نشسته ام لب باغچه . حوصله ام از بلاتکلیفی سر رفته . آدمهای دیگر هم دست کمی از من ندارند . یک جور ویلانی ملموس توی چشم همه شان دودو می زند. انگار منتظر تمام شدن چیزی هستند که نه می دانند کی و نه می دانند چطور شروع شده و حالا باید با یک یاس غمناک تحملش کنند تا تمام شود . منتظر گذر زمانم تا مسئول پذیرش خبرم کند که برایم یک تخت خالی پیدا شده .آمد و شد آدمها را نگاه می کنم . یک خانوم چاق می آید و کنارم می نشیند . وقتی کودکش را با صدای بلند می خواند ، از ته لهجه اش ، و وقتی بهتر می بینمش از فلاسک چای و کیف گنده و ویلانی نگاهش معلوم است که شهرستانی است ، بچه اش ، هم قد و قواره ی نوراست ، برای من که از همین روز اول دلتنگ ندیدن نورا هستم ، بهانه ی خوبی برای جهت دادن به نگاهم است ، بچه ، شیطان و بازیگوش به هر سو می دود ، مستقل و رها ، انگار نگران هیچ چیز نیست ، ماشین ها با سرعت داخل محوطه ی بیمارستان می چرخند ، هر بار ناگهان یکی شان شیهه می کشد و کودک از سمت دیگری می دود ، هر لحظه با هر چرخشی از جا می پرم ، ازوقتی با نگاه دنبالش می کنم دیگر آرام و قرار قبل را ندارم ،صدای تخمه شکستن مادرش هم بیشتر به هم می ریزدم ، کودک در محوطه می دود ، چند بار به آدمها برخورد می کند و می افتد ، دور می شود ، مادرش فریاد می زند ،" دوباره گم می شی ها !! " گم شدن واژه ای نیست که در ارتباط با نورا حتی یکبار هم معنا پیدا کرده باشد. یاد تمام مراقبتهای لحظه به لحظه ام از نورا می افتم . با تردید آمیخته به لبخندی بی دلیل می گویم : پسر شیطونیه ماشاالله ! باید هم سن دختر من باشه ! مادرش پوست تخمه کدوها را از لبش جمع و جور می کند : دختره ! یکسال و چهارماهشه ! از صبح دوبار تو بیمارستان گم شده ! ارقام در ذهنم می چرخند .انگار باورم نمی شود که شش ماه از نورا کوچکتر باشد . بچه دارد تند تند از پله های پارکینگ طبقاتی بیمارستان بالا می رود ، حداقل صد متری با ما فاصله دارد ، دلم آشوب شده ، دارم از دلهره می میرم ، یاد نورا می افتم که در بیست و دوماهگی هنوز نمی توانم اجازه دهم که حتی پنج پله از آپارتمان را دور از چشم مراقب من بالا رود . هر آن نگران پرتاب شدنش هستم . یکنفر بالای پله ها سرش داد می کشد ،" مادرت کجاست . اگر الان با مغز بیفتی پایین هزار تا مادر پیدا می کنی ! " یاد تمام دلهره ها و ترس هایم از وقتی نورا به دنیا آمده می افتم .مادرش برمی خیزد ، انقدر در برخاستنش لختی هست که فکر می کنم تا صبح به بچه نمی رسد. بلند می شویم که برویم داخل لابی ، شاید کمتر حرص بخوریم . هنوز روی نمیکت لابی جا به جا نشده ایم که می آیند و روبرویمان می نشینند، کودک دوباره در لابی می دود شیشه ی شیرخشک در دستش است ، چشمهای بی حوصله ی زیادی دارند دنباش می کنند ، درست وسط لابی زمین می خورد ، کف لابی بیمارستان ولو می شود ، شیشه از دستش رها می شود و عین فرفره روی زمین می چرخد ، مادرش تکیه داده به صندلی ، پاهایش را از صندل بیرون آورده و لا به لای انگشتانش را ورز می دهد ، کودک شیشه را بر می دارد ، چشمهایم از حدقه بیرون زده ، شیشه را بالا می برد و دوباره شروع به مکیدن می کند ، یاد تمام نگرانیهایم به خاطر کمیت و کیفیت تغذیه ی نورا می افتم ، چند نفر اه بلندی می گویند، بابایی نورا دیگر تاب نمی آورد با عصبانیت بلند می شود ، صدایش را بالا می برد و به مادر تذکر می دهد که شیشه را بشوید چون که کف لابی بیمارستان از خیابان هم آلوده تر است .از کارش خجالت می کشم ، فکر می کنم به ما ربطی ندارد که در تربیت کودک دیگران دخالت کنیم ، اما حال او را هم می فهمم ، مادر کودک را از پشت بغل می کند و دوباره روی نیمکت ولو می شود ، بچه چند بار دست و پا می زند و در کمترین زمانی که به ذهن برسد مثل یک درخت مو از یک سمت خم میشود و چشمهایش روی هم می رود ، مست خواب است ، مادرش بی آنکه بداند دائم جابه جایش می کند تا کج نشود ، با هر بار جابه جایی بچه ناگهان ازخواب می پرد ، نمی فهمم چند بار این قصه تکرار می شود ، یاد چشمهای شیرین دخترکم می افتم که چطور قبل از خواب بهشان خیره می شوم و عاشقانه نگاهشان می کنم و برای چند ساعت آتی که قرار است در خواب باشد و نبینمش غصه می خورم ، یاد پاهایم می افتم که چند بار به خاطر راحتی نورا در وضعیت محبوبی که داشته خواب رفته و از دردش به جان آمده ام ، دستم چند بار کرخ شده تا مبادا کوچکترین حرکتی خواب دخترکم را برآشفته کند ، چند بار دردی را به جان خریده ام ، نفسم را بریده ام تا مبادا نسیم بی گاهی خواب گلبرگم را چند پاره کند ... بابایی نورا دوباره بی تاب میشود و با اشاره می گوید که بچه خواب است ، مادرش جا به جایش می کند وکودک در وضعیت جدید بیهوش می شود ...مسئول پذیرش صدایمان می کند ، دارم به وبلاگ نورا و این ماجرا فکر می کنم تا در اولین فرصت پس از ترخیص آنرا بنویسم و اینکه اگر بنویسم کسی از دوستانم باور می کند یا نه ، دارم به این فکر می کنم که چرا اصلا مطمئن نیستم که هر آنچه کرده ام درست بوده باشد ، دارم فکر می کنم که چرا با تمام تلاشی که این روزها برای تربیت خودم می کنم نمی توانم گاهی بعضی آدمها را قضاوت نکنم ، دارم فکر می کنم که آیا او هم در این لحظه به ما به چشم دیوانگان همیشه مضطرب نگاه نمی کند ! دارم فکر می کنم نکند من هم قصه ی وبلاگ دیگری باشم ... آسانسور در مقابلم ایستاده است ، می خواهد بلندم کند تا به راهم ادامه دهم ، باید بروم ... به هر حال باید راهم را بروم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:30 توسط مامان نورا
|


