تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

قبلا هم نوشتم که نوشتن از خصوصیات بچه ها و کارهایی که توی سنین مختلف انجام می دن و یا توانایی انجام دادنش رو دارن ، به نظرم نه تنها در اینده برای خود بچه ها خوندنی و جالبه ، بلکه یه جورایی تبادل اطلاعات بین مادرهاییه که بچه های هم سن یا کوچیکتر دارن و می تونن از تجارب هم دیگه استفاده کنن ... با این مقدمه فکر کنم متوجه شده باشین که می خوام این پست رو اختصاص بدم به نورا کوچولو و خلقیاتش و همه ی اون چه که در دوسالگی هست :
1.قبل از هر چیز باید بگم نورا خانوم توی دو سالگی هنوز به شدت به خرگوشش وابسته است و هنوز با دیدن خرگوشش شصتشو می مکه ... موقع خواب حتما باید اونو در آغو* ش بگیره و صبح هم که از خواب بیدار می شه صد بار پوزه شو بوس می کنه و از ما خواهش می کنه که بذاریم اونو با خودش از تخت بیرون بیاره... واقعا نمی دونم که این وابستگی کی تموم می شه یا اینکه وجودش چقدر مثبت یا منفیه ، فقط اینو می دونم که این خرگوشک بدجوری آرومش می کنه و خوب جوری عصای دست منه ...!!
2.ساعت خواب فرشته کوچولوی ما از ده شب به دوازده تا دوازده و نیم تغییر کرده ، و صبح ها هم معمولا تا ساعت دوازده می خوابه ... البته ناگفته نماند که از روزی که ما به این خونه ی جدید اومدیم متوجه شدم که صبحها نورآفتاب تا وسط اتاق می افته واین برای من که شبها تا دیر وقت سر کارم و روزها نیاز به خواب دارم اصلا چیز دلچسبی نیست به همین خاطر به سرعت روی پرده ی حریر کرم اتاق خواب یه پرده ی زرشکی نصب کردم و اتاق خواب حسابی تاریک شد ... از فردای اون روز با تاریک شدن اتاق متوجه شدم کم کم  ساعت خواب نورا داره تغییر می کنه و خیلی بیشتر از گذشته می خوابه ... و این عادت هم چنان تا به امروز باقی مونده و معمولا خانم کوچولوی ما تا ظهر یا حداقل حول وحوش ساعت یازده خوابه و این موضوع کمک بزرگیه به من که هم کمی بیشتر استراحت کنم وهم هر وقت بیدار شدم تا بیدار شدن نورا حداقل دو ساعتی وقت دارم که به کارهای خونه یا آشپزی یا کارهای شخصیم برسم ...
3.نورا جون شیطنتهای شبانه اش بیشتر شده و نسبت به گذشته بیشتر دلش می خواد شبها بیدار بمونه و بازی کنه ... اما خوشبختانه هنوز هر وقت خوابش می گیره سریع اعلام می کنه و چون حالا ابزار محکمی به نام زبون داره خیلی بامزه می گه : من وقت لالامه ... لالا دارم ... منو بذار تو تختم ...!!!
4. خانوم کوچولوی ما هنوز از پوشک و شیشه گرفته نشده ... فکر می کنم شاغل بودن من مانع بزرگی برای انجام این پروژه هاست ... چون اولا که باید پرستارش باهام حسابی همکاری کنه و در ثانی انجام این کارها یه پیگیری و جدیتی می خواد که من نمی تونم از بابایی نورا یا پرستارش توی ساعاتی که خونه نیستم انتظار داشته باشم ... از طرفی می بینم که نورا الان تقریبا روزی 750میلی لیتر شیر می خوره و این برای من خوشحال کننده است و اصلا از شیر خوردن با فنجون و ... خوشش نمی یاد ، بنابراین می دونم که اگر شیشه رو ازش بگیرم میزان شیر خوردنش خیلی کم می شه ... نورا در طول روز ، دو بار و یکبار هم قبل از خواب شیر می خوره و هر بار 250 میلی لیتر ، به نظر شما لازمه که با وجود سه بار شیر خوردن از شیشه بگیرمش ؟! خوشحال می شم راجع به این دو پروژه از راهنماییهاتون استفاده کنم ...

۵.موش کوچولو هنوز هم به شدت عاشق کتابه ... اما مامانیش خیلی تنبل یا یه جورایی گرفتار شده و کمتر از گذشته به مسائل فرهنگیش می رسه ... از طرفی نورا خانوم هم به هیچ وجه به یه کتاب و دو کتاب رضایت نمی ده و وقتی پروژه کتاب خونی شروع می شه توقع داره کل قفسه ی کتابهای خودشو بیاره پایین و همشو براش بخونیم شاید هم به همین خاطر هست که من کم آوردم

۶.یکی از مهمترین علایق دختر کوچولوی ما دیدن فیلم هاییه که از نوزادیش تا حالا بابایی ازش گرفته ، و انقدر تعدادشون زیاده که هر چی می بینه نه تموم می شه و نه تکراری ... دائم می ره کامپیوتر رو روشن می کنه و می گه : فیلم نورا خانومو بذارید  حالا چه جوری و از کجا این "خانوم" شده پسوند همیشگی اسمش الله اعلم !!

۷. نورا کوچولوی ما توی دوسالگی خیلی دختر منطقی و آرومیه ... این برام عجیبه که معمولا فقط و فقط با حرف زدن می شه کاملا به کاری مجابش کرد یا مانع از انجام کاری شد ... معمولا حرف گوش می کنه ... و خیلی کم پیش میاد برای انجام کاری لج کنه و شیون و گریه راه بندازه ... گاهی اوقات دیگرانی که مهمون خونه مون می شن می گن تو چه طوری تحمل می کنی نورا این همه بریزه و بپاشه و این همه لباساشو کثیف کنه و... ولی راستش به نظر من نمی یاد که کار غیر طبیعی ای می کنه و تا زمانی که به چیز خطرناکی دست نزده و خطری تهدیدش نمی کنه توی خونه اجازه ی هر تجربه ای رو بهش می دم ... حتی گاهی اوقات مثل یه بچه ی کوچولوی شیطون ابزار شیطنت رو براش فراهم می کنم و به اون سمت سوقش می دم و از لذت بردنش و شوق کودکانه اش و تخلیه ی انرژیش لذت می برم ...فکر می کنم این مساله باعث شده که نورا عموما به چیزهایی که مربوط به خودش نیست یا می دونه خطرناکه اصلا دست نمی زنه و دائم می گه : این مال باباییه ها... دست نزنیا ...!! خطرکانه ها ... دست نزنیا ...!!!

۸. بعد از این همه تعریف برم سراغ بدترین خصلت نورا ... که نمی دونم از کجا اومده ، چرا این طوریه ، به ژنهاش مربوطه یا من توی تربیتم چیزی کم گذاشتم ... این بدترین خصلت اینه که نورا اصلا با بچه های هم سن خودش نمی سازه ... دائم در حال واکنشه منفیه ... خودش به تنهایی مدتها بازی می کنه ، با خودش و عروسکهاش صحبت می کنه ، عاشق آشپزیه و حسابی خودشو با آشپزی مشغول می کنه ... ولی با اومدن یه بچه ی تازه یا حتی کهنه ( مثل برادرزاده ی مظلوم و بیچاره ی من  ) همه ی کاسه کوزه هاش به هم می خوره و شروع می کنه به ناسازگاری ... ولی در کمال تعجب با بچه های بزرگتر از خودش خیلی زود جور می شه و سرش تا مدتها باهاشون گرمه ... این یکی از بزرگترین معضلاتیه که ما تا حالا با نورا داشتیم ... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ...

۹.یکی دیگه از معضلاتی که با نورا داریم ولی یه راهکارهایی برای حلش پیدا کردم اینه که حموم رو فقط برای آب بازی دوست داره و وقتی که قضیه جدی می شه اصلا حاضر به همکاری نیست ... اساسا از لحظه ای که شروع می کنم به در آوردن لبا* سهاش باهام شرط می کنه و می گه : منو نشوریا ... مونمو نشوریا ... به موخام دست نزنیا ... من هم برای این موضوع یه راهکاری به ذهنم رسیده که تا حدی جواب داده و اون اینه که یه شخصیتی از خودم خلق کردم به نام " چرکین خانوم " که فقط توی حموم هویت پیدا می کنه و زنده می شه ... این چرکین خانوم یه دختر چرک و چیبیله که نمی ذاره مامانش موخاشو بشوره و در نتیجه مونش پر از چرکولکهاییه که دائم باعث خارش سرش می شن و اذیتش می کنن ... فقط وقتی این شخصیتو توی حموم زنده می کنم ، نورا حاضر می شه که به مونش دست بزنم و بشورمش چون نمی خواد مثل چرکین خانوم باشه ... و از چرکولکها بدش می یاد ...

۱۰. نورا کوچولو هم چنان در سخنوری در حال پیشرفته ...ولی از اونجائیکه این پست خیلی طولانی شد به زودی میام و یه پست از مکالماتمون می ذارم ، چون به نظرم حرفهایی که بچه ها توی این سن می زنن واقعا بی نظیره و گاهی نکات طنزی توش هست که آدم بزرگها گاهی با همه ی هوشمندیشون برای خلق چنین موقعیت هایی باید کلی وقت و انرژی بذارن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 17:44  توسط مامان نورا  | 


این روزها ، هر روز که می گذرد خودم را در حال آزمودن تجربه های جدید می یابم ... پرم از حس های تازه ای که هرگز فرصت ازمودنش را در گذشته نداشته ام ...انگار تازه متولد شده ام ، انگار انچه که پشت سر گذاشته ام را نزیسته بوده ام ، اوراقی که درک نشده ورق خورده اند ، صفحاتی که ناخوانده و نا آزموده بسته شده اند ... فکر می کنم که همه ی عمرم در حسرت روزهای گذشته بوده ام بی انکه از همان روزها به قدر کفایت لذت برده باشم و اگر لحظاتی شیرین داشته ام تمام انها را با دلهره ی تمام شدن تلف کرده ام ... می دانم که خیلی از آدمهای دور وبرم هم ، این گونه اند ... که لحظه هاشان اگر چه شیرین ولی در لحظه تباه می شوند با دلهره ی تمام شدن یا نگرانی اتفاق ناگواری که ممکن است بیفتد و شیرینی ها را تلخ کند ... چه اتفاق هایی که هرگز نیفتاده اند ولی همیشه دلنگرانشان بوده ایم... زندگی چون رودی مواج در حال گذر است ، از ما برای تداومش سوالی نمی پرسد ! از ما برای گذرش اجازه نمی گیرد ! می رود آنچنان که برایش مقدر است ، ولی ما یاد نگرفته ایم که زندگی مان را زندگی کنیم و او همچنان به پیش می رود و قطره قطره از میان انگشتهایمان می چکد و ما با چشمهای حیران تنها به تبخیرش چشم می دوزیم ... گاهی آنقدر منتظر می شویم تا زندگی حوصله اش سر می رود و تصمیم می گیرد تا به ما یاد بدهد که چگونه زندگیش کنیم ... گاهی مثل مادری مهربان دستمان را می گیرد و به ما خودش را می آموزد و گاهی چون معلمی سختگیر گوشمان را می پیچاند و به گوشمان می خواند که چطور زندگیش کنیم ... دیر یا زود یکروز به همه ی مان یاد می دهد ... اما هر چه دیرتر ...ما مغبون تر! ... نباید خسته اش کنیم تا خودش دست به کار شود ... باید رمزها و رازهای زندگی را کشف کنیم ... زندگی رازهای ساده ای دارد که ما تنها از آن ناآگاهیم ... من برخی هاشان را این روزها یاد گرفته ام ... یاد گرفته ام که همیشه و در هر لحظه شاکر باشم ...چه آرامشی که در این شاکر بودن نهفته است ... این که در ناامیدانه ترین شرایط و لحظه ها ، در دل سخت ترین روزها همواره می دانی که گنجی عظیم در اختیار توست و آن گنج همان چیزهای به ظاهر ساده و کوچکی است که داری و تنها عظمت وجودشان را آن آنی می فهمی که از دستشان داده ای ... هر روز که می گذرد گاهی نعماتی را که داریم از دست می دهیم ، نعماتی که برای همه مان از بدو تولد وجود داشته اند ، کسانی که دوستشان داریم و یا برخی از توانمندی هایی که به داشتنشان عادت کرده ایم ... این روزها بر من این چنین گذشته است ... اما هرگز در تمام زندگیم به اندازه ی این روزها شاد نزیسته ام ... چه فایده دارد حجم داشته هایمان اگر که قدرشان را ندانیم و چه انبوهند نعماتمان ، وقتی که به داشتنشان آگاهیم ...زندگی موهبتهایش را ارزان نمی فروشد ، اما همواره با گرفتن موهبتهایش چیزی به ما ارزانی می کند که اگر نگاهمان را تغییر دهیم از آن بهترین بهره را می بریم ...گاهی با خودم می اندیشم که اگر تمام زندگیم به خاطر موهبتهایی چون داشتن فرزند و همسرم سپاسگزار باشم قادر نیستم حمد و سپاس لازم را برای داشتنشان به جای بیاورم ...
آرزو داشتم که مادر باشم ... از آنزمان که قدری بیشتر زندگی را فهمیدم ، چشم به راه تجربه ی این حس بی نظیر بودم ... می دانستم که چیزهای بی شماری بر من ، خواهد افزود ... می دانستم آگاهی ام را از جهان پیرامونم تغییری شگرف خواهد داد ... می دانستم که مادر شدن به من شهامت و شجاعت حراست از انسان دیگری را خواهد بخشید ... می دانستم که به من تقدسی خواهد داد تا لایق حمل موجودی آسمانی در درونم باشم ... اما ... اما هرگز گمان نمی کردم که این همه عاشق خواهم شد ... هرگز تصور نمی کردم مادرشدن به من ترازویی جدید خواهد بخشید تا محک ازمودن همه چیزم باشد ...
این روزها به یمن وجود کودکم انگار هر روز زندگی برایم یک نوبرانه ی تازه دارد ... آنها که کودکی دارند می دانند که چه می گویم ...طعم این نوبرانه ها ، همه شیرین و گواراست ... آنچنان که یاد گرفته ام نوبرانه هایم را این روزها با اشتیاق بنوشم ، در چشمانم دیگر حسرتی برای از دست دادن نیست ...می دانم که هر لبخند دختر دلبندم و هر طنازی اش و هر حرکتی که انجام می دهد در کمال صحت و سلامت و در اوج کمال ، سیب سرخی است که زندگی دارد به من هدیه می دهد ...و طعمش چه شیرین و گواراست ... چه جملات شیرینی که ارزانی ام نمی کند!...چگونه من و پدرش را در آغوش می کشد و به ما عشق می دهد !... چگونه هر لحظه ی ما ن را با تازه هایش می سازد !... چگونه خلاق بودن و لذت بردن از تمام چیزهای ساده را به ما یاد آوری می کند! چگونه من را هر روز بیشتر شیفته ی پدرش و زندگیم می کند تا قدر هر سه را بدانم ! ...چگونه به من آموخته است که از خودخواهی های گذشته ام بگذرم و بی چشمداشت عشق بورزم ! ... چگونه حضورش در هر لحظه به من یادآوری می کند که داشتن یک کودک سالم و شاد بهترین و شیرین ترین سهمی است که از زندگی دریافت کرده ام ، حتی اگر سهم بیشتری ارزانی ام نشود باید هر روز برای چنین موهبتی شکرگزار باشم ... آرزو داشتم که مادر باشم ... چگونه والاترین آرزویم را به سادگی با حضورش محقق کرده است ... آنچه که می نویسم برای این است که نه تنها به زبان بلکه با واژه های نگارش یافته ام خداوند را سپاس گویم نه فقط برای آنچه که به من ارزانی کرده است، بلکه برای بخشیدن نعمت فهم داشته هایم ، که این دانش
، از حجم داشته هایم گرانمایه تر است ... و برای روزی که دخترم تراوشات قلب و ذهنم را مرور کند تا زندگی را به معنای واقعی و درستش زندگی کند ، پیش از انکه زندگی به شیوه های خودش طعم شیرینش را به او یادآور شود ...


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:34  توسط مامان نورا  | 


ما آدمها موجودات عجیبی هستیم . و چون عجیبیم ، استعداد شگرفی داریم در پر رمز و راز جلوه دادن اونچه که داره به سادگی دور و برمون اتفاق می افته و برای اینکه کمی از این حس روزمره گی خسته کننده فاصله بگیریم ، خودمون رو متعجب جلوه می دیم و حیرت می کنیم و سعی می کنیم بگیم که داریم عمیق فکر می کنیم و هی فلسفه می بافیم . مثلا اینکه فکر می کنیم برای دیدن معجزات خلقت و درک بی نظیر بودن نظام هستی باید بشینیم یه گوشه وهی شقیقه هامونو فشار بدیم تا شاید اندکی از این دنیای رمز آلود رو درک کنیم ...و فکر کنیم که چرا این قابلیت رو نداریم که معجزات خداوندی رو ببینیم ...یا چرا زندگی ما خالی از معجزه است ...

دوسال و اندی پیش وقتی یه گوشه ی مبل راحتی لم می دادم یه دفعه یه چیز گرد و قلنبه مثل سنگ گوشه ی دلم سفت می شد ، آروم دستمو می ذاشتم روی اون توپ گرد و قلقلی ، بعد چشمهامو می بستم و با سرانگشتام موهای دخترکوچولومو ناز می دادم و صورت قشنگشو تجسم می کردم و طعم دیدارشو با شک و نگرانی زیر زبونم مزه مزه می کردم ... معجزه یعنی اینکه حالا اون سر کوچولوی قلنبه داره به هزار زبون برام دلبری می کنه و وقتی توی چشمهای گردش نگاه می کنم سرشار از شوق و لذت میشم ...معجزه یعنی اینکه پاهایی که به پوست کشیده ی درونم لگد می زد حالا داره می دوه دور تا دور خونه ی کوچولومون و گرمی حضورشو همه جا می پاشه ... معجزه یعنی دستهای ظریفی که قدرت مشت شدن نداشت حالا داره وسط این خونه ی کوچولو یه سفره ی شاد پهن می کنه تا باهم سرش بشینیم و عشق قسمت کنیم ...معجزه یعنی اینکه من دو تا شدم ... معجزه یعنی اینکه یه بخشی از من ، در من بالید و رشد کرد و از من بیرون تراوید و با تراوشش به من یه نام بخشید ... نام بی همتایی که هرگز نمی تونستم هیچ جور دیگه ای داشته باشمش ...

 

پ .ن : از تمام دوستای گلم که نگرانم بودند یه دنیا ممنونم ... من بهترم و ایمان دارم که با لطف شما و دعای خیرتون بهتر بهتر هم می شم ... دارم صبوری کردن برای رسیدن دوباره به اونچه که به راحتی از دست دادم رو تمرین می کنم ...این بخش پر لیوانه که دارم سعی می کنم ببینمش ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:33  توسط مامان نورا  | 


وقتی آدم یه دفترچه خاطرات شخصی داره که فقط خودش می دونه و می خونه ، تکلیفش با خودش روشنه . ولی وقتی این دفترچه می شه یه عامل کوچولو برای این که حرفهای دلتو با دیگرون پیوند بزنی ، دیگه تکلیفت خیلی روشن نیست !... نمی دونی چی باید بگی و چی رو باید پنهون کنی ... اما یه دفعه هم ، مثل الان من ، می زنه به سرت که حرف دلتو راحت بزنی ، فارغ از هر خیال و ملاحظه ای ، و به این فکر کنی که کسانی که نوشته هاتو می خونن ، دوستت دارن و چون تو اونها رو اهلی کردی و دل به دلشون و مهرشون بستی پس می تونی ازشون عشق بگیری و انرژیت رو تو روزهای سخت بیشتر کنی ...

روز تولدم امسال تبدیل شد به اولین تولد پنهونی زندگیم یا به قول فرنگی ها همون سورپرایز پا* رتی که ازش هیچ خبری نداری ... همون شکلی بود ، یه خونه ی تاریک که وقتی ساعت ده شب از سر کار برگشتم و در رو باز کردم با صدای جیغ و هیجان نورا و روشن شدن چراغها و دست زدن چند تا دونه مهمون ، یه دفعه روشن شد ...یک کیک کوچولو و شمعش ، یه کادوی خیلی خیلی قشنگ از طرف بابایی که هیچوقت این خوش سلیقگیشو فراموش نمی کنم ، یه عالمه بادکنک و یه ریسه ی نور چشمک زن و همه ی اون چیزی که یه تولد کوچولوی خیلی ساده و بانمک رو می سازه ... اون قدر بابایی برای رسیدن به همین تولد جمع و جور تلاش کرده بود که واقعا نمی دونم چه جوری ازش تشکر کنم ... اما با همه ی این اوصاف وقتی رسیدم خونه و در باز شد ، فقط و فقط گریه ام گرفت ... نه به خاطر هیجانی که بهم دست داده بود ، هر چند که به زعم دیگران به حساب شادی غیر منتظره ام گذاشته شد و منو از هر توضیحی معذور کرد...بلکه به این خاطر، که قبل از رسیدن به خونه یه سری به دکترم زده بودم و اون بهم گفته بود که بی معطلی ، صبح زود دوباره باید راهی بیمارستان و بستری بشم ... حالا منو تصور کنید ، توی روز تولدم ، با یه عالمه هیجان آدمهایی طرفم که هیچکدوم از صبح روز بعد من خبر ندارن و دارن برام شادی می کنن و بابایی که از همه جا بی خبره و نمی دونه که من دوباره باید اون و نورا رو تنها بذارم ...!!! فردای اون روز و به دنبال اون ، روز تولد نورا و روزهای بعد بستری بودم و حالا دو سه روزیه که دوباره روی پای خودم هستم و باز هم خدا رو شکر می کنم ... خب این هم یه بخشی از زندگیه ... چه اتفاقات غریبی توی دل زندگی ، از درون هم می شکفن وجلوی راه آدم قرار می گیرن !! ... زندگی خیلی مرموز و غیر قابل پیش بینیه !!! اما عیب نداره ، دوستش دارم و دوست دارم ادامه اش بدم تا ببینم که منو می خواد با خودش کجا ببره ...اهمیت نمی دم که چم شده ! فکر نمی کنم چی قراره پیش بیاد ! درسته که فقط یکسال بزرگتر شدم ، اما شاید بزرگترین درس زندگیم رو توی همین سال گرفتم ... توی سال گذشته فهمیدم که هیچی زندگی کردن در لحظه نمی شه ، باید طعم شیرین همه ی لحظه ها رو نوشید ، نباید لحظه ها رو از دست بدیم ، هرگز نمی دونیم چقدر قراره ادامه پیدا کنن و یا مارو به کجا ببرن ... هیچکی نمی دونه کی خوشبخت تره ، چون خوشبختی ، حسیه که توی دل آدمهاست ، فارغ از همه دردها و رنج هاشون که به چشم میاد ...فقط خود آدمها هستن که می دونن چه جوری دارن لحظه هاشونو زندگی می کنن ...باید مثل باد راحت و رها و زندگی کرد و پیچید توی دل لحظه ها ...سبک و بی دغدغه ... می خوام لحظه ها مو در آغو* ش بکشم و پیش از اینکه منو با نقشه ها شون غافلگیر کنن زندگیشون کنم ...

 

* سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 16:24  توسط مامان نورا  |