تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

دخترك من كم كم بزرگ مي شود ، سه سال و سه ماهه است ، فكر اينكه بايد وارد محيط اجتماعي بزرگتري شود و اين فكر كه تا هميشه نمي تواند پيش پرستارش بماند ، و از همه مهمتر، اين كه فكر مي كنم بايد كم كم آموزشهايي ببيند ، نظير نظم و ترتیب و تعامل با كودكان ديگر و ... باعث شده است كه چند روز اخير را وقت بگذارم براي ديدن و بررسي مهدكودكهاي اطراف خانه ... راستش اين مدت هر كدام از بچه هاي وبلاگي كه پستي راجع به مهد كودك مي گذاشت به سراغش مي رفتم و با ولع مي خواندمش ... اين بود كه فكر كردم من هم انعكاس ديده ها و شنيده هايم را اين جا بگذارم و از شما هم كمك بخواهم ... آيتم هاي زيادي در ذهنم است به همين خاطر آنها را شماره گذاري مي كنم تا چيزي از قلم نيفتد :

1--راستش را بخواهيد در اين گشت و گذارها به اين نتيجه رسيدم كه سطح كيفي مهدهاي ما در تهران بسيار پايين است ، و از ان گذشته اين سطح هم با توجه به محل زندگي از شمال به جنوب تهران كاملا متغير است ... براي مثال ، در محله ي معمولي و متوسطي كه ما زندگي مي كنيم پيدا كردن يك مهد با كيفيت نسبتا قابل قبول كاري شاق مي نمايد كه بعيد مي دانم نتيجه اش هم با تمام اهتمامي كه مي ورزم راضي ام كند ... ما در شرق تهران زندگي مي كنيم ، واقعا مانده ام كيفيت مهدهاي ما در جنوب شهر تهران و مناطقي كه توان مالي مردم پايين تر است چگونه است و ايا هيچ نظارت جدي اي وجود ندارد ؟؟

2-- مهدهايي كه من به آنها سر زدم غالبا با پيش فرض مهد شدن ساخته نشده بودند، اغلب ، خانه هاي ويلايي كوچك و حداكثر سه خوابه در دو طبقه بودند كه هر يك از اتاق ها به يك كلاس تعلق داشت ... كلاسها كوچك و گاهي كم نور بودند و راستش را بخواهيد منظره ي رقت انگيزي از بچه هاي كوچكي ساخته بودند كه در مكاني بسته انگار اسير شده اند و والدينشان صرف اين كه يك جايي يك كسي يك زمان مشخصي ازانها فقط نگهداري كند انها را رها كرده اند و دنبال كار و زندگيشان رفته اند ... راستش را بگويم هر روز به خودم نهيب مي زنم كه آدمها را قضاوت نكنم ، هر روز به خودم مي گويم كه نسبت به آدمها و احساس و تصميم گيريهايشان مهربان باشم اما با ديدن اين صحنه ها ناخودآگاه از خودم پرسيدم كه اين ها چه كساني هستند كه به اين راحتي از سر بچه هايشان مي گذرند و آيا الان كه سر كار و زندگيشان هستند دلشان آرام و مطمئن است ، كه بچه هايشان در اين يك كف دست جا در هم مي لولند ؟! تمام خصوصيت مهد بودن اين دست خانه ها خلاصه شده بود به يك در و ديوار رنگي و يك تاب و سرسره توي حياط و يك استخر توپ كه احتمالا ارزان ترين اشياء و كم هزينه ترين كارهايي است كه براي جلب بچه ها و شادمانه و كودكانه جلوه دادن فضا مي توان انجام داد ... اي كاش حداقل طراحي هاي در و ديوار و تابلوي مهد ها كمي دوست داشتني و حرفه اي بود ، چرا كه بچه ها واقعا كار خوب را از بد تميز مي دهند و براي ما كه چشهايمان با طراحي آشناست ، تماشاي اين شخصيت هاي كارتوني با تمام عيوب طراحيشان واقعا يك شكنجه محسوب مي شد ...

3-- با ديدن يكي دو تا از مهدها اشك در چشمهايم جمع شد و اصلا احساس خوشايند امنيت و آرامشي كه انتظارش را داشتم نصيبم نشد از مهد كه بيرون آمدم به ديوار تكيه دادم و كاملا احساس افسردگي و نااميدي مي كردم و چيزي كه واقعا مرا گيج مي كند اين است كه تمام اين مهدها زير نظر بهزيستي هستند !!! يعني واقعا هر كسي اگر يك خانه با يك كف دست حياط داشته باشد مي تواند آن را تبديل به مهد كند ؟!! نمی دانم ! گاهی فکر می کنم به این دلیل که مهد کودک محل کارم  مهد فوق العاده خوبی است با یک فضای سبز بسیار زیبا و بنای مفید کاملا دلباز و بزرگ و سالنها و کلاسهای اموزشی متعدد ( که به دلیل شیفتهای نا متعادل کاریم نمی توانم از آن بهره ببرم ) سطح انتظارم بالا رفته است ... 

4-- خسته و بلاتكليف سعي دارم كه به مشاهدات و بررسي هايم ادامه دهم ... مي دانم كه در محله مان مهدهاي ديگري هم هست كه تعريفش را شنيده ام و هنوز به آنها سر نزده ام ولي راستش ديگر به راهنمايي هاي آدمها اطمينان ندارم و فكر مي كنم كه ميزان حساسيت آدمها نسبت به هم متفاوت است و همين تفاوت باعث مي شود كه معرفي هايشان برايم كاربردي نباشد ...

5-- دست آخر اينكه اساسا هنوز هم فلسفه ي مهد رفتن كودكم برايم كاملا روشن و يكسويه نشده ، يعني مصمم نيستم و دلم مي خواهد شما به من بگوييد كه اگر كودكتان يك پرستار خوب ( البته فقط صرف نگهداري و نه آموزش ) داشت كه از او راضي بوديد ، باز هم حاضر بوديد كه كودك سه ساله تان را به مهد بسپاريد ؟! و آيا اگر چنين كرده ايد راضي هستيد يا نه ؟ و آيا چقدر جنبه ي آموزشي مهد نقش سازنده دارد ؟ اين كه دختركم هر وقت دلش بخواهد مي خوابد و صبح هم لنگ ظهر بيدار مي شود باعث مي شود به اين فكر كنم كه مهد زندگي نامنظمش را سامان مي دهد آيا اين فكر درست است ؟ خوشحال مي شوم اگر تجربه هايتان را از من هم دريغ نكنيد شايد بتوانم تصميم بهتري بگيرم ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:14  توسط مامان نورا  |