسی ایستاده ام ، طبق معمول توی هر ماشین چهار نفر سوار می شه. و چهار نفری که من شاملش هستم تشکیل شده از یه خانوم خیلی چاق چادری که اولین نفر محسوب می شه ، بعد منم ، نفر سوم یه جوونک لاغر اندامه و نفر چهارم یه مرد بین سی تا سی و پنج سال . تاکسی میاد و جلوی پامون می ایسته ، یه دفعه یه صحنه ی فست موشن شروع می شه ، در یک حرکت ژیمناستیک گونه ی محیرالعقول نفر چهارم خودشو از کنار و بغل و روی ماشین پرت می کنه و موفق می شه صندلی تک نفره ی جلو رو غصب کنه . حالا ما دو نفر موندیم و اون خانوم چاق چادری که در واقع نفر اول بود و حق مسلم اون بود که جلو بنشینه ، گذشته از این حتی اگه حقش هم نبود این بدیهی بود که ما توی جمع چهار نفره ی انسانی مون این حق روبه اون تقدیم کنیم و این رحم رو به بغل دستی هاش . به هر حال به سختی عقب می شینم . تقریبن بین در و اون خانوم بدبخت که وسط هم قرار گرفته له شده ام ، اون جوونک هم فاصله ای با پرتاب شدن به بیرون نداره . با عصبانیت به آقای زرنگ که حالا خودشو جلو پهن کرده می گم: شما اجازه می دادید این خانوم جلو بنشی... هنوز جمله ام تموم نشده که با خونسردی می گه : ببخشید... همون لحظه می فهمم که همه چیز حساب شده بوده ، حتی به عذرخواهی آخرشم فکر کرده بود. وقتی به آخر خط می رسم به زور دستم رو از زیر تنه ی خانوم چاق بیرون می کشم ، سمت راست تنم خیس آب و عرقه . از خودم حالم به هم می خوره . اون خانوم طفلک هم داره به زور خودشو می کشه تا از در خارج بشه ، تموم طول راه به یه چیز فکر می کردم : به اینکه تا حالا تو زندگیم چقدر از این زرنگی های حقیر کردم ؟ این که چقدر باید از خودم شرمنده باشم ؟! اینکه چقدر دیگرون رو نادیده گرفتم تا به اهداف کوچولوی بی اهمیتی برسم که شیرینیش به اندازه ی چهار پنج کیلومتری که تازه با ماشین هم طی بشه طول می کشه ... از خودم دلم به هم می خوره ... باید بیشتر به خودم فکر کنم ، به خودم و لذت های کوچولوی پستی که به قیمت فرومایه کردن خودم ، خود ارزشمند خودم به دست آوردم ...به این فکرمی کنم که بعضی از ما آدما با این زرنگی های کوچولوی پست یه عمر زندگی می کنیم و با همون ها می میریم ، با جلو زدن از بقیه توی یه صف حقیر تاکسی ، با یه خرده بیشتر کار کشیدن از اطرافیانمون ، با دروغهای کوچولو برای رسیدن به اهداف کوچولوتر ، با...پیش خودم فکرمی کنم همه مون مثل یه ماهی می مونیم که تو یه آبگیر اسیره ولی برای رسیدن به ته آبگیرمرتب هول می زنه ، شنا می کنه تا از بقیه ی ماهی ها جلوبزنه و خیلی زود می رسه به انتهای برکه ، غافل از اینکه اونجا تازه سر خطه ، ودوباره باید دور بزنه و یه بار دیگه همه ی راه رو طی کنه و آخر آخرش هم یه روز منقار گنده ی یه مرغ ماهیخوار می شه نقطه ی آخر خط زندگیش . خب این قصه ی همه ماست ، ولی فکر کنم با زرنگی های حقیر کوچولومون این قصه رو خیلی رقت انگیزترش می کنیم... ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط مامان نورا  |