تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker نورا كوچولو

1.امروز تولدمه . من روز تولدمو خیلی دوست دارم . روز تولدم همیشه شادم . چه کسی به یادم باشه ... چه نباشه ... چه هدیه بگیرم ، چه نگیرم ... چه حالم خوب باشه ، چه مریض باشم ...فکر می کنم تولد هر آدمی یه اتفاق مهمه ، حداقل همیشه به خودم می گم از عدم که چیزی بر نمیاد ، پس همین که هستم و بخشی از عدم نیستم خوشحالم ...

2. به فاصله ی یکروز از تولد من تولد نوراست ... یعنی پس فردا ... به فاصله ی یکروز اون دو ساله می شه و من سی و دو ساله ... سی سال اختلاف در یکروز نهفته است ...عجیب نیست ؟!

3.امروز از صبح دارم اینوبا خودم زمزمه می کنم " قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال " ... فکر نمی کنید که واقعا به حقه ؟! هر وقت به صورت دخترکم نگاه می کنم به یاد این شعر سهراب می افتم ...

4. هر سال روز تولدم که می شه می بینم که از سال گذشته تنهاترم ... پیله ی تنهایی ام هر روز داره قطورتر می شه ...هر چند که کاملا خودخواسته است !!... از روابط گذشته اون قدر خسته و دلگیرم که توان تداومشون رو ندارم ... و از اعتبار و دوام روابط جدید اونقدر می ترسم که حاضر نیستم شروعشون کنم ... هر چی حساس تر باشی ، شکننده تر می شی و این طوریه که مجبوری از هر چیزی احتراز کنی مبادا بشکنی ...سرمو می کنم تو لاک خودم ...

5. دلم یه کم فراغت و تنهایی می خواد ...بی بچه !... بی همسر! .... چرا همه فکر می کنن ما زنها وقتی مادر شدیم دیگه نیاز به تنهایی و خلوت با خودمون نداریم ؟!

6.امسال تو یه موقعیتی قرار گرفتم که دیگه فکر نمی کنم سال دیگه این موقع چقدر پیشرفت کردم ... فقط به این فکر می کنم که سال دیگه روز تولدم چقدر به حالای فعلیم شبیه ام ... یه کم دردناکه ... ولی گاهی اوقات زندگی این جوری میشه ... به جایی می رسی که فقط باید قدر امروزتو بدونی ... چون می دونی که الزاما فردات بهتر از امروزت نیست ...

7. خب ، دیگه راجع به خودم و تولدم چی بگم ؟!!! فکر کنم دیگه هیچی نگم بهتره ... بریم سراغ نورا...

از قدرت ذهن بچه ها اصلا غافل نشید ، توی تمام مدتی که عین یه موش کوچولو دارن نگاهتون می کنن و فکر می کنید که از همه جا بی خبرن ، دارن تمام حرفها و حرکاتتون رو ثبت و ضبط می کنن و بعدا یه جوری تحویلتون می دن که چهار شاخ می مونید ...کافیه یه چیزی رو یه بار بشنون و تو ذهنشون ثبت بشه ، دیگه به این راحتی ها نمی تونین از ذهنشون پاکش کنین ... تنها چاره اش اینه که باید نسبت به واژه هایی که از دهنمون خارج می شه خیلی حساس باشیم و گرنه آب رفته حداقل به این راحتی ها به جوی بر نمی گرده ...

این اون نیست !!

{ معلوم نیست نورا کجا و از کی شنیده که عضو مذکور پشتی اسمش ک * ونه !!)

من : دخترم این کلمه رو نگو ، باید بگی باسنم ... این اسمش چیه ؟!

- باسن .

_ آفرین دخترم ... دیگه اونو نگی ها ...

- باشه

از اون روز تا به امروز که دارم اینجا می نویسم نورا به هر مناسبتی ، جلوی خویش و بیگانه به باسنش اشاره می کنه و می گه : این ک* ون نیست ها باسنه !!!!

....

بقیه شو من می خوام !!!

بابایی خیس آب و عرق تمام خونه رو جارو کشیده و فقط مونده آشپزخونه . از لای در نیم باز دستشویی در حین مسواک زدن می گم :

- بقیه شو بذار واسه من .

نورا : بابایی بقیه اش کو ؟!ها ؟! بقیه اش کوش ؟!

....

عوض مامان یا نی نی ؟!!

نورا موقع تعویض پوشک خیلی جیغ و داد راه می اندازه و ممانعت می کنه ، و همش می گه جیش نکردم . به ناچار هروقت با کلی گریه عوضش می کنیم پوشکو بهش نشون می دیم و می گیم ببین دخترم چقدر جیش کردی ...که شاید برای دفعه ی بعد نرم تر در این مورد برخورد کنه ...

{ نورا یکی از ** های بهداشتی منو از توی کمد پیدا کرده }

- مامانی این عوض نی نی یه ؟! ( به پوشک می گه عوض )

- آره دخترم ... این پوشک عروسکهاست ...

نوار رو می بنده به عروسک

(یه خرده بعد ، رو به عروسکش )

-بذار عوضتو درآرم ... ( نوار رو می گیره جلوی عروسک ) ... ببین !! پره جیشه ... پی پی نکردی ؟! آره ؟ ... پی پی نکردی ؟! پی پی ات افت (سفت ) بود ؟! آره ...؟!

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:56  توسط مامان نورا  | 



فک کن ... نشستی توی ماشین ... اونم صندلی جلو ...اونم توی یه تاکسی درب و داغون ...اونم توی شلوغی خیابون ولی عصر...سه تا آدم سبیل کلفت هم عقب نشستن ...بعد یه دفعه متوجه صدای موسیقی میشی ...اونم موسیقی فیلم فارسی های قدیم... از گوشه ی چشم چپت راننده رو می بینی که تا اون جایی که بالا تنه ی ثابتش بهش اجازه می ده سر و گردن و کمرشو به شیوه ی بابا کرمی تکون می ده... قضیه به اینجا ختم نمی شه  جلوی راننده رو نگاه می کنی به جای پخش یه سی دی پلیر چسبیده شده که داره فیلم پخش می کنه ... فردین داره می خونه : من برم راننده رو ... اون کلاچ و دنده رو ...چشمات می زنه از حدقه بیرون ...مثل این می مونه که صبح از خواب بیدار شی ، ببینی واتو واتو داره تو اتاقت چرخ می زنه  ... دیگه نمی شه ادامه داد ...پیاده می شی ... کی جرات داره بشینه ببینه بعدش چی می شه ؟!!! ...


* لیبل این پست می توانست این هم باشد : اینجا ایران است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:0  توسط مامان نورا  | 



 

این یه پست نوید بخشه !! برای تمام دوستای گلم که کوچولوهای زیر دو سال دارن...برای فریبای نازنینم ، لیلی گلم ، هنا جون ، آیدای عزیزم ، مامان آرتای گل ، مریم خوبم ، نونوش جون ، شهرزاد عزیز ، دلارام خوب ، مامان مارتیای گل ، مهسا جون ، مامان تارا جون ، مامان مانا ومانیای دوقلو ، نگار عزیز ، زهره جون ، مامان رژین خوشگل ، همه ی اون دوستای نازنینی که اینجا رو می خونن و شامل این خطاب می شن... نمی دونین چه روزهای بی نظیری در انتظارتونه ... اگر این روزها ، از بودن کنار کوچولوهای نازنینتون لذت می برید ... اگه فکر می کنید که این روزها خیلی شیرین و تکرارنشدنی هستن ... اگر از این همه معصومیت این فرشته کوچولوهاتون در حیرتید ... اگر هر روز هزار بار قربون صدقه شون می رید ... اگه فکر می کنید دیگه از این شیرین تر چی ممکنه باشه ... بهتون مژده می دم که روزهای خیلی بهتری هم در انتظارتونه ... فقط صبر کنید تا به قول مادربزرگها زبون باز کنن ... اونوقته که معنی شیرینی رو واقعا می فهمید ... حتی اگر این روزها خسته اید و فکر می کنید این خستگی مزمن کی از تنتون در می ره ، باید بگم که به حکم مادر شدن ، این خستگی شیرین دیگه تا ابد با شماست ،حداقل تجربه ی دوساله ی من این جوری می گه... اما جملات بی نظیری در انتظارتونه که حتی بهتر از نگاه معصوم و لبخندهای بهشتی این روزهاشون خستگی رو از تنتون به در می کنه ... این روزها به هر بهونه ای شیفتهامو واگذار می کنم تا فقط یه کم بیشتر با نورا باشم ، و از شیرینی حضورش بیشتر لذت ببرم ، به هر بهونه ای سعی می کنم کمترین زمان ممکن پیش پرستارش باشه و هر چقدر ممکنه از زیر کار در می رم و خونه کنارش می مونم ، اما بدیش اینه که بدجوری بهش وابسته می شم و رفتن به اداره سخت تر و تحمل دوریش برام غیر ممکن تر می شه ... راستش ایمان دارم تاثیر حضورم این روزها در کنار نورا در حال و آینده اش خیلی باارزش تر از هر چیز دیگه ایه که بخوام با کار کردن به دست بیارم ...اما خب همیشه آدم نمی تونه به باورهای ذهنیش جامه ی عمل بپوشونه ... با این همه دارم تمام تلاشمو می کنم ...

 

- دختر گلم پمپرزش عوض بشه ، بره لالا ...باشه ؟

- تتر مرغ می خوام !

- چی می خوای دخترم ؟!

- تتر مرغ ...

- شترمرغ؟

_ آله !

- می خوای چیکار کنی عزیز دلم ؟!

- بشوله ... جیش منو ...بشوله !

( برگرفته از یکی از کتابهای داستانش که آشنایی با حیوانات و آموزش اعداده و پسر بچه ی کوچولوی کتاب با شترمرغهاش می ره حموم )

 

این هم از حیاط خونه ی جدید ما. این خانوم کوچولو ، نسیم ، دوست نوراست ، که اومده خونه ی ما مهمونی . نگاه به قیافه ی مظلوم دخترم نکنید . دستشو ببینید که چطوری از ترس اینکه نسیم اسباب بازیهاشو برداره همه رو سفت چسبیده . تازه هنوز متوجه نشده که دمپایی هاشم پای نسیمه !!

 

یکی از سرگرمیهای جدید نورا و البته تفریحات ما اینه که کتابهایی که واسه ی نورا خوندیم اون برامون بخونه . اینجا هم نشسته توی پله ها و ما مثل پامنبری ها داریم از پایین پله ها به قصه اش گوش می کنیم .

 




 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:17  توسط مامان نورا  | 



همین چند وقت پیش بود . چند تا پست قبل تر . چند ماه اون طرفتر از امروز ، که با دختر کوچولوم تمرینات دست ورزی می کردم . هر چیزی رو در اختیارش قرار می دادم تا حسش کنه ، لمسش کنه ، و دایره ی شناخت ذهنش از محیط پیرامونش گسترده تر بشه. برای اونچه که باید در جهت تعلیم و تربیت دخترکم و رشد بهتر توانایی هاش و شکل گیری شخصیتش بیاموزم ، تقریبا هر روز مطالعه می کنم ، هر روز با سر فصلهای مختلف در جهت یادگیری بیشتر تلاش می کنم و تمام توانم رو به کار می گیرم تا اونچه که آموختم رو به کار ببندم، هر چند که می دونم ثمره ی به کار بستن خیلی از آموزه های امروزم رو سالها بعد خواهم چشید ، حداقل حسن این دانش و فراگیری اینه که تن نمی دم به ادامه ی اونچه که با من شده به اسم تربیت و امروز اصلا از ثمره اش راضی نیستم... اما با این همه چیزهایی هست که آدم به مرور زمان با بزرگ شدن بچه ها و دیدن تغییرات اونها متوجه میشه و طعم خوش این تجربه های شخصی واقعا کام آدم رو شیرین می کنه ...مثلا اینکه این روزها متوجه شدم که نورا دیگه مثل گذشته برای بازی هایی که می کنه دنبال ابزار مختلف نیست ، ابزاری که همین چند وقت پیش در جهت کسب مهارت های دست ورزی نیاز داشت کم کم داره جای خودش رو به ابزاری می ده که با ورزیده شدن ذهنش و قوه ی تخیل بی نظیر کودکانه اش فقط در ذهنش ساخته می شن و عینیت خارجی ندارند... نگاه که می کنم می بینم توی این مدت روندی که نورا طی کرده مثل روند هنره از شکل کلاسیکش به شکل انتزاعی ، هر جا که تخیل وارد عمل می شه و ذهن پویای آدمی شروع به بال و پر گرفتن می کنه دیگه نیازی نیست که همه ی اشکال عین به عین تکرار بشن تا مفاهیم خودشون رو آشکار کنند بلکه هر حرکتی هر خطی هر نقشی می تونه در برگیرنده ی صدها مفهومی باشه که از ذهن صاحب اثر گذشته . نورا روز به روز داره بیشتر از تخیلش استفاده می کنه و من مبهوت حرکات و بازی های کودکانه ای هستم که خلق می کنه درست مثل یه کارگردان تئاتر که با وضع کردن یک سری قرارداد بین خودش و تماشاچی صحنه های باورپذیری  می سازه ،اونقدر که روی اون سن کوچیک تئاتر به همراه بازیگر می زنی به دل رودمواجی که در جریانه ، یا سوار قطاری می شی که می گذره ، و یا توی دل  کویر بی انتها زیر چتر ستاره ها می خوابی. بچه ها هر روز با بازی های کودکانه و ذهن خلاق و پویاشون در حال ساخت صحنه های بی نظیرن و جالبه که برای خلق این صحنه ها به هیچ ابزاری جز ذهن بلند پروازشون نیاز ندارند . می تونی توی بازی شون شرکت کنی و از این صحنه های بی نظیر به رایگان لذت ببری فقط کافیه که قراردادهای بازی با اونها رو بدونی ...

 

{در جهت آشنایی با یکی از این بازیها می تونید به یک صحنه از نمایش هر روزه ی زندگی ما توجه کنید . }

( روز ، داخلی ، آشپزخونه )

مامانی در حال شستن ظرفهاست و بابایی که به سفر رفته در این صحنه نقشی ایفا نمی کند . نورا در کابینت را باز می کند و یک هاون سنگی و دسته ی هاون را  بیرون می آورد...

- مامانی . مامانم . بیا .بیا . بشین .( برای صرفه جویی در فضای وبلاگ ، این گونه کلمات کلیدی یکبار نوشته می شوند ولی شما بیست بار بخوانید )

مامانی کف آشپزخانه کنار نورا می نشیند .

- کیک دلست کلدم مامانی . بخول.

مامانی کمی از کیک می خورد : خوشمزه اس دخترم ! ولی فکر کنم یه کم شکرش کم باشه ها .

نورا زائده ی انتهایی دسته ی هاون را می چرخاند و همزمان روی سطح کیک تکان تکان می دهد .یعنی شکر افزده شد .

مامانی دوباره می خورد .

- آهان ، شیرینیش حالا خوب شد .

نورا می خندد.: مامانی ، پسته بلیزم ؟

-ممممم .!! فکر کنم امروز کیک کشمشی درست کنی بهتر باشه دخترم . من دونه های کشمشو خیلی دوست دارم . تو هم دوست داری ؟

- آله !

مامانی یک پلاستیک فریزر خالی به نورا می دهد . بیا دخترم توش کشمشه . بریز تو کیکت .

نورا دستش را داخل پلاستیک می کند و به کیک کشمش اضافه می کند : - مامانی بخول !

- هوم م م م م م ! خیلی دوست دارم . ( مامانی زبانش را بین دندانهایش می چرخاند ) اوخ !!! نورا جون یه کیشمیش لای دندونم گیر کرده !

نورا می خندد : شمع اوف کنیم ؟!

- اره دخترم . ولی روی کیکو تزئین نکردی که ؟ باید خامه بریزی .

نورا دسته ی هاون را روی سطح کیک !! می چرخاند و مامانی می گوید فیییییییش فییییییش ، یعنی خامه روی کیک ریخته شد !

- شمع اوف کنیم مامانی ؟

_ آره دخترم . بذار یه گیلاس هم بذارم روی کیک .

مامانی یک گیلاس فرضی روی کیک می گذارد .

نورا دسته ی هاون رابرعکس می کند و مثلا فرو می کند وسط کیک . حالا دسته ی هاون از شکر پاش و جا خامه ای تبدیل به شمع می شود .

- مامانی اوف کن .

مامانی با هیجان فوت می کند .

نورا هم با هیجان دست می زند : تولدت مبالک .

- مرسی دخترم .

مامانی دوباله . دوباله کیک دلست کنیم !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:7  توسط مامان نورا  |