يك روشي دارم در تربيت نورا كه خيلي تا به حال از آن راضي بوده ام ، يعني به قول معروف خوب جواب داده است و آن اين است كه هر وقت ببينم دختركم بر انجام كاري مصر است و " نه " گفتن من براي بار اول و دوم و سوم تغييري در عقيده اش ايجاد نمي كند و انجام آن كار هم برايش به صواب نيست ، رويه ام را ناگهان تغيير مي دهم و موافقت مي كنم و در همان لحظه ، موافقتم را همزمان با گرفتن يك پوئن ، كه دوست دارد و برايش مهم است به اواعلام مي كنم ... در اغلب مواقع جواب مي دهد و كاملا منصرف مي شود ، در موارد نادري هم نمي شود ؛ كه من مغبون و ناچار مي شوم كه هم طبق موافقتم آن كار را انجام دهم و هم گريه و زاري و التماسش را موقع گرفتن آن پوئن تحمل كنم ... اما به هر حال روش خوبي است ، چرا كه دست كم دختركم ياد مي گيرد براي به دست آوردن چيزي كه مصرانه مي خواهد و خلاف جريان آب و معمول است به ناچار بايد چيزي را قرباني كند ... اين درسي است كه در آينده هم ناچار به پس دادنش است ، چرا كه هميشه متفاوت بودن و فاصله گرفتن از روزمره گي بهايي دارد كه بايد به آن تن داد ...
نمونه اش اين است كه : چند روز پيش قرار بود كه به خانه خواهرم برويم ، از شما چه پنهان خانه ي خواهر من قبله ي آمال نوراست ، خواهرم مجرد است و جداي از مادرم با يكي از دوستانش زندگي مي كند ، خانه اش از آن خانه هاي خوشگل و تميز و روشن و دوست داشتني است ، پر از عروسك و اسباب بازي و چيزهاي ممنوعه برای نورا ، گاهي خودم هم دلم پر مي كشد كه بروم آنجا و از آسودگي خيال مواج در آن خانه لذت ببرم ... مثلا اينكه ، خواهرم كلي هله و هوله در خانه دارد كه در خانه ي ما رايج نيست ، یا هر وقت بخواهی چای دارچین دلخواه من و انواع خوراکی ها محیاست ، يا دوستش در كودكي كردن دست كمي از دخترك من ندارد و با تمام وقاري كه در شخصيتش سراغ دارم ، در سر به سر گذاشتن و سرگرم كردن نورا و مسخره بازيهاي خنده دار ، يد طولايي دارد ، هیچ کس هم نگران خراب شدن چیزی توسط نورا نیست ... بقيه ي امكانات اين خانه ي دو نفره را هم مي توانيد خودتان تصور كنيد كه چرا نورا آن را اين همه دوست دارد ...حالا تصور كنيد كه بعداز ظهر است و من به نورا پيشنهاد مي دهم كه بخوابد تا وقتي به خانه ي خواهرم مي رويم سرحال و پر انرژي باشد ، مي دانم كه اگر نخوابد به هيچكداممان خوش نمي گذرد ، اما در تختش ورجه ورجه مي كند و تن به خواب نمي دهد ، من هم بيهوش روي تخت افتاده ام ، چند بار تذكر مي دهم كه بخوابد اما گوش نمي دهد و با لحن كتابي ، مسخره بازي در مي آورد : " من خوابم نمي رود " ... بلاخره عصباني مي شوم اما با ظاهر كاملا خونسرد پتويم را كنار مي زنم ، لبه ي تخت مي نشينم و با همان لحن هميشگي كه مختص به كار گيري ترفند بالاست ، مي گويم : " باشه دختر گلم ، تو حق داري كه دلت نخواد بخوابي ، الان با هم مي ريم توي پذيرايي و كلي بازي مي كنيم ، خيلي بهمون خوش مي گذره ، به همين خاطر امروز ديگه اصلا خونه خاله جون نمي ريم "... زنگ خطر به صدا در آمده است ، چهره ي خونسرد و ملايمم مي گويد كه نه شوخي دارم و نه عصباني هستم و حتما حرفم را عملي مي كنم ، بلافاصله در يك نيمچه ورجه بين تشك و هوا خشك مي شود و بعد به حالت افقي در مي آيد ، " نيوشا " را بغل مي كند و انگشت شستش را مي چپاند توي دهنش و پنج دقيقه بعد انگار از صبح تا به حال خواب بوده است ...

درست يادم نيست كه چند ساله بودم ... ده يا یازده سال شايد ... انقدر بود كه قدم به آن ويترين كذايي كفش فروشي محله مان برسد . رسيد و چشم تان روز بد نبيند عاشق يك جفت كفش نقره اي شدم ، آن وقتها پاشنه ي تخم مرغي تازه مد شده بود، پاشنه اش تخم مرغي و يك طرفش چروك و اكليلي بود ... پيش از آن تمام كفشهايم يا صورتي پاپيون دار بودند و يا صورتي سگك دار ... این یکی زیادی زنانه به نظر مي رسيد ، اما حتما من هم انقدر مگس عقل بودم که دلم بخواهد زود زن شوم که با اصرار زیاد چادر مادرم را كشيدم و كفش را نشانش دادم ، نمي دانم مادرم به خاطر كفش صورتي رنگی كه تازه برايم خريده بود و هنوز نو بود مخالفت كرد يا به خاطر اينكه كفشها به نظرش زنانه می آمد و مناسب سنم نبود ، اما هر چه كه در سرش مي گذشت منتج شد به كشيدن دستم و راندنم از جلوي ويترين مغازه و مزين به اين جمله كه " بيا بريم ، فعلا كه پول نداريم " ... و صورت من از جلوي ويترين مغازه مثل صحنه هاي اسلوموشن فيلم هاي سينمايي كش آمد و خودم كشيده شدم به سوي هر چه كه مي توانست پول بسازد تا به كفشهايي كه عاشقشان شده بودم برسم ... آمدم خانه ، كلي ننه من غريبم بازي درآوردم ، قلكم را شكستم ، به پدرم التماس كردم كه به مادرم پول بدهد ، به مادرم التماس كردم كه پدرم را راضي كند و هر كار ديگري كه فكرش را مي توانيد بكنيد كه بشود كه از يك بچه سر بزند ... شده بودم مثل كوذت ، مي رفتم پشت ويترين و آه مي كشيدم و آرزو مي كردم كه اي كاش چاهي چيزي بود آن دور و برها كه آب بكشم و ببرم در خانه اي ، جايي برسانم و كمي پول بگيرم و بعد پول هايم را جمع كنم ... به كارهاي ديگري هم فكر كردم ، مثلا كمك به خواهر و برادرهايم در ازاي پول ، شستن راه پله ها يا بافتن جوراب و كلاه پشمي براي فروش كنار خيابان ... از شما چه پنهان آن وسطها چند ايده ي خوب هم براي بيزنس به ذهنم رسيد كه حالا درست يادم نيست كه اين جا بنويسم ...راستي همان روزها چند قطره اشك هم براي دختركبريت فروش ريختم و حس كردم كه هيچكس مثل من در دنيا دركش نمي كند ...آخرين چيزي كه به اهميت داشتنش فكر مي كردم عزت نفس بود... اگر هم عزت نفسي داشتم فكر مي كردم با آن حرف مادرم دخترك فقيري هستم كه وقتي پول ندارد خيلي هم كسي به عزت نفسش فكر نمي كند ... نمي دانم اگر برادرم سر ماه با حقوق ماهيانه اش آن كفش را برايم نمي خريد به چه كارهاي خار و خفيف ديگري هم در ذهنم تن مي دادم... هر چند حسرت درست و حسابي پوشيدنش ، حتي وقتي صاحبش شدم هم به دلم ماند ، چرا كه به جز يك عروسي هر جاي ديگري كه مي خواستم آن را بپوشم مادرم مخالفت مي كرد و هزار بهانه مي آورد ، شايد همان روزها بايد مي فهميدم كه دليل مادرم براي نخريدن كفشها آن چيزي نبوده كه بر زبان آورده ، اما نفهميدم و اين حس دخترك كبريت فروش بودن تا مدتها با من ماند ...
حالا هر وقت كه چيزي را نخواهم براي نورا بخرم ، دليل واقعي اش را همان لحظه برايش مي گويم ، حتي اگر قانع نشود ، اشك بريزد و آن چيز را به زور بخواهد ... تن نمي دهم به فشار نگاههاي آدمهاي دور و برم و مي گذارم كه موقعيت همان طوري كه بايد ، طي شود ، يك بارهم پيش آمد كه دختركم وسط خيابان روي سنگفرش كثيف نشست و خودش را پهن كرد روي زمين ، كنارش نشستم و مجله اي را كه همان موقع خريده بودم باز كردم و شروع كردم به خواندن ، چند نفري كه از كنارم رد مي شدند طوري به ما نگاه مي كردند كه انگار يك جفت " واتو واتو "ي فضايي روي زمين ديده اند ، اما تحمل آن نگاهها براي من بهتر از تحمل يك بچه ي لوس و خودخواه است كه فكر كند با هوش و ذكاوتش مي تواند ترفندهايي بزند تا هر آنچه مي خواهد را به زور به دست بياورد و مرا وادارد به اين كه به يك برون رفت فوري اما بی عاقبت بينديشم كه حداقل در لحظه به نظر قانع كننده مي رسد : " بيا برويم ... پول ندارم ."
پ. ن : عكس بالا : نورا --- وسط پارك ملت --- در حال بكاربردن ترفندي براي ابراز خستگي و بغل شدن
من : در حال عكاسي با موبایل براي نشان دادن لجاجت نورا به بابايي


