اما وقتی بر می گردم و به آن می نگرم ... دوستش دارم ... نه اینکه تلخ نبوده باشد نه اینکه سختی نکشیده باشم ، نه اینکه تمامش خوشی وسلامتی بوده باشد ... نه اینکه عزیزی را از دست نداده باشم ...اما ... حالا ... این روزها که نگاهم رنگ بلوغ بیشتری گرفته است می بینم که دوستش دارم ... می بینم که مواهبش و برکاتش بیشتر به یادم مانده است ... می بینم که اگر تلخی ای بوده در شیرینی درایت ما حل شده پس من هستی را بابت بخشیدن درایت و خردمندی مقابله با تلخیها شکرگزارم ... نگاه می کنم به لحظاتی که درد کشیده ام ، به لحظات سخت ناخوشی و می بینم در صبوری و توان و تاب و تحمل ما رنگ باخته است ، پس من از هستی بابت قدرتمندی و صبوری ای که به من عطا کرده سپاسگزارم ... نه اینکه خشم و قهری نبوده ، که خشم بخش ناگزیر انسان بودن من است اما همه ی قهر و غضب ها در برابر عظمت عشقی که همیشه در میانمان جاری و ساری بوده بخشودنی و قابل گذشت به نظر آمده ، پس من هستی را قدر می نهم به این خاطر که مرا شایسته ی تجربه ی چنین عشقی دانسته ... نه اینکه عزیزی را از دست نداده باشم که زیستن را هیچ مفری از رفتن نیست ، اما هستی را سپاس که به من اهلی شدن را آموخت اگر چه به قیمت دلتنگی فراق باشد ، زیرا همیشه بر این باورم که از عدم هیچ بر نمی آید ، نه سختی ای و نه لذتی ... در من نیروی غالبی است برای پیدا کردن روزنه های نور ، دستم را در دستان تقدیر گذاشته ام ، سر مجادله ندارم و می بینم که وقتی مهربانانه با او می سازم چقدر با من سازگارتر است ، هستی را سپاس که به من آموخت با جریان زندگی همراه شوم ، که ستیز با زندگی تنها انرژی و توانم را می گیرد و زندگی هرگز کراماتش را به کسانی که با او سر جنگ دارند نمی بخشد ...
به این جا نگاه می کنم ... به خانه دوم دخترکم ... به دفترچه ی خاطرات زندگیش ... خوب که فکر می کنم می بینم این جا بیش از اینکه نمودار رو به صعود رشد دخترکم باشد نمودار زیبای رشد من است ... چرا که رشد دخترکم بدون ثبت ماشینی هم فاقد اعتبار نخواهد بود ، رشد دخترکم آنقدر طبیعی و عیان است که حتی اگر ثبت نشود هم خودش را به نمایش می گذارد ... این منم ... این من درون من است که باید رشدش را ثبت کنم تا باور کنم و از یاد نبرم که هستی چقدر مهربانانه بعد از بخشیدن دخترکم به زندگیمان راه رشد و بلوغ را نیز برایم هموار کرده است ... هستی را سپاس به خاطر تک تک لحظاتی که در سال گذشته سپری کرده ام ...
پ .ن : آمدن بهار را با تمام زیبایی و سبزیش به همه ی دوستان نازنینم که این جا را می خوانند تبریک می گویم و بهترین ها را در شروع سال نو برایتان آرزو دارم ... با تمام توان سعی می کنم به خانه ی تک تک شما سر بزنم و تبریک و آرزوهای خوبم را انجا هم ثبت کنم ، اما اگر نشد بر من ببخشید ...
بعضي وقتها فكر مي كنم كه اي كاش اينجا خانه ي من بود و بر سر درش هم اسم خودم را نوشته بودم ... اگر چه مستعار ...حداقل مي دانستم كه غرغرهايم را كجا بيرون بريزم و كجا از ژرفترين احساساتم سخن به زبان آورم ... اما حالا هر وقت كه مي نويسم احساس دين مي كنم به دختركم ... احساس مي كنم كه مهمان خانه او هستم و بايد از او بگويم ، اين است كه اغلب ، حرفهاي خودم مي ماسد روي دلم ...اين كه دلم مي خواهد گاهي غرغر كنم كه چرا درست وقتي كه ما بعد از مدتها تصميم گرفتيم كه جمع دو نفره مان را سه نفر كنيم همه از دور و برمان كوچيدند و علي ماند و حوضش ... اين كه گاهي دلم واقعا براي يك چاي عصرانه كه بچه ام را بزنم زير بغلم و بروم خانه ي مادرم نوش جان كنم تنگ مي شود ... این که انگار این روزها بهانه های با هم بودن و شادی کردن خیلی کم شده ... ياد بچه گيم مي افتم و آنهمه دختر خاله و پسر دايي و دختر عمو ... حياط كوچك خانه ي مان با ان باغچه ي باصفايش كه خيلي چيزها را مي شد انجا در جمع بچه هاي فاميل تجربه كرد ... هيچ كس نگران لوس شدن مان نبود ... خودمان بازي مي كرديم ... مي خنديديدم ... دعوا مي كرديم ... خودمان اشك مي ريختيم و از دل هم در مي اورديم و خودمان همه چيز را ياد مي گرفتيم ...به قول مادرهايمان خودمان به حال خودمان بوديم ... دائم يكي بازيها و روابطمان را انگولك نمي كرد و نگران پایمال شدن حق مان نبود ... نمي گويم كودكيهايم همه سراسر حسن بود اما ايمان دارم كه مادرهايمان آرامش بيشتري داشتند وقتي كه ما داشتيم مشق قوي تر شدن مي كرديم تا با هر لرزه اي اشكهايمان جاري نشود ... حالا نگاه مي كنم به خودم كه دائم نگران بچه ام هستم ... تك خالي است كه هر آن دلهره دارم از دستم برود ... يا حقش پایمال شود يا آينده اش به هدر رود، يا از فرط محبت و عشق من و پدرش تربيتش از دست برود و يكي يكدانه ي لوسي شود كه نمونه اش را این روزها زیاد می بینم ...نمی دانم ... فقط مطمئنم که هزار نکته ی باریک تر از مو در پرورش و تربیت یک انسان هست که من هنوز فکر کنم در دوسال و نیم گذشته صد تایش را هم تجربه نکرده ام ... غرغرهایم را اگر ادامه دهم چندین پست می طلبد ، بهتر است کوتاه بیایم ... هر چه باشد عید نزدیک است و می خواهم یک پست بهاری عاشقانه را میهمان خانه ی دخترکم کنم ... نباید انرژی ام را هدر بدهم ... باید بروم و زود و سبز برگردم ...
پ . ن : این پست شادی عزیز خیلی به دلم نشست ... خواستم شما را هم در لذت خواندنش سهیم کنم... شادی جان بی صبرانه با تو آمدن این معجزه را انتظار می کشیم تا بار دیگر که دوباره همدیگر را ببینیم لحظات قشنگ باهم بودنمان را شش نفره جشن بگیریم ...
دختر كوچولوي من سي و يكماهه شده... سي و يكماه گذشته براي من پر از تازه ها بوده ... پر ازكارهايي كه هرگز نكرده بودم وانجام داده ام و پر از كارهايي كه هميشه انجام مي دادم و در طول اين سي و يكماه هرگز نتوانسته ام دوباره تجربه كنم ... ديگر نياز به گفتن نيست كه سي و يكماه است من كامل و بي دغدغه نخوابيده ام ... نخورده ام ... كتابي نخوانده ام و فيلمي نديده ام ... شنا نكرده ام ... به كنسرت و تئاتر نرفته ام ...به مهماني هاي مرغي و غير مرغي درست و حسابي نرفته ام ...مهمتر ازهمه از كوره در نرفته ام ... به معناي واقعي فرياد نزده ام ... جيغ نكشيده ام ... و تمام رفتارهايم را مثل يك دختر بچه ي مدرسه اي كنترل كرده ام انگار كه خانم مقدم ، ناظم دوره ي دبستانم هميشه از پشت شيشه ي اتاقش خيره مرا زير نظر دارد ... خود فعليم را نمي شناسم هر چند كه بيشتر از خود قبليم دوستش دارم ... و با حيرت نگاه مي كنم به خودم كه ببينم اين مني كه اينجا ايستاده است و از صبوري و گذشت و مهرباني و عشق و آنچه اموخته است چتري گشوده بر سر خود و همراهان خانه ي دیرینه اش در باران ناملايمات ، تا كنون چه حاصلي برده است و چه نصيبش شده ... آينده را نمي دانم ... يكي از بزرگترين درس هاي زندگي برايم اين بوده كه به بقاي هيچ چيزي در هستي اميدي نداشته باشم ... الا عشق ... كه جاودانه است و ماندني... آينده را نه ، اما امروز را مي دانم ... به دختركم كه نگاه مي كنم سرشار از وقار و آرامش است ... مهربان و دوست داشتني است ... عاقل و هوشمند است ...با اعتماد به نقس رفتار مي كند و كاملا اجتماعي است ... گاهي مانند همه ي همسالانش لجبازي مي كند اما به زودي با رفتار دلنشينش هر غباري را از ذهنمان مي زدايد ...دخترکم تمام آن چیزی است که خستگی یک مادر را از همه مرارتهای مادری به در می کند ...اگر همه ي پاداش من از سي و يكماه مرارت شيرين گذشته هميني باشد كه امروز دختركم هست من مزدم را گرفته ام ... به راهم و تلاشم صبورانه ادامه مي دهم به اميد روزهاي آتي ، كه شيريني پاداشم روز افزون شود ...



