تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

همین شکلی بود ....یک بغل کتاب کودکانه ...فرو رفتن زیر چهارچوب چوبی کرسی و کتاب خواندن زیر نور گلوله های گرد و سرخ زغال ، مشق کردن آموخته های مدرسه ، بازی کردن با تنها عروسک به جا مانده از کودکی دوقلوهایی که خواهرانم بودند توی انباری یا گوشه ی حیاط ، ارقام بزرگی که نشانه ی تفاوت عمر من و مادر و پدر و خواهر و برادرانم بود وهم دلیل محکمی برای تنهایی هایم ، گم شدن بین خط قرمزها و همه ی تجربه هایی که از ترس خطری محتمل هرگز ممکن نشدند ...یک عالمه نمره بیست و لوح تقدیر و منصب ممتاز ، یک عالمه خلاقیت که نمی دانم کجا گم شدند ، پشت ترسهایم یا بی اعتنایی ها ... و یک جعبه پر از تنهایی ... همه ی سهم من از کودکی ام بود ... خودی که خودم نبود ... دخترک خوب ساکت درس خوان بی دردسری  .... که چه سود ؟!!! می توانست چه باشد که نشد ...

کودکی ام را دوست نداشتم ... چه خوب که بزرگ تر شدم ...

یک تکه موکت سبز توی راه پله ی خلوت پشت بام و باز یک بغل کتاب ... کلبه ی عموتم ، زنان کوچک ، وداع با اسلحه ، پیرمرد و دریا ، تمام انچه که برونته ها نوشته بودند ، و گاهی فاکنر برای تظاهرات بزرگسالانه ، که البته چیزی نمی فهمیدم... تمام شماره های سروش نوجوان ... سلمان هراتی ، قیصر امین پور و افشین اعلا... یک دنیا کتاب شعر که جنون آسا در مغزم برای همیشه ثبت می شدند ... مولانا هنوز نبود آن موقع ... شعورم زیاد نمی رسید به دیوان شمس و مثنوی معنوی ... باز هم درس و مشق و امتیاز و نمره بیست ... باز هم تجربه های نا ممکن ... گسترش خط قرمزها ... ممنوعیت هر چه مذکر ... عاشقانه های گم شده پشت ترس ها و دلهره ها و تهدیدها ... رشته ای که دوستش نداشتم ، همیشه آرزو داشتم هنر بخوانم ... روی خطوط ، مرزها ، باید ها و نباید های نسلی حرکت کردن که متعلق به من نبود ... متین و ارام ... نه شیطنتی و نه هیجانی و نه جسارتی ...شروع به نوشتن همیشگی برای دلم و گاه به گاه برای مجله ی محبوبم ...همه ی سهم من از نوجوانیم ...

نوجوانیم را دوست نداشتم ... چه بهتر که گذشت ...

دانشگاه آزاد را فراموش کن ...بیشتر بخوان ... تازه وقتی می توانی بورس هم بشوی و کمک هزینه هم بگیری و تامین شغلی هم داشته باشی ... بیشتر بخوان ... قبول شدی ؟ ... حالا مراقب رفتارت باش ... سنگین ! متین ! نجیب !... آزمون ، خطا دارد ... از ازمودن بگذر ... عاشق شدی ؟ ... مبارک باشد ... تمام شد ...

دوره پر التهاب و بی شرو شور دانشکده را دوست نداشتم ... چه خوب که گذشت ...

....

حالا که به عقب نگاه می کنم می بینم در دیاری که زندگی می کنم و با آدمهایی که زندگی کرده ام و در شرایطی که بزرگ شده ام امکان خیلی از تجربه های جوانی از من گرفته شده است... هر چه نگاه می کنم خودم را نمی بینم ... احساس می کنم برای این که نزدیکانم را نیازارم همیشه باب میل انها زندگی کرده ام ...همیشه قواره ی لباسی شدم که بر تنم دوختند ، نه ان را دریدم و نه چیزی از نو دوختم به دلخواه خودم ... به همین خاطر است که این روزها مدام دنبال خودم می گردم ...دوست هم ندارم به عقب برگردم ... که چه بشود؟! ... حالا با این بینش و آگاهی بیشتر از گذشته رنج می برم ...این می شود که گاهی دل ادم به درد می اید که دیگر در سن سی و دو سالگی فرصتی برای لذتهایی نیست که می توانستی در کودکی و نوجوانیت بچشی ...

...

دخترکم این روزها در تداوم شناخت هستی در حال تجربه کردن تازه هاست ... نمی خواهم هیچ فرصثی را از او دریغ کنم ... دلم میخواهد دخترکم جسور بار بیاید ، دلم می خواهد از ته دل بخندد و شادیهایش را فریاد بزند ... دلم می خواهد هرگز واژه های نجابت و متانت و وقار را ان گونه که در قاموس کودکی و نوجوانی من معنی شده درک نکند ... دلم می خواهد از مرزها بگذرد و خطهای قرمزش را خودش تعیین کند ... دلم می خواهد هرگز در رسیدن به اهداف و لذت بردن از علائقش به جنسیتش نیاندیشد ... دلم می خواهد از همین فضای محدودی که در اختیار دارد نهایت لذت را ببرد و هرگز این حصاری را که برایش تعریف کرده اند با انباشته های ذهنیم تنگ تر نخواهم کرد ... دلم می خواهد دخترم خودش را زندگی کند و نه تلقینات نسل مرا ... اندیشه هایم را می آرایم و در طبقی از عشق و گلهای رازقی تقدیمش می کنم تا هر طرفی می خواهد از ان بربندد ، تجربه هایم را به پایش می ریزم ... اما به او یاد می دهم که تنها و تنها خودش باشد و به او افتخار خواهم کرد ، به او که انسان مستقلی است ... به او که شبیه هیچ کدام ما نیست ، به او که در این هستی یکتاست ... دلم می خواهد طعم خوش بی همتا بودن را به دخترکم بچشانم ...

 

 

پ.ن : فریبای نازنینم ، به داشتنت افتخار می کنم به کامنتها و ایمیلهایت ، به حضور نازنین و دوست داشتنی ات ...بابت همه ی عشقی که نثارم می کنی ممنون ... از تمام دوستان عزیزم  که در وبلاگهایشان از من یاد کردند و یا با کامنتهایشان جویای حالم بودند و از  این همه مهری که به من دارید ممنونم ... شایلی جان هیچ وقت برای شروع آشنایی دیر نیست ، هر چند که به قول هنای عزیزم به بی دل و دماغی من رسیده ای ، اما من به حضورت دلگرمم ...لیلی جان دلم برای کامنتهایت تنگ شده حیف که برای تو و خیلی از دوستانم فیل تر شده ام  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 12:42  توسط مامان نورا  |