
درست يادم نيست كه چند ساله بودم ... ده يا یازده سال شايد ... انقدر بود كه قدم به آن ويترين كذايي كفش فروشي محله مان برسد . رسيد و چشم تان روز بد نبيند عاشق يك جفت كفش نقره اي شدم ، آن وقتها پاشنه ي تخم مرغي تازه مد شده بود، پاشنه اش تخم مرغي و يك طرفش چروك و اكليلي بود ... پيش از آن تمام كفشهايم يا صورتي پاپيون دار بودند و يا صورتي سگك دار ... این یکی زیادی زنانه به نظر مي رسيد ، اما حتما من هم انقدر مگس عقل بودم که دلم بخواهد زود زن شوم که با اصرار زیاد چادر مادرم را كشيدم و كفش را نشانش دادم ، نمي دانم مادرم به خاطر كفش صورتي رنگی كه تازه برايم خريده بود و هنوز نو بود مخالفت كرد يا به خاطر اينكه كفشها به نظرش زنانه می آمد و مناسب سنم نبود ، اما هر چه كه در سرش مي گذشت منتج شد به كشيدن دستم و راندنم از جلوي ويترين مغازه و مزين به اين جمله كه " بيا بريم ، فعلا كه پول نداريم " ... و صورت من از جلوي ويترين مغازه مثل صحنه هاي اسلوموشن فيلم هاي سينمايي كش آمد و خودم كشيده شدم به سوي هر چه كه مي توانست پول بسازد تا به كفشهايي كه عاشقشان شده بودم برسم ... آمدم خانه ، كلي ننه من غريبم بازي درآوردم ، قلكم را شكستم ، به پدرم التماس كردم كه به مادرم پول بدهد ، به مادرم التماس كردم كه پدرم را راضي كند و هر كار ديگري كه فكرش را مي توانيد بكنيد كه بشود كه از يك بچه سر بزند ... شده بودم مثل كوذت ، مي رفتم پشت ويترين و آه مي كشيدم و آرزو مي كردم كه اي كاش چاهي چيزي بود آن دور و برها كه آب بكشم و ببرم در خانه اي ، جايي برسانم و كمي پول بگيرم و بعد پول هايم را جمع كنم ... به كارهاي ديگري هم فكر كردم ، مثلا كمك به خواهر و برادرهايم در ازاي پول ، شستن راه پله ها يا بافتن جوراب و كلاه پشمي براي فروش كنار خيابان ... از شما چه پنهان آن وسطها چند ايده ي خوب هم براي بيزنس به ذهنم رسيد كه حالا درست يادم نيست كه اين جا بنويسم ...راستي همان روزها چند قطره اشك هم براي دختركبريت فروش ريختم و حس كردم كه هيچكس مثل من در دنيا دركش نمي كند ...آخرين چيزي كه به اهميت داشتنش فكر مي كردم عزت نفس بود... اگر هم عزت نفسي داشتم فكر مي كردم با آن حرف مادرم دخترك فقيري هستم كه وقتي پول ندارد خيلي هم كسي به عزت نفسش فكر نمي كند ... نمي دانم اگر برادرم سر ماه با حقوق ماهيانه اش آن كفش را برايم نمي خريد به چه كارهاي خار و خفيف ديگري هم در ذهنم تن مي دادم... هر چند حسرت درست و حسابي پوشيدنش ، حتي وقتي صاحبش شدم هم به دلم ماند ، چرا كه به جز يك عروسي هر جاي ديگري كه مي خواستم آن را بپوشم مادرم مخالفت مي كرد و هزار بهانه مي آورد ، شايد همان روزها بايد مي فهميدم كه دليل مادرم براي نخريدن كفشها آن چيزي نبوده كه بر زبان آورده ، اما نفهميدم و اين حس دخترك كبريت فروش بودن تا مدتها با من ماند ...
حالا هر وقت كه چيزي را نخواهم براي نورا بخرم ، دليل واقعي اش را همان لحظه برايش مي گويم ، حتي اگر قانع نشود ، اشك بريزد و آن چيز را به زور بخواهد ... تن نمي دهم به فشار نگاههاي آدمهاي دور و برم و مي گذارم كه موقعيت همان طوري كه بايد ، طي شود ، يك بارهم پيش آمد كه دختركم وسط خيابان روي سنگفرش كثيف نشست و خودش را پهن كرد روي زمين ، كنارش نشستم و مجله اي را كه همان موقع خريده بودم باز كردم و شروع كردم به خواندن ، چند نفري كه از كنارم رد مي شدند طوري به ما نگاه مي كردند كه انگار يك جفت " واتو واتو "ي فضايي روي زمين ديده اند ، اما تحمل آن نگاهها براي من بهتر از تحمل يك بچه ي لوس و خودخواه است كه فكر كند با هوش و ذكاوتش مي تواند ترفندهايي بزند تا هر آنچه مي خواهد را به زور به دست بياورد و مرا وادارد به اين كه به يك برون رفت فوري اما بی عاقبت بينديشم كه حداقل در لحظه به نظر قانع كننده مي رسد : " بيا برويم ... پول ندارم ."
پ. ن : عكس بالا : نورا --- وسط پارك ملت --- در حال بكاربردن ترفندي براي ابراز خستگي و بغل شدن
من : در حال عكاسي با موبایل براي نشان دادن لجاجت نورا به بابايي



