تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

امروز صبح كه به فاصله ي يك روز به خانه ي دختركم سر زدم از ديدن اين همه كامنت مفيد به وجد آمدم ، آن قدر كه بر خود ديدم كه هم از دوستان خوبم تشكر كنم و هم اين كه چيزهايي ديگري كه لازم به ذكر است را بگويم :

1-- بعضي از دوستانم اشاره كرده بودند كه بهتر است نورا را به كلاسهاي آموزشي بفرستم تا ضمن بهره مندي از آموزش از محيط اجتماعي هم بهره ببرد ، من هم مثل خيلي از شما روي جنبه ي آموزشي مهد حساب جدي اي باز نكرده ام از اين رو دختركم مدتي است كه به يك كلاس تخصصي باله مي رود ، و كلاس موسيقي اش را هم به زودي به طور جدي آغاز خواهد كرد ، اما اشكال اين نوع كلاسها اين است كه ساعت و دفعاتش در طي هفته بسيار كوتاه و كم است ، علاوه بر آن ميانگين سني بچه ها بسيار متغير است ، مثلا در كلاس باله از كوچكترين شاگرد كه نوراست شروع مي شود و تا هفت سال ادامه پيدا مي كند از اين رو عملا كودك من با بچه هاي هم سن خودش دم خور نيست و در مدت پنجاه دقيقه ي كلاس جز اموزش حركات پا و دست و حركات ريتميك فرصتي براي تعامل با بچه هاي ديگر نيست ، همين موضوع در كلاس موسيقي هم صدق مي كند ، من نمي توانم با يكساعت كلاس موسيقي در هفته انتظار داشته باشم كودكم در تعامل با بچه هاي ديگر قرار بگيرد يا اين كه مباني نظم و احترام به حقوق ديگران و روابط اجتماعي را بياموزد ، از اين رو تقريبا به اين نتيجه رسيده ام كه رفتن مهد براي دختركم امري لازم و ضروري است ...راستش را بخواهيد اصلا و ابدا با اين موافق نيستم كه بودن بچه پيش مادربزرگ و پدربزرگ از بودن در مهد بهتر است ... هميشه فكر مي كنم آنها به قولي " آردهايشان را بيخته و الكهايشان را آويخته اند " چرا بايد دوباره در زمان آرامششان درگير پرورش كودكان ما باشند و ديگر اينكه من مي توانم به پرستار دخترم براي يك عملكرد ناصواب و يا تفاوت عقيده در آموزش تذكر بدهم يا مي توانم مهد دختركم را در صورت عدم رضايت تغيير دهم ، اما هرگز نمي توانم از مادرم بخواهم در برخورد با فرزند من آدم ديگري بشود ، و از طرفي دوست هم ندارم كه مادرم ، يك من ديگر را با متدها و نگرشي كه تاريخ انتقضايش تمام شده تحويل جامعه بدهد ، دوست دارم كودكم آنچيزي باشد كه من براي دست يافتن به ان تلاش كرده ام ...

2---ديگر اين كه در اين چند روز تحقيق و مشاوره ام با پزشك نورا و دوستان خوبم اين جا و اطرافم به اين نتيجه رسيدم كه كمي دست نگه دارم تا شرايط فصلي و همين طور اين آنفلوانزاي شايع رو به بهبود برود و بعد به طور جدي براي مهدرفتن دخترم اقدام كنم ... حتي پزشك نورا موكدا به من توصيه كرد كه تا ابد كه نمي توانم دختركم را در ايزوليشن كامل نگه دارم بلاخره بايد وارد محيط اجتماعي شود و همانند زندگي و ادمها ، با بيماريها و ويروسها هم دست و پنچه نرم كند و مقاوم شود ، كه اگر چنين نباشد وقتي كه زمان مدرسه اش آغاز شود دردسرهاي جدي اي را تجربه خواهم كرد ...

3-- وبلاخره در انتخاب مهد به اين نتيجه رسيدم كه نزديك بودن مهد براي من شاغل و هم چنين دلسوز و مهربان بودن مربيان و اين كه دختركم به يك مهد خو كند و به آن علاقه مندي نشان دهد از ابعاد آن مهم تر است ، حتي اگر زمين بازي يا امكانات خاصي نداشته باشد ، چرا كه من براي آموزش هاي تخصصي روي مهد حسابي باز نكرده ام به دوزبانه بودن مهد هم اعتقادي ندارم چرا كه براي آموزش زبان دوم به دخترم عجله اي ندارم و فكر مي كنم بچه ها زبان را بايد از منبع درست و واقعي بشنوند و بياموزند و در بيشتر مواقع اين ها صرفا تبليغاتي است كه عوايدش به جيب كسان ديگري مي رود و گنگ و گيجي اش به ما مي ماند ، اطمينان دارم كه دخترم به زمان مقتضي زبان دوم را به درستي مي اموزد ، همان طور كه خودم به اين موضوع علاقه داشتم و اموختم ...يك عيب بزرگ مهدهاي معروف و شناخته شده ي اطرافم كه به آنها سر زدم اين بود كه به طور محسوسي شلوغ تر بودند ، در حاليكه فضاي كاربردي و مساحت يك مهد قابل تغيير و گسترش نيست ، اما تبليغات و تعاريف سبب مي شود كه عده ي بيشتري در چنين مهدهايي ثبت نام كنند و مي ماند وجدان مديران مهد كه بتوانند از اين فرصت ها چشم بپوشند يا نه !! به عنوان مثال معروفترين مهدي كه در اطراف خانه مان ديدم بيست و سه كودك در هر كلاس داشت !!! در حاليكه ابعاد كلاس هماني بوده كه در بدو تاسيسش يعني پانزده سال قبل لحاظ شده است !!!!

خوشحالم كه جايي هست تا نظراتمان را با هم رد و بدل كنيم و براي بهترين انتخابها و رسيدن به بهترين نتايج با همفكري همديگر تصميم بگيريم ... مشتاقانه از كامنتهاي دوستانم استقبال مي كنم و از ياري همگي تان ممنونم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:11  توسط مامان نورا  |