تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

آخر شب است ، برایش سه تا کتاب می خوانم و دیگر از هوش می روم ، داد می زند :

- بابایی ... بابایی ... بیا برام قصه بگو!!

- دخترم ، امشب خیلی چشمم درد می کنه ، بگیر بخواب

- بابایی !!! نگفتم چتاب ( کتاب ) که ، گفتم قصه ...

**********************

با خمیر بازی می کند ، بعضی رنگها به هم امیخته  و چرک شده اند ، با خودش رنگها را می شمرد :

- سبز ، سفید ، صورتی روشن ، صورتی خاموش ...

********

در حال تماشا کردن کارتونی است که در آن یک عده جانور عجیب دنبال یک سامورایی می کنند ، نورا با کنجکاوی و اخم به انها نگاه می کند و هر چه سعی می کند نمی فهمد که ان موجودات چی هستند

- مامانی ، عجب از اونای بد بی کلاسی ...

*********************

در حال صحبت کردن با نیوشا ( خرگوش پارچه ايش ) :

- عزیز دلم ... مامان بزرگیت فردا می یاد ...، مامان منصوره نه " البته " ، شما یه مامان بزرگ دیگه ام داری ...

********************

سعی می کند از صندلی میز آرایش بالا برود تا خودش و لپ كرم زده اش را در آینه ببیند ، برایش خیلی سخت است ، شروع به تشویق خودش می کند :

ـ آفرین ... برو بالا ... برو بالا ببینم می تونی قهرمان ترین دختر دینا ( دنیا ) بشی !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:6  توسط مامان نورا  |