من نمی دونم نوشتن این پست چقدر برای دیگران جالب و خوندنیه ...ولی راستشو بخواین حتی اگه هیچ کس هم این پست رو نخونه من برای دل خودم و این که یه جایی کارهای نورا رو ثبت کنم تا در آینده یادم نره که این موش کوچولو از کجا به کجا رسیده ، دوست دارم یه پست کامل در مورد نورا بنویسم ...هر چند که نورا اونقدر این اواخر تغییرکرده که حتی یه پست کامل هم براش کمه . واقعیتش اینه که من همیشه از خوندن این جور پست های دوستان نورا که همسن اون هستن خیلی خوشم میاد ، چون فکر می کنم مثل یه کلاس آموزشی می مونه که به شناخت هر چه بیشتر ما از بچه ها کمک می کنه ...درسته که کتابهای زیادی برای مطالعه هست ولی تجربه های شخصی و ملموس همیشه بهتره ، چون خوندنشون هم مفرحه و هم آموزنده ... به خاطر این که کمتر چیزی رو از قلم بندازم ، یه پست شماره دار می ذارم :
1.نورای گل من 27 اردیبهشت 22 ماهه می شه و این معنیش اینه که دخترکم تا دوسالگی فقط دوماه دیگه باید انتظار بکشه . به نظر من دوسالگی خیلی سن مهمیه .
2.نورا خانوم ما ، تقریبا هر کلمه ای رو که بشنوه تکرار می کنه ، حتی جملات دو و سه کلمه ای هم می سازه . بعد از خوردن آب یا هر وقت که اذان رو می شنوه دستاش رو می بره سمت آسمون و می گه : الهی شکر . و هرزمان که احساس کنه کوچکترین دلخوری از دستش دارم فوری می گه : مامانی ، دوست دارم ( به کسر سین ) !!
3. به نسبت گذشته کمتر حرف گوش می کنه و خرابکارتر شده ، اما در مجموع خیلی خانومه ، چون هر کار بدی که می کنه می گه ببخشید ، و کافیه که من بهش بگم که از دستش ناراحتم و کاری که کرده زشت بوده ، اونوقت تمام تلاششو می کنه تا با بوسه های شیرین و متعددش از دل من در بیاره و وقتی ازش می خوام که دیگه اون کار رو نکنه تند تند می گه باشه باشه ... نکته ی جالب اینه که خیلی از من حساب می بره و اصلا طاقت نداره که من کوچکترین دلخوری ای از دستش داشته باشم ...
4. شبها موقع خواب می گه : ( شب بلیل - به کسر لام ) و صبحها تا چشمشو باز می کنه می گه ( سلام .صبح بلیل )
5.هنوز هم به موقع ، وقتی که احساس می کنه شب شده و خسته است می گه لالا و با ما بای بای می کنه و می ره بی سر و صدا توی تختش می خوابه .(صد البته من و شما بهتر می دونیم که یه خرگوشی زیر نیم کاسه اش هست و گرنه کدوم بچه ای تو مرز دوسالگی این طور با عشق از آتیش سوزوندن شبانگاهی دل می کنه ؟! )
6. علاقه اش به خرگوشش نه تنها کم نشده بلکه دیگه صبحها وقتی بیدار می شه نمی تونه ازش دل بکنه و می خواد اونو به زور از تختش بیرون بیاره . خلاصه که هر روز صبح ما ماجرایی داریم با پنهون کردن خرگوشش . دائم از ما می خواد به خرگوشش ابراز علاقه کنیم ، انقدر که من تو این مدت به این یه تیکه پارچه ی صورتی گفتم دوستت دارم به بابایی نورا نگفتم !! به همین می گن بچه سالاری ؟!
7. این نورا خانوم ما به طرز عجیب غریبی مستقله ، به سرعت با همه دوست می شه (منظورم از همه ، فقط آدم بزرگهاست ) و همه جا بدون کوچکترین بهانه گیری بی ما می ره و می مونه و اصولا انقدر از دیدن آدمهای جدید لذت می بره که گاهی مارو فراموش می کنه و با اونها گرم می گیره البته اگه از ته دلم بخوام بگم ، راستش اینها اصلا مایه ی خوشحالی من نیست و عمیقا به مامانهایی که بچه هاشون همش دوست دارن کنار اونها و چسبیده به اونها باشن حسودیم می شه ، احساس می کنم اونجوری احساسات مادرانه ی آدم بیشتر ارضا می شه . تازه چه معنی داره دختر انقدر زودجوش باشه و انقدر توکوچه و خیابون برای همه بوس بفرسته ... ؟!! گاهی به زور خلق الله رو تو کوچه و خیابون بوس می کنه ...خداییش دخترم ، دخترای قدیم... . .
8. دیگه اینکه حسابی به درست کردن بازیهای فکریش مسلط شده ، الان می تونه تمام اشکال رو درست سر جاشون بذاره ، حتی می تونه شکلها رو براساس رنگشون طبقه بندی کنه مثلا قرمزها رو روی هم و سبزها و زردها و آبی ها رو هم روی هم جداگانه می چینه .
9.هنوز به کتاب خوندن ( یعنی اگه خونده کنی براش ، صیغه ی فعلش رو خودتون درست کنید ) به شدت علاقه منده ، می شه با این کار مدتها مشغولش کرد ، جالب اینه که خودش راجع به هر صفحه توضیح می ده که مثلا توی این صفحه نی نی داره چی کارمی کنه ( من از این بخشش خیلی خوشم می یاد )
10.کار دیگه ای که مورد علاقه شه ، آشپزیه . کافیه دو تا قابلمه با یه کم ماکارونی و هویج و سیب زمینی ، لوبیا یا هر چی تو یخچال هست بهش بدی تا یه دوساعتی با اونها مشغول آشپزی باشه ، واگر هم احیانا بخوای به غذاش سرک بکشی و درشو برداری داد می زنه : بپزه ...بپزه ...( یعنی درشو برندار، نمی پزه!!! ) خداروشکر که از ما نمی خواد اون معجونی که درست کرده رو بخوریم ،چون خودم با دوتا چشمام دیدم هر آشغالی از روی زمین پیدا می کنه می ریزه تو قابلمه ، حتی یکبار یه تار از موهاشم که لای کشش گیر کرده بود انداخت توش و وقتی من گفتم اه ( به فتح الف ) گفت : اه نه ، مون منه !! ( این نون رو بی خود و بی جهت به آخر خیلی از کلمه هاش اضافه می کنه )
11. وضعیت غذا خوردنش کماکان تعریفی نداره که هیچ ، تازه از اونجایی که یاد گرفته حرف بزنه ، برای خوردن یک قاشق برنج اونقدر می گه ( هاپو برو ، به به منه !... مگس برو ، به به منه! ...پشه برو ، به به منه !...پیشی برو ، به به منه ! ...) که به اندازه ی یک بشقاب برنج کالری می سوزونه !!! تنها چیزی رو هم که دوست داره فقط گوشته ، و با برنج و سبزیجات اصلا میونه ای نداره ...
12. فرشته کوچولوی ما هنوز هم شصتشو می مکه ، و هر بار که تاول شصتشو نشونش می دیم و ازش می خوایم که این کارو نکنه به ترتیب از انگشت کوچیکش شروع می کنه و تک تک انگشت های دیگه رو که تاول ندارن امتحان می کنه ... ما هم از کرده مون پشیمون می شیم ، چون احتمالا شما هم با ما هم عقیده هستین که میکروبهای موجود روی یک انگشت که دائم هم در حال آب تنی هستن قطعن تمیزتر و کمتر از مجموع چهار تا انگشت دیگه ان ! نه ؟!
13.خانومی ما نقاشیش هم این روزها بهتر شده و خطوطی که می کشه دامنه ی وسیعتری داره ، از اونجاییکه همه ی بچه ها به نقاشی روی دیوار خیلی علاقه دارند ، نورا هم توی خونه ی ما یه دیوار مخصوص به خودش داره ، که باباییش اونو با کاغذهای سفید پنجاه در هفتاد پوشونده و نورا هر بار که می خواد نقاشی کنه ، فقط روی اون دیوار تمرین می کنه ، البته کاغذها تقریبا هفته ای یکبار عوض می شه چون من و بابایی هم گهگاه از نشون دادن توانمندیهامون به نورا دریغ نمی کنیم و قصد داریم تا سال دیگه با این کاردستی های قشنگمون یه نمایشگاه بزنیم !!!
14. شخصیت های محبوب نورا توی این سن : خب ، گفتن نداره که اول از همه ، خرگوشش . بعد سه چرخه اش که بهش می گه : قوقول ، چون قوقولی قوقو می کنه و شکل خروسه ، ( این رو هم بگم که از وقتی این سه چرخه رو خریدیم ، پیاده روی های عصرگاهی با نورا خیلی راحت تر و لذت بخش تر شده ) جری ( از کارتون تام و جری ) با نام مستعار پیشی ، روم به دیوار، شرمنده ام ، کامران و هومن ( که مطمئنم این عناصر مفسد غربزده از خونه ی پرستارش به زندگیش راه پیدا کرده اند !!!!) و بلاخره تمام مردهای محل به خصوص دو تا آقای سوپری سر خیابون با نام مستعار" عمون " که هر روز ماچ مالی می شن و یه خوراکی مجانی به این خانوم خانومای ما می دن ...و همین روزهاست که ورشکست بشن و بار و بندیلشون جمع کنن و برن احتمالا دریان ...
خب ، فکر کنم در حدی که بشه نورای بیست و دوماهه رو تجسم کرد ، نوشتم . خدارو شکر می کنم که به زندگی ما این فرصت رو داد تا بیست و دو ماه گذشته رو از نعمت وجود یه کوچولوی شیرین و دوست داشتنی بهرمنده باشیم و دعا می کنم این موهبت رو هیچوقت از زندگی ما دریغ نکنه و تمام کوچولوها زیر سایه ی پدر و مادرهاشون در صحت و سلامت سالهای دراز زنده و شاد باشن .
پ.ن : از همه ی دوستای گلم که نگرانم بودند ممنونم ، من الان حالم خوبه و انشاالله خوبتر هم می شم . یه مشکلی داشتم که با چند روز بستری خیلی بهتر شد و حالا هم دارم دوره ی نقاهتم رو می گذرونم و قطعا با وجود گرم دوستان خوبی مثل شماها که بهم این همه انرژی می دین در آینده ی نزدیک کاملا به بیماریم غلبه می کنم.
پ . ن : فریبای عزیز ، دلم می خواد تولد رایان گلم رو اینجا توی وبلاگ نورا با کمی تاخیر تبریک بگم و از خدا بخوام که هر جا هستید جمع سه نفره تون سالم و سرحال باشه . اینو بدون که ما تو رو از یاد نبردیم و همیشه منتظرت هستیم تا بیای و برامون بنویسی و سال دیگه این موقع یه جشن تولد درست و حسابی توی وبلاگ خودت برای رایان برپا کنی و ما هم بیایم اونجا و رسما تبریک بگیم .
پ.ن: از همه ی دوستان عزیزم که از من خواستند فونت نوشته هامو درشت تر یا فاصله ی سطور رو بیشتر کنم عذر می خوام ، چون هر کاری می کنم بزرگتر از این نمی شه و فاصله شون هم تغییر نمی کنه ، شاید هم من روششو بلد نیستم . به هر حال لطفا منو همین جوری بپذیرید و تحمل کنید ...



1.نورای گل من 27 اردیبهشت 22 ماهه می شه و این معنیش اینه که دخترکم تا دوسالگی فقط دوماه دیگه باید انتظار بکشه . به نظر من دوسالگی خیلی سن مهمیه .
2.نورا خانوم ما ، تقریبا هر کلمه ای رو که بشنوه تکرار می کنه ، حتی جملات دو و سه کلمه ای هم می سازه . بعد از خوردن آب یا هر وقت که اذان رو می شنوه دستاش رو می بره سمت آسمون و می گه : الهی شکر . و هرزمان که احساس کنه کوچکترین دلخوری از دستش دارم فوری می گه : مامانی ، دوست دارم ( به کسر سین ) !!
3. به نسبت گذشته کمتر حرف گوش می کنه و خرابکارتر شده ، اما در مجموع خیلی خانومه ، چون هر کار بدی که می کنه می گه ببخشید ، و کافیه که من بهش بگم که از دستش ناراحتم و کاری که کرده زشت بوده ، اونوقت تمام تلاششو می کنه تا با بوسه های شیرین و متعددش از دل من در بیاره و وقتی ازش می خوام که دیگه اون کار رو نکنه تند تند می گه باشه باشه ... نکته ی جالب اینه که خیلی از من حساب می بره و اصلا طاقت نداره که من کوچکترین دلخوری ای از دستش داشته باشم ...
4. شبها موقع خواب می گه : ( شب بلیل - به کسر لام ) و صبحها تا چشمشو باز می کنه می گه ( سلام .صبح بلیل )
5.هنوز هم به موقع ، وقتی که احساس می کنه شب شده و خسته است می گه لالا و با ما بای بای می کنه و می ره بی سر و صدا توی تختش می خوابه .(صد البته من و شما بهتر می دونیم که یه خرگوشی زیر نیم کاسه اش هست و گرنه کدوم بچه ای تو مرز دوسالگی این طور با عشق از آتیش سوزوندن شبانگاهی دل می کنه ؟! )
6. علاقه اش به خرگوشش نه تنها کم نشده بلکه دیگه صبحها وقتی بیدار می شه نمی تونه ازش دل بکنه و می خواد اونو به زور از تختش بیرون بیاره . خلاصه که هر روز صبح ما ماجرایی داریم با پنهون کردن خرگوشش . دائم از ما می خواد به خرگوشش ابراز علاقه کنیم ، انقدر که من تو این مدت به این یه تیکه پارچه ی صورتی گفتم دوستت دارم به بابایی نورا نگفتم !! به همین می گن بچه سالاری ؟!
7. این نورا خانوم ما به طرز عجیب غریبی مستقله ، به سرعت با همه دوست می شه (منظورم از همه ، فقط آدم بزرگهاست ) و همه جا بدون کوچکترین بهانه گیری بی ما می ره و می مونه و اصولا انقدر از دیدن آدمهای جدید لذت می بره که گاهی مارو فراموش می کنه و با اونها گرم می گیره البته اگه از ته دلم بخوام بگم ، راستش اینها اصلا مایه ی خوشحالی من نیست و عمیقا به مامانهایی که بچه هاشون همش دوست دارن کنار اونها و چسبیده به اونها باشن حسودیم می شه ، احساس می کنم اونجوری احساسات مادرانه ی آدم بیشتر ارضا می شه . تازه چه معنی داره دختر انقدر زودجوش باشه و انقدر توکوچه و خیابون برای همه بوس بفرسته ... ؟!! گاهی به زور خلق الله رو تو کوچه و خیابون بوس می کنه ...خداییش دخترم ، دخترای قدیم... . .
8. دیگه اینکه حسابی به درست کردن بازیهای فکریش مسلط شده ، الان می تونه تمام اشکال رو درست سر جاشون بذاره ، حتی می تونه شکلها رو براساس رنگشون طبقه بندی کنه مثلا قرمزها رو روی هم و سبزها و زردها و آبی ها رو هم روی هم جداگانه می چینه .
9.هنوز به کتاب خوندن ( یعنی اگه خونده کنی براش ، صیغه ی فعلش رو خودتون درست کنید ) به شدت علاقه منده ، می شه با این کار مدتها مشغولش کرد ، جالب اینه که خودش راجع به هر صفحه توضیح می ده که مثلا توی این صفحه نی نی داره چی کارمی کنه ( من از این بخشش خیلی خوشم می یاد )
10.کار دیگه ای که مورد علاقه شه ، آشپزیه . کافیه دو تا قابلمه با یه کم ماکارونی و هویج و سیب زمینی ، لوبیا یا هر چی تو یخچال هست بهش بدی تا یه دوساعتی با اونها مشغول آشپزی باشه ، واگر هم احیانا بخوای به غذاش سرک بکشی و درشو برداری داد می زنه : بپزه ...بپزه ...( یعنی درشو برندار، نمی پزه!!! ) خداروشکر که از ما نمی خواد اون معجونی که درست کرده رو بخوریم ،چون خودم با دوتا چشمام دیدم هر آشغالی از روی زمین پیدا می کنه می ریزه تو قابلمه ، حتی یکبار یه تار از موهاشم که لای کشش گیر کرده بود انداخت توش و وقتی من گفتم اه ( به فتح الف ) گفت : اه نه ، مون منه !! ( این نون رو بی خود و بی جهت به آخر خیلی از کلمه هاش اضافه می کنه )
11. وضعیت غذا خوردنش کماکان تعریفی نداره که هیچ ، تازه از اونجایی که یاد گرفته حرف بزنه ، برای خوردن یک قاشق برنج اونقدر می گه ( هاپو برو ، به به منه !... مگس برو ، به به منه! ...پشه برو ، به به منه !...پیشی برو ، به به منه ! ...) که به اندازه ی یک بشقاب برنج کالری می سوزونه !!! تنها چیزی رو هم که دوست داره فقط گوشته ، و با برنج و سبزیجات اصلا میونه ای نداره ...
12. فرشته کوچولوی ما هنوز هم شصتشو می مکه ، و هر بار که تاول شصتشو نشونش می دیم و ازش می خوایم که این کارو نکنه به ترتیب از انگشت کوچیکش شروع می کنه و تک تک انگشت های دیگه رو که تاول ندارن امتحان می کنه ... ما هم از کرده مون پشیمون می شیم ، چون احتمالا شما هم با ما هم عقیده هستین که میکروبهای موجود روی یک انگشت که دائم هم در حال آب تنی هستن قطعن تمیزتر و کمتر از مجموع چهار تا انگشت دیگه ان ! نه ؟!
13.خانومی ما نقاشیش هم این روزها بهتر شده و خطوطی که می کشه دامنه ی وسیعتری داره ، از اونجاییکه همه ی بچه ها به نقاشی روی دیوار خیلی علاقه دارند ، نورا هم توی خونه ی ما یه دیوار مخصوص به خودش داره ، که باباییش اونو با کاغذهای سفید پنجاه در هفتاد پوشونده و نورا هر بار که می خواد نقاشی کنه ، فقط روی اون دیوار تمرین می کنه ، البته کاغذها تقریبا هفته ای یکبار عوض می شه چون من و بابایی هم گهگاه از نشون دادن توانمندیهامون به نورا دریغ نمی کنیم و قصد داریم تا سال دیگه با این کاردستی های قشنگمون یه نمایشگاه بزنیم !!!
14. شخصیت های محبوب نورا توی این سن : خب ، گفتن نداره که اول از همه ، خرگوشش . بعد سه چرخه اش که بهش می گه : قوقول ، چون قوقولی قوقو می کنه و شکل خروسه ، ( این رو هم بگم که از وقتی این سه چرخه رو خریدیم ، پیاده روی های عصرگاهی با نورا خیلی راحت تر و لذت بخش تر شده ) جری ( از کارتون تام و جری ) با نام مستعار پیشی ، روم به دیوار، شرمنده ام ، کامران و هومن ( که مطمئنم این عناصر مفسد غربزده از خونه ی پرستارش به زندگیش راه پیدا کرده اند !!!!) و بلاخره تمام مردهای محل به خصوص دو تا آقای سوپری سر خیابون با نام مستعار" عمون " که هر روز ماچ مالی می شن و یه خوراکی مجانی به این خانوم خانومای ما می دن ...و همین روزهاست که ورشکست بشن و بار و بندیلشون جمع کنن و برن احتمالا دریان ...
خب ، فکر کنم در حدی که بشه نورای بیست و دوماهه رو تجسم کرد ، نوشتم . خدارو شکر می کنم که به زندگی ما این فرصت رو داد تا بیست و دو ماه گذشته رو از نعمت وجود یه کوچولوی شیرین و دوست داشتنی بهرمنده باشیم و دعا می کنم این موهبت رو هیچوقت از زندگی ما دریغ نکنه و تمام کوچولوها زیر سایه ی پدر و مادرهاشون در صحت و سلامت سالهای دراز زنده و شاد باشن .
پ.ن : از همه ی دوستای گلم که نگرانم بودند ممنونم ، من الان حالم خوبه و انشاالله خوبتر هم می شم . یه مشکلی داشتم که با چند روز بستری خیلی بهتر شد و حالا هم دارم دوره ی نقاهتم رو می گذرونم و قطعا با وجود گرم دوستان خوبی مثل شماها که بهم این همه انرژی می دین در آینده ی نزدیک کاملا به بیماریم غلبه می کنم.
پ . ن : فریبای عزیز ، دلم می خواد تولد رایان گلم رو اینجا توی وبلاگ نورا با کمی تاخیر تبریک بگم و از خدا بخوام که هر جا هستید جمع سه نفره تون سالم و سرحال باشه . اینو بدون که ما تو رو از یاد نبردیم و همیشه منتظرت هستیم تا بیای و برامون بنویسی و سال دیگه این موقع یه جشن تولد درست و حسابی توی وبلاگ خودت برای رایان برپا کنی و ما هم بیایم اونجا و رسما تبریک بگیم .
پ.ن: از همه ی دوستان عزیزم که از من خواستند فونت نوشته هامو درشت تر یا فاصله ی سطور رو بیشتر کنم عذر می خوام ، چون هر کاری می کنم بزرگتر از این نمی شه و فاصله شون هم تغییر نمی کنه ، شاید هم من روششو بلد نیستم . به هر حال لطفا منو همین جوری بپذیرید و تحمل کنید ...



+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:0  توسط مامان نورا
|
نشسته ام لب باغچه . حوصله ام از بلاتکلیفی سر رفته . آدمهای دیگر هم دست کمی از من ندارند . یک جور ویلانی ملموس توی چشم همه شان دودو می زند. انگار منتظر تمام شدن چیزی هستند که نه می دانند کی و نه می دانند چطور شروع شده و حالا باید با یک یاس غمناک تحملش کنند تا تمام شود . منتظر گذر زمانم تا مسئول پذیرش خبرم کند که برایم یک تخت خالی پیدا شده .آمد و شد آدمها را نگاه می کنم . یک خانوم چاق می آید و کنارم می نشیند . وقتی کودکش را با صدای بلند می خواند ، از ته لهجه اش ، و وقتی بهتر می بینمش از فلاسک چای و کیف گنده و ویلانی نگاهش معلوم است که شهرستانی است ، بچه اش ، هم قد و قواره ی نوراست ، برای من که از همین روز اول دلتنگ ندیدن نورا هستم ، بهانه ی خوبی برای جهت دادن به نگاهم است ، بچه ، شیطان و بازیگوش به هر سو می دود ، مستقل و رها ، انگار نگران هیچ چیز نیست ، ماشین ها با سرعت داخل محوطه ی بیمارستان می چرخند ، هر بار ناگهان یکی شان شیهه می کشد و کودک از سمت دیگری می دود ، هر لحظه با هر چرخشی از جا می پرم ، ازوقتی با نگاه دنبالش می کنم دیگر آرام و قرار قبل را ندارم ،صدای تخمه شکستن مادرش هم بیشتر به هم می ریزدم ، کودک در محوطه می دود ، چند بار به آدمها برخورد می کند و می افتد ، دور می شود ، مادرش فریاد می زند ،" دوباره گم می شی ها !! " گم شدن واژه ای نیست که در ارتباط با نورا حتی یکبار هم معنا پیدا کرده باشد. یاد تمام مراقبتهای لحظه به لحظه ام از نورا می افتم . با تردید آمیخته به لبخندی بی دلیل می گویم : پسر شیطونیه ماشاالله ! باید هم سن دختر من باشه ! مادرش پوست تخمه کدوها را از لبش جمع و جور می کند : دختره ! یکسال و چهارماهشه ! از صبح دوبار تو بیمارستان گم شده ! ارقام در ذهنم می چرخند .انگار باورم نمی شود که شش ماه از نورا کوچکتر باشد . بچه دارد تند تند از پله های پارکینگ طبقاتی بیمارستان بالا می رود ، حداقل صد متری با ما فاصله دارد ، دلم آشوب شده ، دارم از دلهره می میرم ، یاد نورا می افتم که در بیست و دوماهگی هنوز نمی توانم اجازه دهم که حتی پنج پله از آپارتمان را دور از چشم مراقب من بالا رود . هر آن نگران پرتاب شدنش هستم . یکنفر بالای پله ها سرش داد می کشد ،" مادرت کجاست . اگر الان با مغز بیفتی پایین هزار تا مادر پیدا می کنی ! " یاد تمام دلهره ها و ترس هایم از وقتی نورا به دنیا آمده می افتم .مادرش برمی خیزد ، انقدر در برخاستنش لختی هست که فکر می کنم تا صبح به بچه نمی رسد. بلند می شویم که برویم داخل لابی ، شاید کمتر حرص بخوریم . هنوز روی نمیکت لابی جا به جا نشده ایم که می آیند و روبرویمان می نشینند، کودک دوباره در لابی می دود شیشه ی شیرخشک در دستش است ، چشمهای بی حوصله ی زیادی دارند دنباش می کنند ، درست وسط لابی زمین می خورد ، کف لابی بیمارستان ولو می شود ، شیشه از دستش رها می شود و عین فرفره روی زمین می چرخد ، مادرش تکیه داده به صندلی ، پاهایش را از صندل بیرون آورده و لا به لای انگشتانش را ورز می دهد ، کودک شیشه را بر می دارد ، چشمهایم از حدقه بیرون زده ، شیشه را بالا می برد و دوباره شروع به مکیدن می کند ، یاد تمام نگرانیهایم به خاطر کمیت و کیفیت تغذیه ی نورا می افتم ، چند نفر اه بلندی می گویند، بابایی نورا دیگر تاب نمی آورد با عصبانیت بلند می شود ، صدایش را بالا می برد و به مادر تذکر می دهد که شیشه را بشوید چون که کف لابی بیمارستان از خیابان هم آلوده تر است .از کارش خجالت می کشم ، فکر می کنم به ما ربطی ندارد که در تربیت کودک دیگران دخالت کنیم ، اما حال او را هم می فهمم ، مادر کودک را از پشت بغل می کند و دوباره روی نیمکت ولو می شود ، بچه چند بار دست و پا می زند و در کمترین زمانی که به ذهن برسد مثل یک درخت مو از یک سمت خم میشود و چشمهایش روی هم می رود ، مست خواب است ، مادرش بی آنکه بداند دائم جابه جایش می کند تا کج نشود ، با هر بار جابه جایی بچه ناگهان ازخواب می پرد ، نمی فهمم چند بار این قصه تکرار می شود ، یاد چشمهای شیرین دخترکم می افتم که چطور قبل از خواب بهشان خیره می شوم و عاشقانه نگاهشان می کنم و برای چند ساعت آتی که قرار است در خواب باشد و نبینمش غصه می خورم ، یاد پاهایم می افتم که چند بار به خاطر راحتی نورا در وضعیت محبوبی که داشته خواب رفته و از دردش به جان آمده ام ، دستم چند بار کرخ شده تا مبادا کوچکترین حرکتی خواب دخترکم را برآشفته کند ، چند بار دردی را به جان خریده ام ، نفسم را بریده ام تا مبادا نسیم بی گاهی خواب گلبرگم را چند پاره کند ... بابایی نورا دوباره بی تاب میشود و با اشاره می گوید که بچه خواب است ، مادرش جا به جایش می کند وکودک در وضعیت جدید بیهوش می شود ...مسئول پذیرش صدایمان می کند ، دارم به وبلاگ نورا و این ماجرا فکر می کنم تا در اولین فرصت پس از ترخیص آنرا بنویسم و اینکه اگر بنویسم کسی از دوستانم باور می کند یا نه ، دارم به این فکر می کنم که چرا اصلا مطمئن نیستم که هر آنچه کرده ام درست بوده باشد ، دارم فکر می کنم که چرا با تمام تلاشی که این روزها برای تربیت خودم می کنم نمی توانم گاهی بعضی آدمها را قضاوت نکنم ، دارم فکر می کنم که آیا او هم در این لحظه به ما به چشم دیوانگان همیشه مضطرب نگاه نمی کند ! دارم فکر می کنم نکند من هم قصه ی وبلاگ دیگری باشم ... آسانسور در مقابلم ایستاده است ، می خواهد بلندم کند تا به راهم ادامه دهم ، باید بروم ... به هر حال باید راهم را بروم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:30  توسط مامان نورا
|



