تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

1. روز جمعه اي از كله ي سحر آمده ام اداره ، راس ساعت 4با كرختي بيدار شده ام و انقدر خواب آلود و شل و ول بوده ام كه وقتي راننده زنگ را مي زند از پنجره ي آشپزخانه برايش دست تكان مي دهم اما چند دقيقه طول مي كشد كه بروم پايين ... همه ي وسايلم را هول هولكي مي اندازم توي كيفم ... حالا هم من عصبانيم كه چرا دير بلند شده ام و هم راننده ي سرويس ، چون هم ديركرده ام وهم روز جمعه اي رفته ام سر كار ... اصلا شروع خوبي نيست ...

2.در اداره هيچ خبري نيست ... تك و تنها مي روم مي نشينم سر كارم ... كار حسابي كساد است ... روز جمعه كله ي سحري چه خبري مي تواند باشد ... جلوي كامپيوتر خوابم مي رود ...

3. ساعت 9 است ... يكي از همكارهايم بلند بلند با تلفن ، يك خانه را معامله مي كند ، دارد تلاش مي كند كه در اين كسادي خريد وفروش ، يك اپارتمان را به 40 تومن بخرد !!!!! يك چشم غره نثارش مي كنم و با بي حوصلگي مي روم كنار پنجره مي ايستم ...دارم فكر مي كنم كه براساس قانون جذب، دارم همه ي چيزهاي منفي را از كله ي سحر جذب مي كنم ...

5.چشمم مي افتد به چشم انداز بي نظير روبرو ... تا چشم كار مي كند درخت پشت درخت ... پل قشنگي كه هرگز حوصله نكرده ام از رويش رد شوم ... ساختماني كه شيرواني هاي سبزش ميان اين همه سبزي گم شده ... درياچه ي مصنوعي كوچكي كه درختها را مي برد و دوباره درختها با پررويي به راهشان ادامه مي دهند ...هميشه توي دلم حرص مي خورم كه چقدر براي زيبايي اينجا خرج مي كنند ، مطمئنم از نيمي از پاركهاي كشور زيباتر است ....ولي اين بار از اينهمه زيبايي كه هر روز بي توجه از كنارش رد مي شوم به وجد آمده ام... نماي پنجره ي پشت سرم هم هيچ چيز از اين تابلوي بي بديل كم ندارد ... راه محصور ميان درختها ... راهي كه مي دانم به يك گستره ي سبز و آلاچيق هاي مخفي ميان درختها منتهي مي شود ... چرا هيچوقت نمي روم كمي توي اين آلاچيقها بنشينم ... چرا انقدر كم مي آيم كنار اين پنجره ها بايستم ... با تمام وجودم سرشار از لذت مي شوم ...مهم نيست كه چقدر با من خودم اينجا فاصله دارم ، مهم نيست كه خيلي همه چيز بر وفق افكارم نيست ...خوشحالم در جايي كار مي كنم كه به يك پارك بزرگ مي ماند ...

6. يك چاي گنده مي ريزم و بساط نان و پنير و گردويم را ولو مي كنم جلويم و موسيقي را در گوشهايم و پشت كامپيوترم مي نشينم ... امروز كسي نيست تا براي چيز خوردن پشت دستگاه به من بتوپد ...

7. همين طور كه مي خوانم و از چايم مي نوشم ، به ظهر فكر مي كنم ... به ناهار خوشمزه اي كه از ديشب براي امروز آماده كرده ام ...به نورا و بابايي كه الان در تخت آرام و راحت خوابيده اند و وقتي برسم چقدر خوشحال خواهند شد ... به حياطي كه ديشب حسابي با نورا شسته ايم و امروز نورا وقتي بيدارشود مي تواند يك عالمه در آن بدود و بازي كند ... به بعداز ظهر كه مي توانيم با بابايي و نورا براي قدم زدن برويم بيرون ...گيرم همين ميدان پشت خانه ... به فردا كه تعطيلم ... به اينكه امشب مي توانم يك چاي گنده بريزم و مثل هميشه روي تخت دراز بكشم و دي وي دي پليرم را روي پايم بگذارم و بالذت تا پاسي از شب فيلم ببينم و فردا هم تا لنگ ظهر بخوابم ...به فيلم هاي نديده اي كه دارم و از فكرشان شادي زير پوستم مي دود ... به فردا ظهر كه قرار است براي اولين بار با نورا بروم استخر ، به كلوپ شناي مادر و كودك و سه روز است دارم برايش انتظار مي كشم وقصد كرده ام كه اگر رفتم بيايم و اينجا بنويسم ... دارم فكر مي كنم ... دارم همه ي خوشي هايم را زير زبانم مزه مزه مي كنم ...ميان اين همه طعم خوشمزه يكي از دوستانم برايم اس ام اس مي دهد ... خوشحالم كه يكنفر صبح يك روز تعطيل دارد به من فكر مي كند ...حالم خيلي بهتر است ... به قانون جذب فكر مي كنم كه انگار هميشه درست عمل مي كند ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45  توسط مامان نورا  |