تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

خب بسه دیگه ... از دست خودم خسته شدم ... چقدر بشینم و منتظر بشم یه اتفاق قشنگ یا حداقل کمی مهم بیفته تا بنویسم ... حالا که نمی افته چی کار کنم ؟!! به قول نونوش ادب وبلاگ نویسی حکم نمی کنه که این همه وقت ، بدون خبر قبلی چیزی ننویسیم و کسانی رو که بهمون سر می زنن و بهمون احترام می ذارند ، ناامید کنیم ... خوب که دور و برم رو نگاه می کنم می بینم یه جورایی زندگی کردن با این وروجکها هر روزش یه اتفاق تازه است و حداقل برای خودشون مهم...پس بهتره از همون ها بنویسم...

یکی از اتفاقات مهمی که اخیرا توی زندگی نورا افتاده اینه که یه دوست خیالی برای خودش ساخته و دیگه این قضیه ی خیال پردازی و قصه سازیش به اوج خودش رسیده ...اسم این دوست خیالی ، بی خود و بی جهت ، نیوشاست . جالبه که این نیوشا خانوم همه جا و همه وقت توی جیب نوراست و هر از گاهی درش میاره ، کمی باهاش حرف می زنه ، عوضش می کنه و دوباره اونو می ذاره توی جیبش . دائم با نیوشا حرف می زنه گاهی حتی می گه نیوشا نمی ذاره من کارامو بکنم !!!

حسابی برای خودش سخنوری شده و گاهی مارو با حرفهاش شگفت زده یا روده بر می کنه . اینم شاهد مدعا :

---- مامانی این گذا رو من پزیدم !!

---- مامانی من بیدار شدم ... منو پاشده کن !!

---- من پی پی ندارم ... فشار نمی ده !

---- کی این جا رو کنده کرده ؟

----در حین بلند کردن بطری نوشابه خانواده : - ماشاالله چه سنگین شده !!

----مامانی بابای تو مرده ؟! ...(.سکوت )... آره می دونم ... رفته توی خدا ...!

----دخترم ! من چرا هر چقدر تو رو بوس می کنم سیرنمی شم ؟!

- خب مامانی باید گذا بخوری دیگه !!

---- نیوشا ، نیوشا کجا می ری ... می خوام عوضت کنم ببرم سرزنی عجایب ... نمی خوای ؟! ...چرا ؟!

---- الو ... الو ...لاریسا ... دوستم ! ...سلام . خوبی ؟ سلامتی ؟ آره ! آره ! می دونم ... می دونم ... .... ....قط شد !!

---- مامانی ...بگو سرویس نیاد دنبالت ...

_ چرا دخترم ؟!

- نرو اداره ... پیشم باش ...آخه من گناه دارم !!!

---- مامانی تو کوچولو بودی می افتادی ؟!

- اره دخترم !

- منم کوچولو بودم وقتی وقتا می افتادم !

---- مامانی این جوبار برام بزرگ شده !!! هر وقت کوچولو شدم بهم می خوره !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:42  توسط مامان نورا  | 


 

هیچ چیز به اندازه ی تنهایی دل آدم را فشار نمی دهد . کوهی از غمها چه اندک و بی مایه اند وقتی دلگرمی به رفاقتی و حضور مهربان آشنایی . چند روز پیش بنا بود که ساختمان را از طبقه ی بالا سم پاشی کنند تا از شر حشرات موذی راحت شویم . ولی لازمه اش این بود که چند ساعتی خانه را ترک کنیم ... هر چقدر فکر کردیم هیچ کس نبود در این تهران بزرگ درندشت که آنقدر با او راحت باشیم که بتوانیم صبح اول وقت روز جمعه کلون درگاهش را بکوبیم و خودمان را چند ساعتی مهمان کنیم ... این بود که خانه مان همچنان با دوستان کوچک موذی اش کنار آمد ...فکر کردم این جور مواقع فقط خانه ی مادر آدم است که می توانی هر موقع و هر لحظه بدون دلنگرانی از اینکه خورشید کجای آسمان است درش را بکوبی و خود را مهمان کنی ... افسوس !!!

....حالا که می نویسم کمی بغض دارم ، پیش از این گریه هم کرده ام ... نه !! چیز مهمی نیست ... کسی نرفته است ... کسی نیامده است ... نه من بیمارترم و نه هیچ عزیز دیگری ... اما بغض دارم ، گریه هم کرده ام ...به یک مهمانی رفته ام ...دوستان قدیمی را دیده ام ... همه ی دوستانی را که یکسال بود  ندیده بودم و شوق دیدار دوباره شان در یک جمع دوستانه باعث شد که از پیله ام بیرون بیایم و به دیدارشان بروم... دیدارشان باعث شد یاد روزهای گذشته بیفتم ، روزهایی که زندگی بدون حضور آنها مثل لیوان خالی سردی بود در دستانت که می خواستی هر لحظه بگذاریش زمین ... روزهایی که همه ی قصه هایمان در هر لحظه اگر نه با دیدار ، دست کم با زنگهایی آشنا مکرر می شد ... می دانستیم که هر کداممان کجای زندگی ایستاده ایم ، اگر کسی زیاد به لبه نزدیک می شد به سرعت دستش را می گرفتیم ... همه با هم هم نوا بودیم ، کسی خارج نمی خواند و اگر بود به راهش می آوردیم ... گاهی سایه ای می نشست روی آسمان رنگی مان ... اما نمی دانم چرا وقتی همدیگر را می دیدیم همه مان از یاد می بردیم که کدر بوده ایم ... با هم بودن ، شهد شیرینی به کاممان می نشاند که هیچ زهری زهره نداشت تا خودش را نشان دهد ... نه کم بودیم و نه گم ... اگر یکی بود همه بودند ... اگر یکی نبود چشمها برای یافتنش انقدر دو دو می زد تا بیاید ... می شمردیم که کم نباشیم ... سرشار بودیم ، خالی دورترین معنایی بود که به ذهنمان راه داشت ، خالی های همدیگر را طوری پر می کردیم که جایش به چشم نیاید ...

نمی دانم واقعا از کجا شروع شد ... از روزی که حرفهای ساده مان که قبل تر ها خوب و بدشان را با لبخند می گذراندیم با بدی تعبیر شد ...؟ از روزی که آدمها شدند ناقل واگویه های یکدیگر که اگر به زبان خودشان گفته می شد هیچ ملالی نداشت و وقتی در دهان دیگری چرخید و در نبود انها به زبان آمد کوهی از اندوه به دلها نشاند ...؟ از روزی که آدمهایی آمدند که قبلی ها را به خوبی نمی شناختند و نمی دانستند که دیگران این آسمان رنگی را با چه مرارتی روشن و صاف نگه داشته اند و راهی به رفاقتهایمان گشودند که به بیراهه می رفت ...؟ نمی دانم از کجا شروع شد ، چطور شد که من حالا این جا نشسته ام و در رثای دوستی می نویسم ... بعدتر ها یا آنقدر بیمار بودم یا آنقدر دغدغه ی بیماری ام را داشتم که دیگر نمی توانستم به این چیزها فکر کنم ... دیگران هم نمی دانستند که عدم حضورم از سر خوشی نیست ، امکان بودن ندارم ... حرفهای تلخی که از بیراهه ها آمده بودند و به جان دوستی مان نشسته بودند ، آنقدر واژه های قشنگمان را نحیف کرده بودند که دیگر جانی برای بازگویی نداشتند ... من نیز نبودم و نمی خواستم آدمها را در غمهایم شریک کنم...این بود که فکر می کنم حرفهایی به میان آمد که نباید ... این سردی ، کنجکاویهای از سر مهر را هم از میان برد و وقتی تنها همراه همیشگیم از اندوه من در پیله ی تنهاییش روز به روز رنجور تر و نحیف تر شد دیگر جایی برای غمخواری نبود ...کسی ندانست و ما در غصه هایمان تنها ماندیم ... شبهایی که در خلوت تلخم با هم تختی بیماری که نمی شناختم تنها بودم با خودم فکر می کردم کاش ما آدمها می توانستیم یکدیگر را قضاوت نکنیم ...کسی چه می داند در این لحظه من کجای زندگی ایستاده ام ...چقدر وقتی که بیمار ی روحت ترد و شکننده می شود ، انگار روحت مثل یک جام شیشه ای کف دستت گذاشته باشند ... در مهمانی می خندم و بچه ها را در آغوش می گیرم ، حرفها و کینه ها و درنگ ها و بیماری ام را از یاد می برم و دل به آنچه از رفاقتهایمان مانده می سپارم ... چقدر شیرین است ، چه طعم خوشی  ...

 اما حالا... نمی دانم این اشکها را چطور سر بپوشانم تا بی اختیار نریزد ... چیز مهمی نیست ... کسی نرفته است ... کسی نیامده است ... فقط کمی تنهایم ... اتفاق مهمی نیافتاده است ... فقط رفاقتهایمان گویی از میان رفته است ...

* محسن چاووشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:44  توسط مامان نورا  |