- بابایی ... بابایی ... بیا برام قصه بگو!!
- دخترم ، امشب خیلی چشمم درد می کنه ، بگیر بخواب
- بابایی !!! نگفتم چتاب ( کتاب ) که ، گفتم قصه ...![]()
**********************
با خمیر بازی می کند ، بعضی رنگها به هم امیخته و چرک شده اند ، با خودش رنگها را می شمرد :
- سبز ، سفید ، صورتی روشن ، صورتی خاموش ...![]()
********
در حال تماشا کردن کارتونی است که در آن یک عده جانور عجیب دنبال یک سامورایی می کنند ، نورا با کنجکاوی و اخم به انها نگاه می کند و هر چه سعی می کند نمی فهمد که ان موجودات چی هستند
- مامانی ، عجب از اونای بد بی کلاسی ...![]()
*********************
در حال صحبت کردن با نیوشا ( خرگوش پارچه ايش ) :
- عزیز دلم ... مامان بزرگیت فردا می یاد ...، مامان منصوره نه " البته " ، شما یه مامان بزرگ دیگه ام داری ...![]()
********************
سعی می کند از صندلی میز آرایش بالا برود تا خودش و لپ كرم زده اش را در آینه ببیند ، برایش خیلی سخت است ، شروع به تشویق خودش می کند :
ـ آفرین ... برو بالا ... برو بالا ببینم می تونی قهرمان ترین دختر دینا ( دنیا ) بشی !!!![]()


