اگر این جا را می خوانید و مادر هم هستید و کارتون " مزرعه سبزیجات " هم خاطرتان هست نباید زیاد با عنوان این پستم غریبه باشید ، حداقل نخوانده می دانید که فحوای این پست چه می تواند باشد ... قصد جسارت ندارم ، دور از جون شما، خودم را می گویم ، از وقتی مادر شده ام همش مثل "شبت "دارم دنبال دمم می دوم و معلوم هم نیست که کی قرار است به این دم گرامی برسم !!!
برنامه ی روزانه ی من هم کمابیش مثل همه ی شماست ... اما چیزی که باعث شد این پست را بنویسم یک تغییر و تحول ساده است که تازگی ها در زندگیم اتفاق افتاده و فکر کردم شاید برای بقیه هم خواندنش کمی مفید باشد ...
راستش من ادم خیلی برنامه مندی نیستم ... یعنی اصولا خیلی "دلی" زندگی می کنم ، اغلب کارهایم را بر اساس اینکه دلم چه حکمی می دهد انجام میدهم و با ساعت و شب و روز هم زیاد کاری ندارم ... البته همه ی این زمانها را خودتان به گذشته برگردانید ... چرا که یک تصمیم ساده باعث شد که فکر کنم چقدر در سه سال گذشته به خودم به خاطر همین دلی زندگی کردن فشار آورده ام ... واقعیت این است که تا وقتی خودت هستی و اقای همسر که او هم یک موجود " دل اندر دلی " است زندگی می گذرد ولی حالا دیگر نمی شود ... یعنی نشده و ما خواستیم بشود و حالا فشارش پدر من یکی را در آورده ...قبل از اینکه این تصمیم جدید را بگیرم برنامه زندگیمان این شده بود که شبها چه از سر کار بیایم و چه خانه باشم ، نورا بدود و بازی و شیطنت کند تا ساعت ۱۲ یا یک شب و بعد برود توی تختش که بخوابد و بابایی هم طبق معمول برود توی اتاق خودش تا سه و چهار صبح به کارکردن یا فیلم دیدن و من هم بپرم توی اتاق خواب و بخزم زیر پتو و دی وی دی پلیرم را روشن کنم و یک فیلم ببینم تا دو و نیم سه شب (چون تنها کار مفیدی است که می توانم این روزها برای دل خودم انجام دهم ) و بعد صبح هم ساعت ده و نیم ، یازده بیدار شوم و تا صبحانه بخوریم ظهر شده و نصف روز از دست رفته و اغلب هم وعده ی ناهار به ساعت چهار بعدازظهر و شام هم دوباره به یازده-دوازده و خودتان تصور کنید از زسر !! و این وسط هم کلی کار اداری یا خرید و غیره به خاطر کمبود وقت به هدر می رفت ، چون هر کاری کنیم انگار زندگی بر پایه ی روز و روشنایی می چرخد نه شب که بیشتر وقت من در آن می گذشت و خودتان هم که می دانید کارهای نکرده وقتی انباشته می شوند بیشتر از اهمیت انجام شان خوره ی روح و روان آدم می شوند و این بود که بعضی وقتها خیلی به هم می ریختم ...
حالا یکماه است که یک کار ساده انجام داده ام ، ساعت زندگی ام را دو سه ساعتی به عقب کشیده ام ، یعنی صبحهایی که خانه هستم که معمولا سه تا پنج روز در هفته است صبح ساعت ۵/۷ تا ۸ بیدار می شوم و بعد از کارهای عمومی خانه و درست کردن صبحانه، دخترم را راس ۹ بیدار می کنم ، بعدازظهرها هم ساعت ۲ تا چهار نورا از فرط خستگی می خوابد و شبها هم بین ده تا ده ونیم شب باید که به خواب برود ... صد البته که من فیلم های شبانه ام را می بینم ( به جز شبهایی که روز بعدش ۵ صبح شیفت دارم ) ولی زود خوابیدن نورا به من کمک می کند که نهایتا تا یک شب بیدار باشم و فردا برنامه ی سحر خیزیم را بتوانم که از سر بگیرم ....
خیلی موضوع ساده ای بود،نه ؟ حتی ارزش نوشتن هم نداشت ، نه ؟! اما باورتان نمی شود که همین تغییر کوچک روحیه و حال و هوایم را به کلی دگرگون کرده ...از روزهایم بهره ی بهتری می گیرم ، به خانه و زندگی و خرید و کارهای بیرون می رسم و در مجموع شادتر و راضی تر و البته سرحال تر از قبلم ... فقط کمی برنامه مند شده ام و در این راستا سعی کرده ام به روحیه ی قبلیم ( که دیگر چیزی از آن باقی نمانده ) غالب آیم و به خودم بگویم : عیب ندارد این تغییر هم کنار تمام تغییرات دیگری که درراستای مادر شدن پیدا کرده ای ... صد البته که هنوز هم به دمم نمی رسم اما این را درگوشی بگویم به همه ی شما ، بین خودمان بماند ، تازگی ها فکر می کنم به طور محسوسی به دمم نزدیک تر شده ام ...![]()



