تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

بچه كه بودم هر وقت براي مادربزرگ پيرم يك ليوان اب مي بردم و يا هر چيز ديگري كه نياز داشت به دستش مي دادم ، يك لبخند بزرگ تمام صورتش را مي پوشاند و بعد همه ي چروكهاي ريز و مهربان صورتش مي رقصيدند و مي گفت پير شي ننه ...الهي به ثمر برسي ... خدا مي داند كه چند بار به اين جمله خنديدم و به خودم گفتم يعني مادر هيچ دعاي بهتري بلد نيست ...فكر مي كردم اين دعا ، دعاي پيرهاست ... ان قدر شنيده بودم كه به نظرم عاميانه و تكراري مي امد ، به نظرم يك حرفي بود براي خالي نبودن عريضه ، يك چيز پيرانه كه گفته مي شد برسر عادت ... حالا اما من بزرگ شده ام ، پير نيستم ، كم سواد نيستم ، خيلي هم عاميانه حرف نمي زنم ، دعاهاي قشنگ بسياري هم اموخته ام ... اما هر بار كه به قد و بالاي دختركم نگاه مي كنم فكر مي كنم اين بهترين دعايي است كه هر كس مي تواند در حق دختركم بر زبان اورد ، نه براي او بلكه براي دل عاشق يك مادر ... اين دعا رمز زندگي را در خود دارد ... اين كه پيش از هر چيز دختركم وجود داشته باشد ، اين كه بالندگي و رشدش را ببينم ، اين كه سالم و تندرست باشد تا به ثمر برسد ، اين كه زمانهاي بسياري را پشت سر بگذارد و طعم زندگي را در برهه هاي مختلف آن بچشد و از ان لذت ببرد ... برايم عجيب است كه از وقتي مادر شده ام واژه هايم نيز در كنار دلبستگي ها و آرزوهايم تغيير كرده است ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:40  توسط مامان نورا  | 


"...خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است. خوشحالم که دیگر خیال‌باف و رویائی نیستم. دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هر چند که سی و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر‌گذاشتن و به پایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کردم...

... ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده‌ام. به محض این که به خانه برمی‌گردم و با خودم تنها می‌شوم یک مرتبه حس می‌کنم که تمام روزم به سرگردانی و گم شدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمی‌ماند گذشته است...

...تا به خودِ آزاد و راحت و جدا از همه‌ی خودهای اسیر کننده‌ی دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید. تا خودت را دربست وتمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان می‌گیرد نگذاری موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی...

هنر قوی‌ترین عشق‌ هاست و وقتی می‌گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود... "

می خواستم بیایم و یک چیزی بنویسم که به این نامه ی فروغ برخوردم ، پیش از این نخوانده بودمش ، می دانستم که مخاطبش کیست ، مخاطب همه ی نامه های پر حرف فروغ ... اما با این همه احساس کردم مخاطبش منم ... طوری به جانم نشست که دیگر نتوانستم چیز دیگری بنویسم ... نوشته اش انگار دلنامه ی من بود  ، در این روزها که طعم سی و دو سالگیم را می چشم ، طعمی نو ، پخته و کمی گس ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:22  توسط مامان نورا  | 


توی اداره پشت میزم نشسته ام ...سعی می کنم  ذهنم را متمرکز کنم برای نوشتن پست جدیدی برای وبلاگ دخترکم ... همان پستی که قولش را داده ام ... همان که پاییزی است اما شاد ... همان که دخترک خندانم میان یک عالمه زرد و نارنجی مواج ، می رقصد ...سعی می کنم نسبت به اتفاقاتی که در اطرافم جریان دارد بی توجه باشم ...اما انگارنمی شود ...صدای همکارم بی وقفه تلنگر می زند به ذهن آشفته ام ، هر لحظه می کوشد با گوشه ای از جهان ارتباط بگیرد و فراموش کرده است که به زبان مادریمان با من سخن بگوید  ...سرم را بلند می کنم ... نمی توانم ذهنم را از چیزهایی که می بینم رها کنم ... در برابر چشمانم درست در فاصله ی کمتر از دو متری ، پلاسماهای بزرگ همه ی توجهم را می خورند ...تمام خبرگزاری های جهان در حال مخابره ی اخبار غزه هستند ...مردمکهایم روی پلاسماها از سی ان ان به بی بی سی واز اسکای نیوز به العالم  و از الجزیره عربی به انگلیسی می لغزند و حیران و نالان دودو می زنند ...از دیدن این همه جسد و جنازه دلم به هم می خورد ... دور تا دور فضای کروی شکلی که در میانش نشسته ام پلاسماهای بزرگ انگار از خون پوشیده شده اند و من لحظه به لحظه با دیدنشان  بیشتر به هم می ریزم ... سرم را می اندازم پایین تا رها شوم از این همه هیاهو اما ارشیو عکسهای تازه رسیده ی فرانس پرس با تمام جزییات دل و روده ام را به هم می پیچانند... عکسها را یکی پس از دیگری ورق می زنم ...خدایا چطور می شود رها شد ... نمی توانم به عکسهای بچه ها نگاه کنم ... با خودم فکر می کنم که هرگز نمی توانم معصومیت سکوت ابدی آنها را برای کسی توصیف کنم ... خدایا کی این بلا سرم آمد؟!!! ... کی این همه ، جور و جنایت برایم مهم شد ؟ فلسطین از کجا توی ذهن ولنگارمن پیدایش شد ؟!!! آن شانه های بی تفاوتی که با شنیدن اخبار این اعراب دهن کجی می کردند چرا خشک شده اند ؟؟؟ این اشکهای لعنتی دیگر از کدام گوری خبر شدند ؟؟...خدایا عاشق دخترکم هستم اما به من بگو این عشق چه بلایی بر سر قلب و روح و روان من آورده که دیگر غم هیچ مادری را وقتی گونه های سرخ  طفلکش را می بوسد و مهمان ابدی زمینش می کند تاب نمی آورم ؟؟؟... نمی دانم این دیگر چه دردی است که به جانم افتاده است ؟؟؟  مهربان قادرم !!تو که مرا این گونه خواستی ! به من توانی بده تا با این درد غریب مادری عجین شوم ... تو فکر می کنی من این همه عشق را در این کالبد نحیف قادرم که تاب بیاورم ؟؟؟


 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17:32  توسط مامان نورا  | 


نزدیک به یکماهه که مطلبی ننوشتم ...هر وقت که وبلاگ دخترکم رو احیا می کنم و چیزی رو اینجا رقم می زنم بی اندازه شاد می شم و خوندن و دیدن هر باره ی پست تازه روحم رو هم مثل این صفحه جلا می ده ، اگر نمی نویسم و این ننوشتن گاهی این قدر طولانی می شه حتما دلیل قانع کننده ای دارم حتی اگر شده برای خودم و هیچ چیزی برای من از روح و روان پریشیده ام دلیل موجه تری نیست برای ننوشتن ... وقتی که شروع می کنم به نوشتن یعنی خوبم و دوست دارم که لحظات قشنگم رو ثبت و با دوستانم قسمت کنم ... و اگر عدم حضورم رو توضیح می دم و طول زمان رو یاداور می شم این حداقل کاریه که می تونم انجام بدم برای خاطر مکدر دوستانم که به این جا سر زدند و ناامید برگشتند ...

... این مدتی که ننوشتم چند تا پروژه به ثمر رسید ، که هرگز فکر نمی کردم به این راحتی و در زمانی کوتاه تر از یکماه حادث بشه ...چقدر این پروژه ی از پوشک گیری رو سخت گرفتم در حالیکه یک صبح قشنگ از خواب بیدار شدم و به دخترکم گفتم که امروز دیگه می خوام عوضتو در بیارم و نباید روی زمین یا توی شلوارت جیش کنی ها !! و اون هم گفت باشه و دقیقا یکساعت بعد هم روی زمین جیش کرد و هم طبعا توی شلوارش ولی با این تفاوت که با تعجب انگار که اصلا نمی باید این اتفاق می افتاده گفت وای مامان خواسم نبود و این موضوع دیگه تکرار نشد که نشد تا روز بعد یکبار و سه روز بعدترش هم یکبار و به همین ترتیب فاصله ی زمانی افزایش یافت تا دیگه دخترکم پاک پاک شد و دیگه هرگز جایی جز روی قصریش جیش نکرد...دیدید!!!! به همین راحتی ، به همین ...!!!!

...پروژه ی بعدی هم که خیلی مهم بود پروژه ی حذف شیرخوردن توی شیشه بود ... یک روز دخترم رو برای چک آپ بردم پیش متخصص خودش و اونجا دکترش که شیشه ی شیر نورا رو توی کیفم دید شروع کرد باهام دعواکردن که چرا این بچه هنوز داره از شیشه استفاده می کنه و مگه از خیر دندوناش و فک و آرواره اش گذشتی و....!!! و من هم گفتم چشم ... شب که اومدیم خونه هر بار که به نورا گفتم شیر می خوری گفت آره ولی توی لیوان می خوام ...شیشه نمی خوام ، دندونام باکتری می زنه !!!! ( این قسمت رو از ماجراهای کتی و کتاب " خودم مسواک می زنم " اقتباس کرده ) ...و خوشبختانه تا به امروز که نزدیک به یک هفته می شه دخترک من در کمال ناباوری اهل منزل و خویشان و وابستگان دیگه به هیچ وجه توی شیشه شیر نخورده !!!! این مطلب میزان جون دوستی دخترکم رو هم صد البته نشون می ده ... الان من یه دخترک بی عوض شیر تو لیوان خور معرکه دارم که گرچه بر اساس این معیارها باید خیلی خانوم تر از قبل به نظر برسه اما در عوض تا دلتون بخواد شیطون تر از قبل شده و به این شیطنت غرغر و لجاجت هم برای به کرسی نشون حرفش اضافه شده ... این موضوع به من و شماها یی که نی نی های زیر دوسال دارین یادآوری می کنه که بی بی از بی چادری خونه نشینه !!! یعنی اگه تاحالا خیلی خانوم و متین و باوقار بوده یه بخشیش اقتضای سنش بوده وحالا که توانمندتر و بزرگترشده ظاهرا داره به سن شیطنتهای عمومی هم نزدیک می شه ، هر چند که هنوز هم باید برای بعضی شیطنت ها موتورش رو روشن کرد و اصولا خیلی بچه ی وروجکی نیست ...

سیستم کتاب خوانی هنوز در خانه ی ما بر مدار گذشته می چرخه و نورا به هیچ وجه قصد نداره این موضع رو ( البته به عنوان شنونده ) ترک کنه و هنوز هم شنیدن هر کتابی که براش خونده می شه رو به مکیدن شستش و بغل کردن و داشتن خرگوشش و دیدن هر نوع سی دی و کارتون و حتی دیدن فیلم های کودکی " نورا خانوم " ترجیح می ده ...باشد که کی صبح دولت ما نیز بدمد و نورا خانوم بیفتد بر غلطک کارهای غیر فرهنگی ...

این پست مختصر !!! رو داشته باشید تا به زودی بیام و علاوه بر ذکر وقایع جدید یه عالمه عکس پاییزی قشنگ از حیاطمون و نورا خانوم براتون بذارم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:59  توسط مامان نورا  |