تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

 

يادم هست وقتي بچه بودم اين طور نبود ... پدر و مادرهايمان اگر اعتقادي داشتند ، نماز و روزه شان را به جا مي اوردند يا به سفرهاي زيارتي مي رفتند ، از ته ته دلشان بود ، عشقشان بود و اين چيزها ،حتي اگر فلسفه ي خاصي براي پرستش يا عبادت نداشتند...همه ي آنچه كه مي كردند از ته وجودشان جوشش مي گرفت ، يعني همين طوري بار آمده بودند ، يك عمر آرزوي يك مكه رفتن را به دل مي كشيدند تا محقق شود و وقتي محقق مي شد تا مدتها طعم خوشش را زير زبانشان مزه مزه مي كردند و اشك به چشمشان مي آمد ، پاك و بي ريا بودند ، فكر مي كردند زيارت خانه ي خدا وظيفه اي است محول، كه اول و اخر بايد انجام شود ، نمي رفتند كه به ديگران فخر بفروشند ، يا آدم ديگري شوند و برگردند بلكه اگر نرفته بودند احساس كمبود مي كردند ، چيزي بود كه بايد به بقيه اضافه مي شد ، به يك عمر عبادت و عشق به خدا ...دلها و افكار ساده و يكرنگشان اين طوري حكم مي كرد...رفتنشان هم آدابي داشت ، يك عمر زندگي پشتش بود ، يك عمر رنج و عشق به وصل ، اين طور نبود كه هر سر از تخم در آورده اي راهش را بكشد و بي مايه تر از قبل برگردد 

اما نمي دانم ( يا بهتر است بگويم مي دانم و نمي توانم بنويسمش اين جا ) كه چرا اين سالها همه چيز بايد در يك هاله ي تقدس پيچيده شود ، بيشتر از آنچه كه به چيزي اعتقاد داشته باشيم اداهاي جديد مقدس مابانه از خودمان در مي اوريم ... بعضي از همين هم سن و سالهايمان زندگي شان پرشده از حس كوچكي و هيچ بودن و پر شده اند از سرخوردگيهاي دروني كه فكر مي كنند بايد براي بار دوم و سوم به اصطلاح به نزد خداوند بروند و به خانه اش سرك بكشند تا بلكه اين دوز پايين آمده ي تقدس خونشان دوباره به سرحد عوام فريبانه اش برسد ... مي روند ، يك چندي هم مثل كسي كه دور خودش چرخيده باشد ، پيلي پيلي مي خورند و فكر مي كنند كس ديگري شده اند ...اما همين كه مستي از سرشان پريد ، آن انبان حقير دوباره سر باز مي كند ...دلم مي خواهد به اين دسته بگويم : عزيز دلم ، تو كه بار اول هم كه رفتي ، حتي اندكي بر كرامات دروني نداشته ات افزوده نشد ، باز برگشتي با انباني از عقده ها و سرخوردگي ها و حسادتها و خودكم بيني هايي كه با خودت برده بودي ... براي چه باز مي روي و مي ايي ؟؟ براي خاله زنكهاي اطرافت ؟ اگر براي انهاست كه انقدر به دقت انتخابشان كرده اي كه هميشه تاييدت مي كنند !!! چطور مي تواني بروي و بيايي و تمام احساسات بد و عقده هاي فروخورده ات را آنجا دور نريزي و دوباره باركششان كني و بياوري ؟؟؟ هي مي روي و مي آيي كه چه ؟!!! برو به يك سفر تفريحي ... مالديو، مالزي يا تايلند ... حتي همين دبي هم به آن سفري كه تو مي روي و با تمام خشم و نفرتت باز مي گردي رجحان دارد ...اگر بخواهي خودت را بسازي ، كه مي دانم نمي سازي و كوچكترين فهمي هم از عدم رشدت نداري ، همين شهر ، همين خانه خودت ، ميان جمع دوستانت بهترين جاست ...به خودت فكر كن و انبوهي از آدمهاي مثل خودت كه دورت را گرفته اند ، ميان اين ها جايي براي پيشرفت و رشد نداري ، گيرم كه دو سال در ميان بروي مكه و سعي صفا و مروه كني ، با اين دل زنگار گرفته ي بي صفايت چه مي كني ؟؟؟ خوشحالم كه جايي نمي روم ، از آن دست كه تو مي روي ، پولي هم هرز نمي دهم ، انگونه كه تو چمدان هايت را از انباشته هاي بازارها پر مي كني ، گيرم كه فرض كني اعتقادي هم ندارم ... اما همين جا در خانه ام نشسته ام ، عملكرد تو را مطالعه مي كنم ، خودم را بازنگري مي كنم و ياد مي گيرم كه از تو شادتر ، روان تر و مهربان تر زندگي كنم ...ماحصلي كه بايد تو بعد از سفرت به دست آوري و نمي آوري ...تورا مي گويم ... تو!!! ... تويي كه حتي نمي تواني نسبت به يك كودك سه ساله كمي مهربان تر باشي

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:50  توسط مامان نورا  |