1.قبل از هر چیز باید بگم نورا خانوم توی دو سالگی هنوز به شدت به خرگوشش وابسته است و هنوز با دیدن خرگوشش شصتشو می مکه ...
2.ساعت خواب فرشته کوچولوی ما از ده شب به دوازده تا دوازده و نیم تغییر کرده ، و صبح ها هم معمولا تا ساعت دوازده می خوابه ...
3.نورا جون شیطنتهای شبانه اش بیشتر شده و نسبت به گذشته بیشتر دلش می خواد شبها بیدار بمونه و بازی کنه ...
4. خانوم کوچولوی ما هنوز از پوشک و شیشه گرفته نشده ...
۵.موش کوچولو هنوز هم به شدت عاشق کتابه ... اما مامانیش خیلی تنبل یا یه جورایی گرفتار شده و کمتر از گذشته به مسائل فرهنگیش می رسه ... از طرفی نورا خانوم هم به هیچ وجه به یه کتاب و دو کتاب رضایت نمی ده و وقتی پروژه کتاب خونی شروع می شه توقع داره کل قفسه ی کتابهای خودشو بیاره پایین و همشو براش بخونیم
شاید هم به همین خاطر هست که من کم آوردم ![]()
۶.یکی از مهمترین علایق دختر کوچولوی ما دیدن فیلم هاییه که از نوزادیش تا حالا بابایی ازش گرفته ، و انقدر تعدادشون زیاده که هر چی می بینه نه تموم می شه و نه تکراری ...
دائم می ره کامپیوتر رو روشن می کنه و می گه : فیلم نورا خانومو بذارید
حالا چه جوری و از کجا این "خانوم" شده پسوند همیشگی اسمش الله اعلم !!![]()
۷. نورا کوچولوی ما توی دوسالگی خیلی دختر منطقی و آرومیه ... این برام عجیبه که معمولا فقط و فقط با حرف زدن می شه کاملا به کاری مجابش کرد یا مانع از انجام کاری شد ... معمولا حرف گوش می کنه ... و خیلی کم پیش میاد برای انجام کاری لج کنه و شیون و گریه راه بندازه ... گاهی اوقات دیگرانی که مهمون خونه مون می شن می گن تو چه طوری تحمل می کنی نورا این همه بریزه و بپاشه و این همه لباساشو کثیف کنه و... ولی راستش به نظر من نمی یاد که کار غیر طبیعی ای می کنه و تا زمانی که به چیز خطرناکی دست نزده و خطری تهدیدش نمی کنه توی خونه اجازه ی هر تجربه ای رو بهش می دم ... حتی گاهی اوقات مثل یه بچه ی کوچولوی شیطون ابزار شیطنت رو براش فراهم می کنم و به اون سمت سوقش می دم و از لذت بردنش و شوق کودکانه اش و تخلیه ی انرژیش لذت می برم ...فکر می کنم این مساله باعث شده که نورا عموما به چیزهایی که مربوط به خودش نیست یا می دونه خطرناکه اصلا دست نمی زنه و دائم می گه : این مال باباییه ها... دست نزنیا ...!!
خطرکانه ها ... دست نزنیا ...!!!![]()
۸. بعد از این همه تعریف برم سراغ بدترین خصلت نورا ... که نمی دونم از کجا اومده ، چرا این طوریه ، به ژنهاش مربوطه یا من توی تربیتم چیزی کم گذاشتم ... این بدترین خصلت اینه که نورا اصلا با بچه های هم سن خودش نمی سازه ... دائم در حال واکنشه منفیه ... خودش به تنهایی مدتها بازی می کنه ، با خودش و عروسکهاش صحبت می کنه ، عاشق آشپزیه و حسابی خودشو با آشپزی مشغول می کنه ... ولی با اومدن یه بچه ی تازه یا حتی کهنه ( مثل برادرزاده ی مظلوم و بیچاره ی من ) همه ی کاسه کوزه هاش به هم می خوره و شروع می کنه به ناسازگاری ... ولی در کمال تعجب با بچه های بزرگتر از خودش خیلی زود جور می شه و سرش تا مدتها باهاشون گرمه ... این یکی از بزرگترین معضلاتیه که ما تا حالا با نورا داشتیم ... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ...![]()
۹.یکی دیگه از معضلاتی که با نورا داریم ولی یه راهکارهایی برای حلش پیدا کردم اینه که حموم رو فقط برای آب بازی دوست داره و وقتی که قضیه جدی می شه اصلا حاضر به همکاری نیست ... اساسا از لحظه ای که شروع می کنم به در آوردن لبا* سهاش باهام شرط می کنه و می گه : منو نشوریا ... مونمو نشوریا ... به موخام دست نزنیا ...
من هم برای این موضوع یه راهکاری به ذهنم رسیده که تا حدی جواب داده و اون اینه که یه شخصیتی از خودم خلق کردم به نام " چرکین خانوم " که فقط توی حموم هویت پیدا می کنه و زنده می شه ... این چرکین خانوم یه دختر چرک و چیبیله که نمی ذاره مامانش موخاشو بشوره و در نتیجه مونش پر از چرکولکهاییه که دائم باعث خارش سرش می شن و اذیتش می کنن ...
فقط وقتی این شخصیتو توی حموم زنده می کنم ، نورا حاضر می شه که به مونش دست بزنم و بشورمش چون نمی خواد مثل چرکین خانوم باشه ...
و از چرکولکها بدش می یاد ...![]()
۱۰. نورا کوچولو هم چنان در سخنوری در حال پیشرفته ...ولی از اونجائیکه این پست خیلی طولانی شد به زودی میام و یه پست از مکالماتمون می ذارم ، چون به نظرم حرفهایی که بچه ها توی این سن می زنن واقعا بی نظیره و گاهی نکات طنزی توش هست که آدم بزرگها گاهی با همه ی هوشمندیشون برای خلق چنین موقعیت هایی باید کلی وقت و انرژی بذارن ...![]()
آرزو داشتم که مادر باشم ... از آنزمان که قدری بیشتر زندگی را فهمیدم ، چشم به راه تجربه ی این حس بی نظیر بودم ... می دانستم که چیزهای بی شماری بر من ، خواهد افزود ... می دانستم آگاهی ام را از جهان پیرامونم تغییری شگرف خواهد داد ... می دانستم که مادر شدن به من شهامت و شجاعت حراست از انسان دیگری را خواهد بخشید ... می دانستم که به من تقدسی خواهد داد تا لایق حمل موجودی آسمانی در درونم باشم ... اما ... اما هرگز گمان نمی کردم که این همه عاشق خواهم شد ... هرگز تصور نمی کردم مادرشدن به من ترازویی جدید خواهد بخشید تا محک ازمودن همه چیزم باشد ...
این روزها به یمن وجود کودکم انگار هر روز زندگی برایم یک نوبرانه ی تازه دارد ... آنها که کودکی دارند می دانند که چه می گویم ...طعم این نوبرانه ها ، همه شیرین و گواراست ... آنچنان که یاد گرفته ام نوبرانه هایم را این روزها با اشتیاق بنوشم ، در چشمانم دیگر حسرتی برای از دست دادن نیست ...می دانم که هر لبخند دختر دلبندم و هر طنازی اش و هر حرکتی که انجام می دهد در کمال صحت و سلامت و در اوج کمال ، سیب سرخی است که زندگی دارد به من هدیه می دهد ...و طعمش چه شیرین و گواراست ... چه جملات شیرینی که ارزانی ام نمی کند!...چگونه من و پدرش را در آغوش می کشد و به ما عشق می دهد !... چگونه هر لحظه ی ما ن را با تازه هایش می سازد !... چگونه خلاق بودن و لذت بردن از تمام چیزهای ساده را به ما یاد آوری می کند! چگونه من را هر روز بیشتر شیفته ی پدرش و زندگیم می کند تا قدر هر سه را بدانم ! ...چگونه به من آموخته است که از خودخواهی های گذشته ام بگذرم و بی چشمداشت عشق بورزم ! ... چگونه حضورش در هر لحظه به من یادآوری می کند که داشتن یک کودک سالم و شاد بهترین و شیرین ترین سهمی است که از زندگی دریافت کرده ام ، حتی اگر سهم بیشتری ارزانی ام نشود باید هر روز برای چنین موهبتی شکرگزار باشم ... آرزو داشتم که مادر باشم ... چگونه والاترین آرزویم را به سادگی با حضورش محقق کرده است ... آنچه که می نویسم برای این است که نه تنها به زبان بلکه با واژه های نگارش یافته ام خداوند را سپاس گویم نه فقط برای آنچه که به من ارزانی کرده است، بلکه برای بخشیدن نعمت فهم داشته هایم ، که این دانش ، از حجم داشته هایم گرانمایه تر است ... و برای روزی که دخترم تراوشات قلب و ذهنم را مرور کند تا زندگی را به معنای واقعی و درستش زندگی کند ، پیش از انکه زندگی به شیوه های خودش طعم شیرینش را به او یادآور شود ...
ما آدمها موجودات عجیبی هستیم . و چون عجیبیم ، استعداد شگرفی داریم در پر رمز و راز جلوه دادن اونچه که داره به سادگی دور و برمون اتفاق می افته و برای اینکه کمی از این حس روزمره گی خسته کننده فاصله بگیریم ، خودمون رو متعجب جلوه می دیم و حیرت می کنیم و سعی می کنیم بگیم که داریم عمیق فکر می کنیم و هی فلسفه می بافیم . مثلا اینکه فکر می کنیم برای دیدن معجزات خلقت و درک بی نظیر بودن نظام هستی باید بشینیم یه گوشه وهی شقیقه هامونو فشار بدیم تا شاید اندکی از این دنیای رمز آلود رو درک کنیم ...و فکر کنیم که چرا این قابلیت رو نداریم که معجزات خداوندی رو ببینیم ...یا چرا زندگی ما خالی از معجزه است ...
دوسال و اندی پیش وقتی یه گوشه ی مبل راحتی لم می دادم یه دفعه یه چیز گرد و قلنبه مثل سنگ گوشه ی دلم سفت می شد ، آروم دستمو می ذاشتم روی اون توپ گرد و قلقلی ، بعد چشمهامو می بستم و با سرانگشتام موهای دخترکوچولومو ناز می دادم و صورت قشنگشو تجسم می کردم و طعم دیدارشو با شک و نگرانی زیر زبونم مزه مزه می کردم ... معجزه یعنی اینکه حالا اون سر کوچولوی قلنبه داره به هزار زبون برام دلبری می کنه و وقتی توی چشمهای گردش نگاه می کنم سرشار از شوق و لذت میشم ...معجزه یعنی اینکه پاهایی که به پوست کشیده ی درونم لگد می زد حالا داره می دوه دور تا دور خونه ی کوچولومون و گرمی حضورشو همه جا می پاشه ... معجزه یعنی دستهای ظریفی که قدرت مشت شدن نداشت حالا داره وسط این خونه ی کوچولو یه سفره ی شاد پهن می کنه تا باهم سرش بشینیم و عشق قسمت کنیم ...معجزه یعنی اینکه من دو تا شدم ... معجزه یعنی اینکه یه بخشی از من ، در من بالید و رشد کرد و از من بیرون تراوید و با تراوشش به من یه نام بخشید ... نام بی همتایی که هرگز نمی تونستم هیچ جور دیگه ای داشته باشمش ...
پ .ن : از تمام دوستای گلم که نگرانم بودند یه دنیا ممنونم ... من بهترم و ایمان دارم که با لطف شما و دعای خیرتون بهتر بهتر هم می شم ... دارم صبوری کردن برای رسیدن دوباره به اونچه که به راحتی از دست دادم رو تمرین می کنم ...این بخش پر لیوانه که دارم سعی می کنم ببینمش ...
وقتی آدم یه دفترچه خاطرات شخصی داره که فقط خودش می دونه و می خونه ، تکلیفش با خودش روشنه . ولی وقتی این دفترچه می شه یه عامل کوچولو برای این که حرفهای دلتو با دیگرون پیوند بزنی ، دیگه تکلیفت خیلی روشن نیست !... نمی دونی چی باید بگی و چی رو باید پنهون کنی ... اما یه دفعه هم ، مثل الان من ، می زنه به سرت که حرف دلتو راحت بزنی ، فارغ از هر خیال و ملاحظه ای ، و به این فکر کنی که کسانی که نوشته هاتو می خونن ، دوستت دارن و چون تو اونها رو اهلی کردی و دل به دلشون و مهرشون بستی پس می تونی ازشون عشق بگیری و انرژیت رو تو روزهای سخت بیشتر کنی ...
روز تولدم امسال تبدیل شد به اولین تولد پنهونی زندگیم یا به قول فرنگی ها همون سورپرایز پا* رتی که ازش هیچ خبری نداری ... همون شکلی بود ، یه خونه ی تاریک که وقتی ساعت ده شب از سر کار برگشتم و در رو باز کردم با صدای جیغ و هیجان نورا و روشن شدن چراغها و دست زدن چند تا دونه مهمون ، یه دفعه روشن شد ...یک کیک کوچولو و شمعش ، یه کادوی خیلی خیلی قشنگ از طرف بابایی که هیچوقت این خوش سلیقگیشو فراموش نمی کنم ، یه عالمه بادکنک و یه ریسه ی نور چشمک زن و همه ی اون چیزی که یه تولد کوچولوی خیلی ساده و بانمک رو می سازه ... اون قدر بابایی برای رسیدن به همین تولد جمع و جور تلاش کرده بود که واقعا نمی دونم چه جوری ازش تشکر کنم ... اما با همه ی این اوصاف وقتی رسیدم خونه و در باز شد ، فقط و فقط گریه ام گرفت ... نه به خاطر هیجانی که بهم دست داده بود ، هر چند که به زعم دیگران به حساب شادی غیر منتظره ام گذاشته شد و منو از هر توضیحی معذور کرد...بلکه به این خاطر، که قبل از رسیدن به خونه یه سری به دکترم زده بودم و اون بهم گفته بود که بی معطلی ، صبح زود دوباره باید راهی بیمارستان و بستری بشم ... حالا منو تصور کنید ، توی روز تولدم ، با یه عالمه هیجان آدمهایی طرفم که هیچکدوم از صبح روز بعد من خبر ندارن و دارن برام شادی می کنن و بابایی که از همه جا بی خبره و نمی دونه که من دوباره باید اون و نورا رو تنها بذارم ...!!! فردای اون روز و به دنبال اون ، روز تولد نورا و روزهای بعد بستری بودم و حالا دو سه روزیه که دوباره روی پای خودم هستم و باز هم خدا رو شکر می کنم ... خب این هم یه بخشی از زندگیه ... چه اتفاقات غریبی توی دل زندگی ، از درون هم می شکفن وجلوی راه آدم قرار می گیرن !! ... زندگی خیلی مرموز و غیر قابل پیش بینیه !!! اما عیب نداره ، دوستش دارم و دوست دارم ادامه اش بدم تا ببینم که منو می خواد با خودش کجا ببره ...اهمیت نمی دم که چم شده ! فکر نمی کنم چی قراره پیش بیاد ! درسته که فقط یکسال بزرگتر شدم ، اما شاید بزرگترین درس زندگیم رو توی همین سال گرفتم ... توی سال گذشته فهمیدم که هیچی زندگی کردن در لحظه نمی شه ، باید طعم شیرین همه ی لحظه ها رو نوشید ، نباید لحظه ها رو از دست بدیم ، هرگز نمی دونیم چقدر قراره ادامه پیدا کنن و یا مارو به کجا ببرن ... هیچکی نمی دونه کی خوشبخت تره ، چون خوشبختی ، حسیه که توی دل آدمهاست ، فارغ از همه دردها و رنج هاشون که به چشم میاد ...فقط خود آدمها هستن که می دونن چه جوری دارن لحظه هاشونو زندگی می کنن ...باید مثل باد راحت و رها و زندگی کرد و پیچید توی دل لحظه ها ...سبک و بی دغدغه ... می خوام لحظه ها مو در آغو* ش بکشم و پیش از اینکه منو با نقشه ها شون غافلگیر کنن زندگیشون کنم ...
* سهراب سپهری



