من هم حرفم نمي آيد ... درست عين شما ... من هم دست و دلم به نوشتن نمي رود ... بيايم چه بنويسم ؟!! ... از شيرين كاريهاي دختركم ؟!!! يا از چرخ روزگار كه هنوز مي چرخد، اگر چه نه به كام ؟!!! ... حرفم نمي آيد ... درست مثل همه ي شما ...
به من ... مي گويند ، كه چگونه مي شود به يك نفر دل بست از روي آنچه كه مي نويسد؟!!... به من می گویند ، آدمها ، آني نيستند كه مي نويسند و آني نيستند كه واژه هايشان در ذهن تو معنا مي كند ... گفتند ، چگونه مي تواني دلبسته ي كساني شوي كه هرگز نديده اي ؟... ما ، آني را كه تو دلبسته اش هستي مي شناسيم آنگونه نيست كه تو باور كرده اي ...
حرفها را در ذهنم مرور مي كنم و به فكر فرو مي روم ... مي بينم كه خيلي ها را اينجا دوست دارم ... يكي را به خاطر شهامتش و ديگري را به خاطر صداقتش و آن يكي را به خاطر مادرانگي بي نظيرش و ان يكي ديگر را كه شعرهايش شيفته ام كرده - واي ... كه چقدر شعرهايش مرا عاشق مي كند ـ ... همه ي شان در من چيزي برمي انگيزند كه مرا به پيش مي راند ، از آنها ياد مي گيرم چگونه صبورباشم ، عشق بورزم ، دوست داشته باشم و زندگي كنم ... تجربه ها و افكارشان را سخاوتمندانه در اختيارم مي گذارند و از انها بهره مي گيرم ... مجازي يا حقيقي به من مي آموزند كه چگونه بهتر زندگي كنم ...روزنه هاي غمناك خلوتم را پر مي كنند ، وقتي دلتنگ دوستان حقيقي ام هستم و ندارمشان ... شايد من هم به زعم كساني ، آني نباشم كه بر واژگانم جاري است ... واژگاني كه مرا براي دوستانم در اين دنياي مجازي دوست داشتني و محبوب ساخته است ... آنها را نيز نمي دانم ، كه از كجا آمده اند... چه فرق مي كند ... من مي دانم ، كه اگر چه نتوانم ، دوست دارم آني باشم كه بر انديشه هايم جاري است ... انديشه هايم را مي نويسم و عشق را تجربه مي كنم و انديشه هاي انها را مي خوانم و از تاثيرش بر جانم ، شگفت زده مي شوم ... ياد اين جمله ي معروف پابلو نرودا مي افتم و تمام افكارم غائله مي يابد ... : " به من مي گويند ، تو از آن ِ ظلمتي ... شايد ، ولي به سوي نور مي روم " ...

نمي دانم تا به حال از نزديك شاهد يك زايش بوده ايد يانه ؟!!! ... حس عجيبي است ... اين كه در مقابل چشمانت يك نيست هست شود ... زايش يك موجود چيز غريبي است ... يك شكوه وصف نشدني دارد ... ديدن تحمل و طاقت يك موجود زنده براي اين جنگ با عدم و آفرينش هستي ، آدم را به سجده در مي اورد ...چند سال پيش اتفاقي برايم افتاد كه اين روزها ، سر زدن به وبلاگ دوستي لحظه لحظه اش را در خاطرم زنده كرد ... بابايي نورا عاشق حيوانات است ... عشقي عجيب و بي حد ... يكسال قبل از تولد نورا تصميم گرفته بود كه حتما يك حيوان خانگي داشته باشد ... مرا راضي كرد به داشتن فقط يك حيوان كوچك به شرط اينكه در اتاق خودش از او نگهداري كند و هميشه هم تميز نگهش دارد ... همان شبي كه راضي شدم ، با يك همستر كوچولوي خرمايي روشن به خانه امد ... نه جنسيتش را مي دانستيم و نه سنش را ... همان شب اسمش را كذاشت پوليكا !!! و نشست وسط پذيرايي و شروع كرد به بازي و چلاندن و از اين دست به آن دست كردن حيوان بيچاره ... آن قدر تپل و كوچولو و بانمك بود كه دلم نمي آمد بر سر بودنش وسط هال و پذيرايي جنگ و دعوا راه بيندازم ... خلاصه تا پاسي از شب پوليكاي بيچاره مثل يك موم در دست بابايي انواع و اقسام شكلهاي منحني و نيمه هندسي را به خودش گرفت و آخر شب رفت توي خانه اي كه برايش مهيا كرده بوديم ... نمي دانم در اثر ان فشارها بود يا اينكه وقتش رسيده بود ...در هر حال فردا صبح كه بابايي رفت ، در اتاقش را باز كردم تا به پوليكا سر بزنم ، اولين لحظه اي كه چشمم به كف خانه ي بدون سقفش افتاد فقط چند قطره خون كوچولو ديدم ... داشتم سكته مي كردم ... ايستاده بود دستهايش به سرعت در قسمت تحتاني اندامش حركت مي كرد ، دولا شدم و با حيرت نگاهش كردم ... چشمهايم داشت از حدقه بيرون مي زد ... كمي بعد ، از درون خودش يك موجود كوچولوي صورتي و نذار بيرون كشيد و كنارش گذاشت ... كوچولوبا چشمهاي بسته ، بدن بي مو و پوست نازكي كه تمام امحاء و احشايش از زير ان پيدا بود ، مثل كرم وول مي خورد ... فشارم كاملا افتاده بود ... يعني من خيلي احساساتي ام ؟!!! همين الان هم كه مي نويسم سر انگشتهايم كاملا سرد شده ... نمي دانستم بايد چه كار كنم ...كمكي از دستم بر نمياد ... دوباره همان صحنه ها تكرار شد ... تند تند با دستهاي كوچكش پايين بدنش را لمس كرد و يك كوچولوي ديگر بيرون كشيد ... دوباره و دوباره ...9 بار اين داستان تكرار شد ...بي جان و رمق به ديوار اتاق تكيه داده بودم ، داشتم از حال مي رفتم ... من چرا ؟؟؟؟ نمي دانم ...گيج شده بودم ... نمي دانستم اين موجود كوچك چطور يك چنين پروژه ي عظيمي را مديريت مي كند ... چطور از اين اندام كوچولوي ظريف اين همه توان و تلاش برمي آيد ... به محض اينكه آخرين بچه اش را به دنيا آورد ، با سرعت حيرت آوري شروع كرد به سرو سامان دادن بچه ها ... نمي دانستيم باردار است تا چيزي براي لانه سازيش اماده كنيم ، دور خودش مي چرخيد و سعي مي كرد يك قسمت از خاكه اره هايي را كه كف خانه اش ريخته بوديم به يك سمت جمع كند و براي بچه ها لانه اي بسازد ... وصف مابقي كارهايي كه كرد و توان و انرژي اي كه صرف كرد از عهده من و مجال اين صفحه خارج است... فقط اين را به ياد دارم كه به محض اينكه بابايي نورا در خانه را باز كرد زدم زير گريه و پريدم بغ*لش و دستهاي يخ زده ام را به دستهايش سپردم ... انگار خودم بودم كه بي پشت و پناه و تنها ، فرزندي به دنيا آورده بودم ...بابايي آمد ، يك جعبه ي دستمال كاغذي را از وسط بريد و توي لانه اش گذاشت ، كمي هم برايش دستمال كاغذي ريخت ... بلافاصله دستمالها را تكه تكه كرد و به درون جعبه برد ، بعد از كمي ، بچه ها را هم يكي يكي به درون جعبه منتقل كرد و كم كم همه چيز رو به آرامش گذاشت ، حتي حال من كه از شدت هيجان و ترس نفسم بند آمده بود ... تا قبل از به دنيا آمدن نورا اين موضوع برايم فقط جنبه ي يك خاطره ي جالب را داشت اما بعد از آن ، هميشه به خودم فكر مي كنم و توانمنديهايم كه آشكار شدند در زماني كه بايد ، از پس آن جثه ي نحيف و طاقت كم و صبری که فکر نمی کردم هرگز داشته باشمش ...
پی نوشت ۱ : پست قبليم شرايطي داشت كه لازم ديدم تمام كامنتهايش را پاسخ دهم ... از اين به بعد به كامنتها همين جا يعني در كامنتدونيم پاسخ مي دهم ...ممنون كه مرا مي خوانيد ...
پی نوشت ۲ : تصویر بالا پولیکاست ، که بابایی نورا ، همان روزها که تازه مادر شده بود ، از او کشید ...
همیشه فکر می کنم مادر شدن با پدر شدن - فارغ از تمام فرق های ریز و درشتش ـ یه فرق خیلی اساسی و مهم داره ... اینکه یه مادر از روزی که یه دونه ی کوچولو مهمون خونه ی دلش می شه دیگه هیچ لحظه ای رو تنها نیست ... در واقع یه جورایی مادرشدن ختم تمام نقطه چین های زندگی یه زنه که قبلا با خیلی چیزها می تونسته پر بشه ... کسی از یک مادر در کنار وجود پدر انتظار نداره برای امر معاش خانواده ، فرزندش رو ترک کنه ، هیچ وقت دوری یه مادر از فرزندش برای یک ماموریت کاری امری قابل قبول و پسندیده نیست ، خیلی موجه به نظر نمی رسه که یه مادر برای سر زدن به نزدیکترین کسانش در شهر دیگه فرزند خودش رو چند روزی تنها بذاره ... حتی وقتی خدای نکرده در بستر بیماری و گوشه ی بیمارستان می افته دیگران در وحله ی اول دلشون برای نی نی می سوزه که از مادرش دور مونده ... و غیر از مورد آخر ، اگر بنا به اضطرار هر کدوم از موارد بالا برای یه مادر پیش بیاد ، جدای حرف و سخن های زیادی که مادریت !!! یک مادر رو زیر سوال می بره ،اون حس گنده ی مادری که از روز اول نشسته تو وجود یه زن مانع از این می شه که حتی یه سر سوزن از تنهایی خودش با بهانه و بی بهانه لذت ببره ... خب این بخش لاینفک مادر بودن ما زنهاست و کاریش هم نمی شه کرد ... اما فارغ از تمام این حرفها همه ی ما آدمها موجه یا غیر موجه ، ممدوح یا پسندیده ، گاهی به شدت نیاز به تنهایی داریم ... تنهایی بستریه که خیلی از احساسات آدم توش شکل می گیره ، رشد می کنه ، و نبودش حتی اگر در لحظه درک نشه بلاخره یه جایی خودشو نشون می ده ... این چیزیه که نه تنها من بهش معتقدم و به درک متقابلش نیاز دارم بلکه خوشبختانه بابایی هم بهش اعتقاد داره و شاید هم با شناختی که از من داره می دونه که نیاز به اندکی تنهایی ، یه قسمتي از زندگیمه و گاهی ـ هر چند نه چندان زود به زود ـ ولی واقعا بهش احتیاج دارم ... به همین دلیل سالی یکبار هم که شده دست دخترکش رو می گیره و با هم به یه سفر چند روزه ی دو نفره می رن و مامانی رو با تمام تنهاییش و یه کوچولو فراغت تنها می ذارن تا با خودش خلوت کنه ... همه ی اینها مقدمه ی این بود که بگم نورا برای چند روز به دومین سفر دونفره اش بدون مامانی رفت ... و این رو اینجا براش ثبت کردم تا در آینده بدونه در سه سال اول زندگیش مامانی فقط دو بار دو تا فراغت کوچولوی چند روزه داشته ( که البته خیلی هم با یه بغل کار خونه و نظافت و کارهای یکسال نکرده نمی شده بهش گفت فراغت ) و تمام لحظات دیگه رو تمام مدت در کشیک شیفت نورا داریه کامل گذرونده ... ![]()



