تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker نورا كوچولو
توی ایستگاه خط ونک منتظر تاکسی ایستاده ام ، طبق معمول توی هر ماشین چهار نفر سوار می شه. و چهار نفری که من شاملش هستم تشکیل شده از یه خانوم خیلی چاق چادری که اولین نفر محسوب می شه ، بعد منم ، نفر سوم یه جوونک لاغر اندامه و نفر چهارم یه مرد بین سی تا سی و پنج سال . تاکسی میاد و جلوی پامون می ایسته ، یه دفعه یه صحنه ی فست موشن شروع می شه ، در یک حرکت ژیمناستیک گونه ی محیرالعقول نفر چهارم خودشو از کنار و بغل و روی ماشین پرت می کنه و موفق می شه صندلی تک نفره ی جلو رو غصب کنه . حالا ما دو نفر موندیم و اون خانوم چاق چادری که در واقع نفر اول بود و حق مسلم اون بود که جلو بنشینه ، گذشته از این حتی اگه حقش هم نبود این بدیهی بود که ما توی جمع چهار نفره ی انسانی مون این حق روبه اون تقدیم کنیم و این رحم رو به بغل دستی هاش . به هر حال به سختی عقب می شینم . تقریبن بین در و اون خانوم بدبخت که وسط هم قرار گرفته له شده ام ، اون جوونک هم فاصله ای با پرتاب شدن به بیرون نداره . با عصبانیت به آقای زرنگ که حالا خودشو جلو پهن کرده می گم: شما اجازه می دادید این خانوم جلو بنشی... هنوز جمله ام تموم نشده که با خونسردی می گه : ببخشید... همون لحظه می فهمم که همه چیز حساب شده بوده ، حتی به عذرخواهی آخرشم فکر کرده بود. وقتی به آخر خط می رسم به زور دستم رو از زیر تنه ی خانوم چاق بیرون می کشم ، سمت راست تنم خیس آب و عرقه . از خودم حالم به هم می خوره . اون خانوم طفلک هم داره به زور خودشو می کشه تا از در خارج بشه ، تموم طول راه به یه چیز فکر می کردم : به اینکه تا حالا تو زندگیم چقدر از این زرنگی های حقیر کردم ؟ این که چقدر باید از خودم شرمنده باشم ؟! اینکه چقدر دیگرون رو نادیده گرفتم تا به اهداف کوچولوی بی اهمیتی برسم که شیرینیش به اندازه ی چهار پنج کیلومتری که تازه با ماشین هم طی بشه طول می کشه ... از خودم دلم به هم می خوره ... باید بیشتر به خودم فکر کنم ، به خودم و لذت های کوچولوی پستی که به قیمت فرومایه کردن خودم ، خود ارزشمند خودم به دست آوردم ...به این فکرمی کنم که بعضی از ما آدما با این زرنگی های کوچولوی پست یه عمر زندگی می کنیم و با همون ها می میریم ، با جلو زدن از بقیه توی یه صف حقیر تاکسی ، با یه خرده بیشتر کار کشیدن از اطرافیانمون ، با دروغهای کوچولو برای رسیدن به اهداف کوچولوتر ، با...پیش خودم فکرمی کنم همه مون مثل یه ماهی می مونیم که تو یه آبگیر اسیره ولی برای رسیدن به ته آبگیرمرتب هول می زنه ، شنا می کنه تا از بقیه ی ماهی ها جلوبزنه و خیلی زود می رسه به انتهای برکه ، غافل از اینکه اونجا تازه سر خطه ، ودوباره باید دور بزنه و یه بار دیگه همه ی راه رو طی کنه و آخر آخرش هم یه روز منقار گنده ی یه مرغ ماهیخوار می شه نقطه ی آخر خط زندگیش . خب این قصه ی همه ماست ، ولی فکر کنم با زرنگی های حقیر کوچولومون این قصه رو خیلی رقت انگیزترش می کنیم... ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط مامان نورا  |