تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker نورا كوچولو
این روزها نورا خانوم به محض اینکه چشمهاشو از خواب ناز باز می کنه فوری می گه حیاط و چون اصلا از تنهایی تو حیاط رفتن خوشش نمی یاد و حتما همراه می خواد ، باباییشواز کار و زندگی می ندازه و با خودش مي بره .اول می ره قوقولشو روشن می کنه و می کشدش وسط حیاط ، بعد هم می ره زیر درخت توت می ایسته و می گه : انگور بده !!! بعد به شمشادهایی که باباش تازه کاشته سرکشی می کنه که کم و زیاد نشده باشن ، بعدش دونه دونه جوجوهای توی باغچه رو با صدای بلند صدا می کنه  ، اگر احیانا دستمال خیسی روی آویز باشه ، برمی داره و کف حیاط یا قوقولشو تمیز می کنه ، هر وقت هم حوصله اش دیگه سر می ره ، بر نمی گرده توی اتاق ، از همون جا جیغ می زنه : مامان ، مامانیم ! که من تو حیاط بهشون ملحق بشم ، که گاهی با یه هندونه یا یه طالبی که باز به اون هم نورا می گه هندونه !! می رم تو حیاط و می شینیم کنار باغچه و دسته جمعی صفا می کنیم ...حالا این ذوق زدگی ما از اینکه بعد سالها به خودمون حیاط دیدیم تا کی ادامه داره الله اعلم !
از اونجاییکه نورا در جهت سخنوری هم چنان در حال پیشرفته ، کارمون کم کم داره به مکالمه می کشه . انقدر ذوق زده و متعجبم از این مکالمات کوتاه دونفره ، که می خوام بعضی هاشونو اینجا ثبت کنم تا در آینده نورا بدونه اولین مکالماتش حول چه محورهایی می چرخیده :

( بابایی در حال درست کردن پریز برق )
- مامانی ، بابایی چه کار ُانه ؟{ چیکار می کنه }
- داره با برق کار می کنه .
- بابایی ، خطرکانه ! دست نزن ! خطرکانه ! دست نزنیا ! خطرکانه ! بابایم ...باباییَم ...{ خطرکانه به توان صد }
.....
یه سوسک آروم از کنار آشپزخونه رد می شه ، می بینمش و ناخودآگاه جیغ می کشم و می پرم با یه دمپایی سراغش .
- چی بود ؟ چی بود ؟
- سوسک بود ، دخترم . خیلی کثیفه !
- مامانی ، ترسیدی ؟
- نه دخترم ! واسه چی بترسم ؟
ترسیدی مامانی . پشه ترسیدی !
....
شب که می خوام بخوابم
لباس خواب می پوشم
آب میوه یا شیرمنو ( شیرمو )
قبل از خوابم می پوشم ( می نوشم )
بعدش می لم دشویی ( می رم دستشویی )
چون می دونم جیش ندالم ( جیش دارم )                          

- جیش می کنم ، می خوابم
هل شب همینه کالم ( هر شب همینه کارم )
....
دارم قرصهام رو می خورم .
- مامانم ، مامانیَم ! { هر وقت کار داره ، لحنش مهربونتر می شه }
- جانم ؟
- قص بده !
- قرص نه ! نمی شه !
- خطرکانه ؟!
- آره ، دخترم . مال آدمهای مریضه !
- مال مامانیه !
-  
....
- مامانی !
- جونم ؟
- پتو مینا لو(رو) ندیدی ؟! { مینا عروسکشه ، و پتوش یکی از دستمالهای آشپرخونه است که من شستمش و در اون لحظه خیسه ، در ضمن فکر کنم این بهترین و کاملترین جمله ایه که نورا تا حالا ساخته }
- چرا دخترم ! من پتوی مینا رو شستم . بیا یکی دیگه بهت بدم .
- مسی .( مرسي )
- بیا دخترم این آبیه رو بگیر .
- اینو دوس ندالم .
-   

....
- مامانی ، بیا !
- جونم ؟
-بیشن ، بشین . { تا بشینم ، سیصد دفعه ی دیگه می گه  بشين} .
- باشه دخترم . { می شینم ، یه کلاه بوقی که از یه تولد با خودش آورده رو می ذاره رو سرم }.
- تولدت مبالک .
- مرسی عزیزم { دستشو انگار یه چیزی توشه میاره جلوی دهنم }
-شمو اوف کن !
- { الکی دستشو فوت می کنم }
- بلم کیک بیالم .
- مرسی دخترم . کیک نمی خواد .
(می ره به سمت آشپزخونه ) : - تکون نخولیا ! { تا برسه مدام تکرار می کنه } - تکون نخولیا !
{ می ره با یه نعلبکی خالی برمی گرده }
- بیا ! کیک بخول ! { دستشو می کشه توی نعلبکی خالی ، می ذاره دهنم }
- به به ! دخترم چه خوشمزه است . پسته هم توش داره !
{ به هیجان میاد ! یه تیکه دیگه از مثلا کیک توی نعلبکی برمی داره می ذاره دهن خودش .}
-چه گد ( چقدر) خوشمزاس ! پسته داله !
-

....

{ نورا عادت داره همیشه موقع اذان به ما یاد اوری کنه که دعا کنیم و خودش می گه الهی شکر }
- مامانی ، الله !
- اره دخترم ، اذانه . بیا با هم دعا کنیم .
-!
- خدایا ! به من سلامتی و طول عمر بده و منو براي بابا و مامان نگه دار!
- الهی شکر!
-خدایا به مامان و بابام سلامتی بده و اونا رو برای هم نگه دار !
- الهی شکر!
 - خدایا مامان بزرگا و بابابزرگ رو برامون حفظ کن .
- الهی شکر!
- خدایا همه ی مریضا رو شفا بده !
- باشه !
-

در ضمن فقط كمتر از يكماه تا تولد نورا جون باقي مونده  و نورا روزي يكبار براي خودش تولد مي گيره و دائم مي خونه : تولد . تولد .تولد مبالك . بيا شمو اوف كن ، صد سال زنده بشي . با اين اوصاف يه جورايي داره  تو عمل انجام شده قرارمون مي ده كه حتما براش يه تولد درست وحسابي بگيريم ، هر چند كه من زياد موافق نيستم و يه جمع سه نفره ي ساده رو ترجيح مي دم ، اما بابايي مي گه من تا زنده ام هر سال براي دخترم جشن مي گيرم . اينو نوشتم كه ثبت بشه تا نورا مدرك داشته باشه و بعدا بابايي نزنه زيرش . با اينكه اصلا از تولد گرفتن خوشم نمي ياد اما به خاطر دخترم گذشت مي كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:46  توسط مامان نورا  | 



1-قبل از هر چیز باید بگم که ما داریم خونه مون رو عوض می کنیم ، و می ریم یه خونه ی تازه ، که با همه ی دردسرهای مربوط به اثاث کشی و جابه جایی یه حسن بزرگ داره که به خاطر اون می تونم همه ی سختی ها رو تحمل کنم .خونه ی جدیدمون یه حیاط نقلی و بامزه داره که توش یه باغچه ی سبز و فسقلیه . و نورا کوچولوی ما می تونه از این به بعد طعم بازی تو حیاط و آب تنی کردن توی وان بادیش توی بعداز ظهرهای گرم تابستون رو بچشه . خب خدایا شکرت ، فکر نمی کردم هیچ جایی دیگه غیر از خونه ی پدری بتونم طعم نشستن توی حیاط و یه چایی خوردن دم غروب و با پای برهنه روی زمین واقعی راه رفتن رو بچشم ، چون همون طور که می دونید این روزها با این زندگی توی طبقات مختلف آپارتمان همه مون یه جورایی رو هواییم ، چه جوری می تونیم به خودمون بقبولونیم که اونچه که داریم روش راه می ریم زمین خداست وهمون طور که می گن پر از انرژی های کیهانیه و پا برهنه روش راه رفتن انرژیهای منفی موجود در بدن رو جذب می کنه و جاش انرژی مثبت می ده ؟؟!
2-دیگه اینکه نورا خانوم کماکان داره در جهت سخنوری پیشرفت می کنه ، اما اشکالات مهمی هم در کلامش داره ، مثلا حرف "خ " رو نمی تونه ادا کنه و به جاش می گه "ش" . بنابراین روزی صدبار کتاب به دست میاد سراغ من و می گه : مامانی اینو بشون ، یا هروقت که می خواد یه لقمه بهم تعارف کنه می گه ، مامانی اینو بشر (که البته شما به شکل بخور بخونیدش ) و به همین ترتیب . نکته ی جالب اینه که نورا یه پسردایی داره به نام سینا که اون هم چند ماهی از نورا بزرگتره و اون هم حرف "ه" رو نمی تونه اداکنه و به جاش می گه "خ" ، آخرین باری که با نورا رفته بودیم خونه ی داییش و هنوز حرف زدنش راه نیفتاده بود ، سینا دائم سوار سه چرخه اش می شد و به نورا می گفت : نورا ، خل بده ، خل ! حالا تصور کنید اگه از سه چرخه چیزی باقی مونده باشه و بشه هنوز سوارش شد ، با توجه به اینکه نورا یاد گرفته که کاری که دفعه ی قبل می کرده خل دادن بوده این هفته که با نورا قراره بریم اونجا ، احتمالا نورا می شینه رو سه چرخه وهی می گه : سینا ، شل بده ، شل !!!
3-دیگه از چیزهای غلطی که نورا می گه اینه که وقتی شعر یه توپ دارم قلقلیه رو می خونه ، می گه یه توپ دارم قلقلی داره ، احتمالا بچه ام فکر می کنه که قلقلی یه چیز داشتنیه نه یه صفت شدنی ! به طور کلی دوست نداره چیزی رو به قرینه ی لفظی حذف کنه ، عاشق افعاله ، مثلا وقتی شعر اتل متل توتوله رو می خونه ... می گه اتل متل توتوله ، گاو حسن چه جوره ! نه شیر داره نه پست*ون داره !!!! یه وقتایی هم دو تا مشتشو می ذاره رو هم و جم جمک برگ خزون بازی می کنه ، با این تفاوت که می خونه ، جم جمک برگ حلزون . هر وقت هم که از بغل اجاق گاز یا هر چیز خطرناک دیگه ای رد می شه با احتیاط خودشو می کشه کنار و می گه ، خطرکانه !
 4-شما می دونید نورا خانومی که از سگ و گربه و هر جونور دیگه ای با آغوش باز استقبال می کنه و از هیچی نمی ترسه چطوره که انقدر از مگس و پشه می ترسه ؟! هر وقت مگس می بینه ، فرار می کنه و می دوه سمت من و می گه ترسیدم !! مدس ( بر وزن همون مگس بخونیدش ) برو !! برو مدس !!
5-از تناقضات دیگه ی شخصیتی این بچه اینه که ، دائم یه حرکاتی می کنه که منو تشویق کنه دنبالش کنم و مثلا بخورمش ، و وقتی من ژست این کارو می گیرم و دنبالش می کنم می ترسه
، اونقدر که حتی کار به گریه هم می کشه و التماس می کنه : مامان منو نشر ، منو نشر !! و تا آروم می شینم و می گم مامانی نمی خورمت ، دوباره میاد یه کاری می کنه که منو تشویق به خوردنش کنه !!
6-آهان راستی یه تناقض دیگه ام داره ، البته با بچه های دیگه ، نمی دونم چرا توی دوره و زمونه ای که همه ی بچه ها عاشق فیلم و تلویزیون و کارتون هستن این وروجک اصلا کوچکترین توجهی به تلویزیون و کارتون نداره و هیچ فیلمی نیست که از ما بخواد تا دوباره که هیچ لااقل یه بار ببینه !! اغلب اوقات وقتی تلویزیون رو روشن می کنم برای این که بشینه ناچارم همزمان کتاب هم براش بخونم و طبیعتا بعد از مدت کوتاهی خودم خسته می شم و تلویزیون رو خفه می کنم و به کتاب خوندنم ادامه می دم . ( البته این ماجرا یه استثناء هم داره واون برنامه ی توپولوهاست که واقعا عاشقشه ) .
7-یه عالمه شعر یاد گرفته بخونه و وقتی برامون می خونه واقعا مست می شیم از لذت . البته توش خیلی غلط غلوط داره اما خب مهم اینه که ما می فهمیم و حالشو می بریم .
 8- دیگه اینکه به طرز عجیب و بامزه ای تموم کارهای ما رو ثبت و ضبط می کنه و به موقع تحویلمون می ده ، مثلا کیفشو می اندازه روی دوشش و می گه : من می رم اداله ! (اداره ) .
9-از لگو های خونه سازی خیلی خوشش می یاد و باهاشون هر چیزی رو که دوست داره می سازه ، ماشین ، سه چرخه و ... البته چیزهایی که میسازه هیچ کجای دنیا احتمالا به جز مغز کوچولوی خودش به رسمیت شناخته نمی شن.
خیلی دوست دارم باز هم از کارهای جدید نورا بنویسم اما اونقدر به خاطر اسباب کشی فکر توی سرمه که نمی تونم تمرکز کنم ، بنابراین فعلا همین قدر از این وروجک ما داشته باشید و دعا کنید که اسباب کشی من به خیر و خوشی انجام بشه و زودی بتونم بیام آپ کنم ، در عوض من هم سعی می کنم تو اولین فرصت عکسهای در حیاط نورا رو اینجا بذارم !!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:55  توسط مامان نورا  | 



نزدیک خونه مون یه مسجد قدیمیه . یه مسجدی که به مسجد جامع محلمون معروفه . یه جورایی مادر مسجدهای دیگه است . پیر و پر ابهت و قابل احترام . روزهایی که صبح زود شیفت دارم ، هنوز چیزی از ساعت چهار نگذشته که سرویس میاد دنبالم واز جلوی مسجد رد می شم ، توی سرویس نشستم و در حالیکه دارم خمیازه می کشم و چشمهای خواب آلوده ام رو به زور باز نگه می دارم ، با خودم فکر می کنم که اگه این پول لعنتی وجود نداشت الان توی تختم بودم و داشتم بقیه ی خواب شیرینمو می دیدم و هیچ چیز نمی تونست اون موقع صبح منو از رختخواب گرمم بیرون بکشه . اونوقته که اونو می بینم ، اون موقع روز ، توی اون تاریکی . همون جا ایستاده ، جلوی مسجد ، توی اون حیاط کوچولوی بی دیواری که با چند تا نرده حد و مرزش معلوم شده ، نیمچه حیاطی ، که به یمن گلدون ها و آب پاشی صبحگاهی و خاک نم دارش و نور سبزی که از بالای گنبد مسجد توی اون تاریکی مثل یه آبشار سبز ریخته روش ، شکل سجاده ی مادربزرگاست، وقتی موقع غروب نشستن سرش و دارن دونه های تسبیحو جا به جا می کنن ، تا اذون بشه و نماز مغرب و عشاشون رو بخونن . شکل همه ی چیزای خوبیه که از بچگی برامون با بزرگترین نامی که بلدیم همراه بوده . اونجا ایستاده ، توی اون حیاط ، فارغ از شماره ی بزرگ اعدادی که نشون آدمهاییه که خوابن و هرگز نه صداشو می شنون و نه می دونن که وجود داره ، ، فارغ از تمام دنیا ، چشمهاشو بسته و غرق کارشه ، انگار از روز اول این کاره به دنیا اومده بوده ،انگار دستمزد خیلی کلونی می گیره که این جور با لذت به کارش می رسه ، انگار حتی یه بار هم به گرمی رختخواب و بقیه ی خوابش فکر نکرده . عبای قهوه ایشو انداخته رو دوشش و کلاه کوچولوی سفیدش به سرشه و تمام قواشو جمع کرده تا با رساترین صدایی که می تونه پیغامشو بگه .صدای اذون پخش می شه روی گلدونها ، توی اون حیاط سبز و روی اون خاک نمدار . هر روز می بینمش و دیدنش تلخم می کنه ...

پ .ن :گاهی آدم یه دغدغه هایی داره که هر کاری می کنه از سرش بیرون نمی ره ، حتی اگه نخوای بنویسیشون ، یا فکر کنی اینجا جاش نیست .قبلا هم توی پست " ذهن زیبا " راجع  به این دغدغه ها نوشته بودم و یه توضیحی هم داده بودم .
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:20  توسط مامان نورا  |