تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

هر ازگاهي اين جور پستها را مي گذارم براي دل خودم ... براي اينكه سير پيشرفت دختركم از يادم نرود . شايد هم اين پستهاي شماره دار اين مدلي به درد يكنفر بخورد ، كسي چه مي داند :

1- دخترك سه سال و سه ماهه ام اين روزها موقع بيرون رفتن از خانه تمام لباسهايش را خودش مي پوشد و مثل من و پدرش به تنهايي اماده مي شود ... از اين رو يك بار مهم از روي دوشم برداشته شده است : اين كه ديگر لازم نيست با هر تكه از لباسهايش دور خانه بدوم و دوي ماراتن بگذارم ...

2-دختركم اين روزها بيش از گذشته مرا موقع بازي كردن فرا مي خواند ... ديگر با چيزهاي كوچك به راحتي تا مدتها سرگرم نمي شود و دلش بازي هاي مشاركتي با من ، پدرش يا بچه هاي ديگر را مي خواهد ...

3-اين روزها دچار درگيريهاي فلسفي است با خودش . مثلا يك خط در ميان با ديدن فيلم هاي كوچكيش مي گويد : كاش به من غذا نمي داديد تا بزرگ نمي شدم ، من عاشق ني ني گي هاي خودم هستم ... و بعد به محض ديدن دخترهاي مدرسه اي با مانتو و شلوار مدرسه ، مي گويد : از اين به بعد به من زيادتر غذا بده مامان ...من دوست دارم كه زودتر مثل اين ها بروم مدرسه !!!

4-هنوزهم به مقوله ي كتاب خواني علاقه مند است ، اما تازگيها به دنياي هنرهفتم هم به شدت علاقه مند شده است . جالب اين جاست كه فيلم بد و خوب را به خوبي تشخيص مي دهد ، خبط كردم و به خاطر عشق خودم به جناب" تيم برتون " فيلم " كورالين " را برايش خريدم ، انتظار نداشتم ذهن ديوانه و نگاه متفاوت و فوق خلاق " تيم برتون " و فضاهاي رعب انگيز فيلم جذبش كند و فكر مي كردم كه داستان برايش كمي سنگين باشد ، اما فيلم را لاجرعه بلعيد و بعد با ترس و لرز رفت و گرفت خوابيد ... وحالا هم ديوانه وار عاشق اين فيلم شده است !!!

5-ديگر مثل چند ماه قبل موقع عصبانيت ناسزا نمي گويد ، اما بخش منفي طلب وجودش را يك جورهاي ديگري با مرور آن حرفها تسكين مي دهد : مثلا مي گويد : باباي بداخلاق... و درادامه رو به من مي گويد : به بابايي نگفتم كورخر ِ بي تربيت ِ بي كلاس ِ كچل ..

6- علاقه مندي و وابستگيش به نيوشا ( خرگوش صورتي رنگش ) به هيچ وجه كمتر از قبل نشده ... اين روزها وقتي خرگوشك را مي شويم و روي بند پهن مي كنم ، بارها براي چك كردن خشك و تر بودنش به حياط سركشي مي كند و گاهي همان دور و برها زير بند رخت مي چرخد تا نيوشا خشك شود ... اين وابستگي براي همه ي ما و اطرافيان حيرت انگيز است !!!!

7-بيش از گذشته با دختركم حرف مي زنيم ، برايش درد دل مي كنم ... به حرفهايم گوش مي دهد و براي غصه هاي كوچك و بزرگم دل مي سوزاند ... گاهي مي آيد جلو و صورتم را ناز مي كند ، دلم مي خواهد كودكش شوم و سرم را در آغوشش فرو كنم ... عجيب مادر خوبي است دختركم ...

8- يكي از بزرگترين دل مشغوليهايش اين است كه از كودكيم برايش تعريف كنم ... سيرنمي شود از شنيدن ... بيشتر خاطرات كودكيم را با جزييات نام دوستانم از بر است ...

9-تمام حس هايي را كه از محيط دريافت مي كند ، بروز مي دهد مثل خودم و مثل پدرش ... چند روز پيش به محض بيرون امدن از خانه گفت : چه روز قشنگيه مامان ... چه حس خوبي به آدم مي ده اين هوا !!!!!!

10- دختركم مثل تمام بچه هاي هم سنش شيطنت دارد ، بازيگوش است ، گاهي هم لجباز و بهانه گير مي شود ، حرف هاي بد نياموخته از ما هم گاهي تحويلمان مي دهد ،

اما خرابكار نيست - براي هر كاري اجازه مي گيرد بنابراين به كارهايش اشراف كامل دارم و كمتر پيش مي ايد كه وقتي يك گوشه تنهاست دلنگران باشم - لجاجت هايش هم هميشه با يك وعده به كاري كه دوست دارد مهار مي شود ، با اتفاقات تازه هم به خوبي كنار مي ايد ، بنابراين معمولا در موارد مختلف و پيشامدهاي تازه دچار تنش و اضطراب نمي شويم ، باوقار است و عزت نفس دارد ، اگر كسي براي حركتي سرزنشش كند از ان دسته نيست كه لجوجانه به كارش ادامه دهد ، به غرورش بر مي خورد و شرمنده و ساكت مي شود ...

11- سر آخر اين كه : تعريفي كه ما از كودكانمان ارائه مي دهيم اعم از شيطان ، بازيگوش ، خرابكار ، بد يا خوب ، دقيقا برمي گردد به نوع نگاه ما به زندگي و انتظاراتمان از يك كودك و دايره ي صبر و حوصله ي مان در مواجه ي با آنها ... اين است كه دختركي كه اين روزها من به وجودش افتخار مي كنم و روزي نيست كه به خاطر همه ي انچه كه هست خدا را شاكر نباشم شايد در دايره ي صبرو توان وهمه ي انچيزي كه يك مادر ديگر را ساخته است هيچ حرفي براي تمجيد و ستايش نداشته باشد ...

پ.ن : عکسهای نورا - دو روز قبل - باغچه ی حیاط خانه مان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:36  توسط مامان نورا  | 


این روزها که دخترکم در راستای خانم شدنش بیش از پیش به من نیاز دارد ، این روزها که بعضی از کارهای شخصیش را خودش انجام می دهد و من کلی به داشتنش افتخار می کنم ، این روزها که بیش از گذشته من را برای مشارکت در بازی طلب می کند و دلش نمی خواهد تنها بازی کند ، این روزها که احساس نیاز به یک دوست و یا یک جمع شلوغتر از انچه که فضای سه نفره مان می سازد را در وجودش می بینم ، دائما به طرز وحشتناکی دچار عذاب وجدان کم کاری و غفلت و تنبلی در مورد دخترم شده ام و مدام خودم را برای انچه که یک "مادر خوب و لایق نبودن " می خوانمش سرزنش می کنم و عذاب می دهم ... امروز که این پست گلمریم عزیز را خواندم انگار حداقل برای یک روز هم که شده یک کوه از روی دلم برداشته شد ... خوشحال شدم که این درد مشترک و این سندروم نو ظهور را کشف کرده ام و فکر می کنم تحمل یک درد ، هر چقدر هم که کاهنده باشد وقتی مشترک می شود ، به اندازه ی ابعاد اشتراکش قسمت و کوچک می شود ... چه خوب که این جا دردهایمان را به کمک همدیگر کوچک می کنیم !! 

پ . ن : کامنتهای پست قبل را پاسخ دادم و از این من بعد!! اگر خدا بخواهد قصد دارم به این روند ادامه دهم ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:22  توسط مامان نورا  | 


فرض کنید که در یک پارک روی یک نیمکت با همراه مهربان زندگیتان نشسته اید ،فرض کنید که دستهایتان را به یکدیگر گره زده اید و گل می گویید و گل می شنوید ... رویاهای عاشقانه می بافید و همدیگر را می ستایید، می گویید که هرگز پیش از این و بیش از این ، اینهمه عاشق نبوده اید ، از زیبایی زندگی می گویید و این که  من بی تو و تو بی من دیگر مفروض نیست و چقدر این لباس نیلی به آن چشمهای عسلی می اید و چقدر ...

فرض کنید که یکدفعه یک نفر سومی از راه می رسد و درست جایی میان شما دو نفر ، روی نیمکت می نشیند ، اول تعجب می کنید ، جایتان تنگ شده و حرفهای عاشقانه تان قطع و نگاههای دلنوازتان به یکدیگر از پشت این مانع محال به نظر می رسد...

فرض کنید که این نفر سوم ، بیش از تصورتان خیلی هم شیرین و دوست داشتنی از آب در می اید و کم کم هر دو شیفته اش می شوید و تمام عاشقانه هایتان را از یاد می برید ... محو تماشا و مسحور حرکاتش می شوید و در کوتاه ترین زمان ، روی نیمکت درست میان شما در حین باز کردن گره دستانتان جایش را حسابی باز می کند... دیگر تمام رنگها با اوست که زیبا می شود و تمام حرفهای عاشقانه ی دنیا پیش از او کمی بی معنی و لوس به نظر می رسد ...کم کم خودتان و تمام دلبستگی های پیش از او را از یاد می برید ...

فرض کنید که این فرض برای همه ی شما آشناست ... مبارکتان باشد ... این تجربه ی شیرین گوارای وجودتان ... فقط یادتان باشد همان طور که دیوانه وار به او و حرکاتش زل زده اید دستهایتان را آرام آرام ببرید پشت صندلی و دوباره به همدیگر گره بزنید ... غافل شوید ، این مهمان شیرین تازه از راه رسیده طوری جایش را باز می کند که از دوسوی نیمکت پهن می شوید روی زمین و تمام رویاهای شیرین از سرتان می پرد... فراموش نکنید که تمام مهمانهای دنیا هر چقدر هم که شیرین باشند تا همیشه پیش شما نمی مانند ، یک روز همان طور که آمده اند راهشان را می گیرند و با همراه یا بی آن به راه خودشان می روند ... ان وقت است که شما می مانید و نیمکت و خاطراتی که اگر مراقب نباشید دیگر شیرین نخواهند بود !!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:56  توسط مامان نورا  |