حوالی دلم
دریا عمیق است / تنهایی عمیق تر / دستت را بده ، باهم دست و پا بزنیم / پیش از آنکه غرق شویم
"دخترک
بزرگ شده است ". این شاید ساده ترین وصفی باشد که بتوانم این روزها برایش به
کار ببرم . بیشتر از تصور ما از یک کودک پنج سال و نیمه ، منطقی و به روایت دوستان
عاقل است و بیشتر از توقع ما دوست داشتنی . شاید با تجربه ی اندکمان ، انتظار
داشتیم که بزرگتر شدن از شیرینی کودکیش بکاهد ، اما روز به روز شیفته ترمان می کند
. حس می کنم میزان شیفته گیش به هر دوی ما هم غیرقابل اندازه گیری است ، چرا که یادم نمی آید هیچ
کجای زندگیم این همه به مادر و پدرم وابسته بوده باشم و یا عشق ورزی کرده باشم !
علاقه مندی هایش با همان سمت وسوی کودکی ادامه دارد . هنوز عاشق کتاب خواندن است و
هنوز نقاشی را به هر تفریحی ترجیح می دهد . نقاشی کردن برایش شده است بهترین وسیله
ی ابراز احساسات ! هر چیزی را که دوست داشته باشد به ما تفهیم کند ، می کشد .
خوابهایش ، لباس مورد علاقه اش ، رویاهای آینده اش و حتی معماهایی که گاهی برای
تفریح برایمان می سازد را نقاشی می کند . اهل طرح بحث های علمی ، سوال از شگفتیهای
جهان و کرات دیگر نیست ، اما تا دلتان بخواهد فلسفه ی هنر و رنگ می داند ! :) با هر وسیله ی کوچکی که به
دستش برسد چیز تازه ای می سازد که دور از چهارچوبهای تعریف شده ی ذهن ماست .
شعرهای قشنگ می گوید و با واژه ها به بهترین شکل ممکن ِ ذهن ِ نزدیک به شش ساله اش
، جمله می سازد . شاید این جاست که به راز شگرف ژنها ، ایمان می آورم . به وضوح
خلاقیتش به هوشش می چربد .شاید خوب بود که کمی به ریاضیات و علوم هم علاقه مند بود
، اما نیست و این از دست ما خارج است . "نیوشا " خرگوش صورتی کودکیش ،
هنوز پای ثابت تمام لحظه ها و حتی سفرهایمان است و دل کندنش از او غیرممکن به نظر
می رسد . هنوز شبها دیر می خوابد ، اما صبح ها برای بیدار شدن آزارمان نمی دهد .
مشق می نویسد و برای انجام تکالیف مدرسه اش از ما
حرف نمی گیرد . برایش مهم است که تکالیفش درست انجام شود . با یک توصیف
ساده ، مصداق همان جمله ای است که مادرم همیشه می گوید ، " بچه ات ، بچه ی بی
دردسری است ، منصوره ". مثل همه ی
بچه ها دوست دارد که خواهر یا برادری داشته باشد ، اما همیشه دنبال خواسته اش می
گوید که :" مامان می دانم که بچه داشتن کار خیلی سختی است ! " . آن وقت
است که حس می کنم همدلیش به همه ی سختی های دنیا می ارزد .چند روز پیش هم برای
اولین بار گفت : " مامان ، من خیلی دلم می خواهد یک بچه داشته باشم ! اما بچه
که بدون پدر به وجود نمی آید و من هم که دوست ندارم عروسی کنم ." !!!! فکر می
کنم این رازی بود که من در نوجوانی کشف کردم ! مثل خیلی از رازهای دیگری که هم
نسلان من خیلی دیر کشف کردند ! :)دو دندان
پیشین پایینی اش افتاده است و صاحب دو نیمچه دندان ِ دندانه دار ِ تازه شده است . توی
جشن نوروز امسال که قرار است در مهد برگزار شود ، نقش "سبزه " را دارد و
هر روز یک بار نمایشش را روی مبل یا هر بلندی دیگری در خانه برایمان اجرا می کند و
دلمان را می برد . پیش از آن هم در نمایش شب یلدا ، اولین نقش زندگیش را که " ننه سرما " بود برعهده داشت . همان
که مدیر فردایش زنگ زد و گفت " دخترکت بیشتر از انکه ، نقشش را بازی کند و بر
سر بچه ها پنبه بریزد ، حواسش به آجیل های سفره ی یلدا بود و در تمام طول فیلم در
حال آجیل خوردن است . " خواستم تا یادم نرفته ، هرچند مختصرو گزارشی ، انشایی
در وصف دخترک این روزها بنویسم ، تا اگر باز زندگی روزهای سختش را روی دایره عیان
کرد ، یادم نرود که روزهایی بوده است که برای هر لحظه گرمی وجودش ، خدا را شاکر
بوده ایم و غرق لذت شده ایم ... پ.ن : از راست به چپ : نیوشا - دخترک کاغذی دست ساز دخترک با لباس پیش دبستانی - دخترک واقعی مشق نویس این روزها - نامه ی دخترک ، با تمبر دست ساز و امضای همیشگی اش و تزیینات جانبی برای خاله - جغد به روایت نورا ( با ترکیب بندی بدیع در صفحه !)
| Design By : Night Melody |


