فرض کنید که یکدفعه یک نفر سومی از راه می رسد و درست جایی میان شما دو نفر ، روی نیمکت می نشیند ، اول تعجب می کنید ، جایتان تنگ شده و حرفهای عاشقانه تان قطع و نگاههای دلنوازتان به یکدیگر از پشت این مانع محال به نظر می رسد...
فرض کنید که این نفر سوم ، بیش از تصورتان خیلی هم شیرین و دوست داشتنی از آب در می اید و کم کم هر دو شیفته اش می شوید و تمام عاشقانه هایتان را از یاد می برید ... محو تماشا و مسحور حرکاتش می شوید و در کوتاه ترین زمان ، روی نیمکت درست میان شما در حین باز کردن گره دستانتان جایش را حسابی باز می کند... دیگر تمام رنگها با اوست که زیبا می شود و تمام حرفهای عاشقانه ی دنیا پیش از او کمی بی معنی و لوس به نظر می رسد ...کم کم خودتان و تمام دلبستگی های پیش از او را از یاد می برید ...
فرض کنید که این فرض برای همه ی شما آشناست ... مبارکتان باشد ... این تجربه ی شیرین گوارای وجودتان ... فقط یادتان باشد همان طور که دیوانه وار به او و حرکاتش زل زده اید دستهایتان را آرام آرام ببرید پشت صندلی و دوباره به همدیگر گره بزنید ... غافل شوید ، این مهمان شیرین تازه از راه رسیده طوری جایش را باز می کند که از دوسوی نیمکت پهن می شوید روی زمین و تمام رویاهای شیرین از سرتان می پرد... فراموش نکنید که تمام مهمانهای دنیا هر چقدر هم که شیرین باشند تا همیشه پیش شما نمی مانند ، یک روز همان طور که آمده اند راهشان را می گیرند و با همراه یا بی آن به راه خودشان می روند ... ان وقت است که شما می مانید و نیمکت و خاطراتی که اگر مراقب نباشید دیگر شیرین نخواهند بود !!!!



