امروز تولد دختركم است ... واژه هايي كه امروز در چنته دارم براي بيان احساسم كفايت نمي كنند ... مي روم يك روزي برگردم كه واژه ها خودشان براي وصف اين احساس بي نظير صف بكشند ... بعد از يك سفري كه دوستش دارم و قرار است به دختركم خوش بگذرد و به ما انرژی بدهد ...فقط خواستم اين روز را به تاريخ بر خانه ي دختركم حك كنم ...خيلي زود بر مي گردم ...![]()
نورا : نه !! ببين من چقدر سينا رو دوست دارم ... حتي من باهاش بازي مي كنم ... لوس نيست كه...همش گريه نمي كنه كه...
.............................
نورا : پررووووو ...
من : اين حرفو از كي ياد گرفتي ؟؟ كي مي گه پررووو ....؟؟
نورا : وقتي وقتا سينا ( برادرزاده ي من ) مي گه !![]()
من : سينا مي گه يا مانا ( پرستارش )؟؟
نورا : سينا مي گه پررو ...مانا فقط بهم بي تربيت و بي كلاس و گورخر ( كره خر ) ياد داده ...
................
نورا عادت كرده به هر كسي كه از خودش بزرگتر باشد بگويد شما ... سينا برادرزاده ي من است كه فقط 9 ماه از نورا بزرگتر است ...
سينا : نورا ، مي شه يه گز بهم بدي ؟
نورا : نه عزيزدلم ، من به گز شما دست نزدم ، شما هم به گز من دست نزن .
..........................
توي يك كوچه بن بست پر از ماشين و جوي آب و چند تا باغچه ي كوچك مثل ... توي گل گير كرده ام ، چند بار دنده عقب مي گيرم و جلو و عقب می روم ولی باز نزديك است كه به يك چيزي پشت سرم برخورد كنم ...دستم را مي گذارم پشت صندلي نورا و دوباره دنده عقب مي گيرم و بلاخره از کوچه خارج می شوم ...نورا ظاهرا اين ژست من به نظرش خيلي حرفه اي آمده ... :
مامان ، مي شه منم بزرگ شدم مثل شما رانندگي كنم ؟؟!
........................
نورا تازگی ها صاحب یک جوجه اردک شده که خیلی دوستش دارد ... شب توي تختش خوابيده ، برايش يك كتاب مي خوانم بعد مي گويد : خب ماماني ، حالا يه قصه بگو ..
من : دخترم بگير بخواب ديگه ... الان ديگه وقت خوابه ![]()
نورا : پس من يه قصه بگم ؟؟![]()
من : آره عزيزم ... تو بگو ...
نورا : يه روز يه ني ني بود ... يه اردك داشت ... كوچولو بود ... انقده ...انقده كوچولو بود ... بعد ني ني گرفتش فشارش داد ...هي فشارش داد ...جوجوش مرد ... چشماش زد بيرون ...
من : واي خيلي وحشتناك بود نورا ... ![]()
نورا : آره ديگه ... وشتتناك بود ...
من : ديگه از اين قصه ها نگو ... من مي ترسم ...
نورا : نترس عزيز دلم ... فقط يه قصه بود ... 
.............................
با نورا رفته ايم بيرون ... از اول به نورا گفته ام كه يك بند با من حرف نزند ... تمام راه هي مي گويد ماماني ... ماماني !!! و من هي مي گويم : هيس ...
خيابون خيلي شلوغه ...آدم با راننده حرف نمي زنه ...
بلاخره پارك مي كنم جلوي در خانه ...
نورا : ماماني ... ماماني 
من با عصبانيت : بله ؟؟؟؟
نورا : ماماني كمربندمو سفت بستي ... پي پيم داره فشار مي ياد بيرون ...!!!
..................
دارم قربان و صدقه ي نورا مي روم .
من : نورا جونم ...مي دوني عشق مني ؟ مي دوني من فقط تو رو دارم ؟
نورا : اره ماماني ...شما منو داري ...من شما رو دارم ، نيوشا رو دارم ، اردكمو دارم ، الاغمو دارم ، خمير بازي دارم ...
..............
**

فرو رفته در پيله ي تنهايي ام ، با اندك تواني كه در من مانده ، در پس اين همه گيروداري كه گرچه تنها با قواي ذهني ام ، اما بسيار دربندش بوده ام ، خودم را از بين خطوط به پيش مي رانم ... در من كسي است كه فرياد مي زند و كسي ديگر كه با تمام توانش حنجره ي آن ديگري را با سرانگشتان توانمندش مي فشارد ... و من ، كه در مقابل اين دو فقط به رفتن مي انديشم و ترك هر دو گانه شان ... تا شايد از پس اين گذر ، در جايي ديگر خودم را بيابم بدون نياز به آنكه فريادم بزند يا آن ديگري كه دست بر دهانم بگذارد ...
و شرمنده باشم از آنكه در من مي گريد و نهيبم مي زند به غم ناني كه دست و پايم را بسته است ... مي خواهم بگذرم از تمام اين ناتواني ها و از تمام شرمنده گيها و از تمام رنج ها و زمان باقي مانده را به چيزي جز زندگي نينديشم كه مگر نه اينكه ، اين سهم من است براي بخشيدن حيات و مگر نه اينكه بالادستي روحم را بر همين بنا بر گل دميده ، كه باشم و زندگي كنم ؟؟؟...
با اندك توانم قصدي براي نوشتن ندارم ، فقط صفحه ام را باز مي كنم و دل مي بندم به تنها شادي اين روزها كه مهمان خانه ي دختركم باشم و از آنجا سر بزنم به ديگر دوستانش و دوستانم و از خانه اي به خانه ي ديگر ... يك به يك پيش مي روم ...به هر كجا كه سرك مي كشم گوشه هايي از منند كه فرياد مي كنند و اين پازل شكسته كم كمك از ميان اين سفر شكل مي گيرد ...با ستاره كوچك خنده هاي شادمانه ي شادي را تجديد خاطره مي كنم و با هناي عزيزم از شيطنتهاي سارا مي خندم و از حضور در خانه ي باصفايش لذت مي برم ، با نونوش بغض مي كنم و اشكم را فرو مي دهم و حسرت ديدارش را در دل مي پرورم تا مابقي ناگفته هايم را برايش بگويم و با فريباي عزيزم حسرت روزهاي گذشته را مزه مزه مي كنم و آرزوي انكه روزي در فضاي بهتري از نامه هاي گهگاهمان سخن برانيم ، جايي كه مي شود سربر شانه اش بگذارم ، با آيدا حس شيرين خواهر بزرگتري را تجربه مي كنم كه هرگز در واقعيت نبوده ام و با لواشك خوردن شاينا و دامن درازش قهقهه سر مي دهم و دلم براي ديدن شايلي مي تپد ، با جملات صريح و كوتاه نندي ايجاز اختصار را تجربه مي كنم و با افشان مهربانم حس روياگونه ي مادريم اوج مي گيرد ، با آساي عزيزم و هوچهراز دوري پريوشش و از غم اين روزها بغض مي كنم و با ليلاي نازنينم ، به شوخي انگاشتن واقعيتهاي دردناكم ، به سبك فراز مي انديشم ، به تمامي دوستانم سر مي زنم و با تك تك شان تكه هاي ريز و درشت پازل را تكميل مي كنم ، من مي شوم و شكل مي گيرم ، اما هنوز تواني براي نوشتن ندارم... به هر كدامشان سر مي زنم و فكر مي كنم چه سود كه بنويسم ، تمامي من در انها نوشته شده است و غرق مي شوم در بي حوصلگيهايم و بي رمقي اي كه مرا باز مي دارد از اينكه حروف را به نيت ايجاد واژه اي بيارايم ... مي روم با من بي توانم به ليلي ام سر بزنم ، كه كشتي امن من است و مامني كه خستگي هايم را بريزم و مي دانم كه آنجا هميشه چيزي براي يك مادر خسته هست كه مادرانگي را به يادش بياورد تا به راهش ادامه دهد ، دلم چه تنگ شده براي صداي مهربانش و گپ هايي كه چه زود تمام مي شدند با حسرت انبوهي از ناگفته ها ...مي روم و ليلي ام را مي خوانم و ناگهان تمام من ، مثل چشمه اي پر توان از دل اين سنگ به جوشش مي ايد ... واژه ها آراسته مي شوند و من فقط قاصرانه به چينش واژه ها مي نگرم ....فكر مي كنم بايد بنويسم شايد كه من هم گوشه ي ناتمام كسي باشم كه خودش را در من مي يابد و پازلش را كامل مي كند ... آنجا ليلي ام به يادم مي آورد كه آراز بزرگتر از ديروز است و نوراي من هم ... به يادم مي اورد كه بايد بغضهايم را هرچند بزرگ فرو بخورم و در عهدم در تمام كردن خلق اين موجود تازه ي بي بديل ناتمام نباشم ... به يادم مي آورد كه در راهي افتاده ام كه هيچ مفري و هيچ عذري در آن پذيرفته نيست ... به يادم مي اورد كه نه حق دارم پشيمان باشم و نه منفعل ...سخت است ، اما اهل ترحم نيستم ، نه برخودم و دختركم و نه بر ديگري ...با تمام تلخي ها هستيم و لاجرم از بودن ... نمي خواهم دختركم در اين حس شكست از بودن ، سهمي داشته باشد ، نمي خواهم آن را درك كند ، زيرا كه آينده نه بر من گشوده است و نه بر ديگري... شايد كه اينده از آن دختركم باشد ، نمي خواهم امروز هيچ تحقيري ته نشين چشمه ي زلال وجودش باشد ... دلم مي خواهد او آني باشد كه با افتخار و غرور آينده را بسازد ...نمي خواهم طعم شكست تلخش كند ، زيرا كه من ، تا كنون ، هر چه از زندگي پيموده ام با شادمانه هايم بوده است و غم ، تنها مرا در دريايي از انفعال رها مي كند ... مي خواهم شاد باشد و پر انرژي و اميدوار و آينده را بسازد ... آينده اي كه تا روزي كه زنده ام مي توانم به اميدش به پيش برانم ...مي توانم دستش را بگيرم ، كمكش كنم تا با تجربه هاي من و شور و توان جوانيش به پيش براند...مي نويسم و مي انديشم به دختركم كه بايد به زودي از بزرگ شدنش بنويسم ، از كارهاي تازه اش ، از حضورش در تك تك لحظه هايم و از بالندگيش... اين جا بايد مامني باشد براي ايده هاي تازه و نگارش تك تك سطور اينده اي بهتر و روشن تر ...حتي اگر من ، گيج و گنگ و خسته باشم و نتوانم هيچ چيز را به باد فراموشي بسپارم
این صفحات برای من هیچگاه محلی برای بازنویسی کامل احساساتم نبوده است ... هرگز نخواسته ام اینجا چیزی بنویسم که مایه ی نگرانی دوستانم شود ، یا باری بر دلشان بیفزاید ... به ندرت ، اگر دردنوشته ای هم داشته ام ، آن را به نویدی از آرامش و روشنی ختم کرده ام ... هرگز امیدم را در هیچ سطری از نوشته هایم از دست نداده ام ... با این همه ،این روزها خیلی غمگینم ... خیلی بیش از آنکه بتوانم کتمانش کنم ... در روزها و هفته های گذشته ضربات سهمگینی خورده ام ، کنار آمدن با آنها یا فراموش کردنشان وقت می برد ... به زودی می آیم و دوباره شادمانه می نویسم ... به محض اینکه بتوانم دوباره روی پاهایم بایستم و امید را مهمان دلم کنم ... این روزها نمی توانم ... فقط می توانم شما را بخوانم و به خاطر داشتنتان به دلم وعده های رنگی بدهم ...



