تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

نمي دانم تا به حال از نزديك شاهد يك زايش بوده ايد يانه ؟!!! ... حس عجيبي است ... اين كه در مقابل چشمانت يك نيست هست شود ... زايش يك موجود چيز غريبي است ... يك شكوه وصف نشدني دارد ... ديدن تحمل و طاقت يك موجود زنده براي اين جنگ با عدم و آفرينش هستي ، آدم را به سجده در مي اورد ...چند سال پيش اتفاقي برايم افتاد كه اين روزها ، سر زدن به وبلاگ دوستي لحظه لحظه اش را در خاطرم زنده كرد ... بابايي نورا عاشق حيوانات است ... عشقي عجيب و بي حد ... يكسال قبل از تولد نورا تصميم گرفته بود كه حتما يك حيوان خانگي داشته باشد ... مرا راضي كرد به داشتن فقط يك حيوان كوچك به شرط اينكه در اتاق خودش از او نگهداري كند و هميشه هم تميز نگهش دارد ... همان شبي كه راضي شدم ، با يك همستر كوچولوي خرمايي روشن به خانه امد ... نه جنسيتش را مي دانستيم و نه سنش را ... همان شب اسمش را كذاشت پوليكا !!! و نشست وسط پذيرايي و شروع كرد به بازي و چلاندن و از اين دست به آن دست كردن حيوان بيچاره ... آن قدر تپل و كوچولو و بانمك بود كه دلم نمي آمد بر سر بودنش وسط هال و پذيرايي جنگ و دعوا راه بيندازم ... خلاصه تا پاسي از شب پوليكاي بيچاره مثل يك موم در دست بابايي انواع و اقسام شكلهاي منحني و نيمه هندسي را به خودش گرفت و آخر شب رفت توي خانه اي كه برايش مهيا كرده بوديم ... نمي دانم در اثر ان فشارها بود يا اينكه وقتش رسيده بود ...در هر حال فردا صبح كه بابايي رفت ، در اتاقش را باز كردم تا به پوليكا سر بزنم ، اولين لحظه اي كه چشمم به كف خانه ي بدون سقفش افتاد فقط چند قطره خون كوچولو ديدم ... داشتم سكته مي كردم ... ايستاده بود دستهايش به سرعت در قسمت تحتاني اندامش حركت مي كرد ، دولا شدم و با حيرت نگاهش كردم ... چشمهايم داشت از حدقه بيرون مي زد ... كمي بعد ، از درون خودش يك موجود كوچولوي صورتي و نذار بيرون كشيد و كنارش گذاشت ... كوچولوبا چشمهاي بسته ، بدن بي مو و پوست نازكي كه تمام امحاء و احشايش از زير ان پيدا بود ، مثل كرم وول مي خورد ... فشارم كاملا افتاده بود ... يعني من خيلي احساساتي ام ؟!!! همين الان هم كه مي نويسم سر انگشتهايم كاملا سرد شده ... نمي دانستم بايد چه كار كنم ...كمكي از دستم بر نمياد ... دوباره همان صحنه ها تكرار شد ... تند تند با دستهاي كوچكش پايين بدنش را لمس كرد و يك كوچولوي ديگر بيرون كشيد ... دوباره و دوباره ...9 بار اين داستان تكرار شد ...بي جان و رمق به ديوار اتاق تكيه داده بودم ، داشتم از حال مي رفتم ... من چرا ؟؟؟؟ نمي دانم ...گيج شده بودم ... نمي دانستم اين موجود كوچك چطور يك چنين پروژه ي عظيمي را مديريت مي كند ... چطور از اين اندام كوچولوي ظريف اين همه توان و تلاش برمي آيد ... به محض اينكه آخرين بچه اش را به دنيا آورد ، با سرعت حيرت آوري شروع كرد به سرو سامان دادن بچه ها ... نمي دانستيم باردار است تا چيزي براي لانه سازيش اماده كنيم ، دور خودش مي چرخيد و سعي مي كرد يك قسمت از خاكه اره هايي را كه كف خانه اش ريخته بوديم به يك سمت جمع كند و براي بچه ها لانه اي بسازد ... وصف مابقي كارهايي كه كرد و توان و انرژي اي كه صرف كرد از عهده من و مجال اين صفحه خارج است... فقط اين را به ياد دارم كه به محض اينكه بابايي نورا در خانه را باز كرد زدم زير گريه و پريدم بغ*لش و دستهاي يخ زده ام را به دستهايش سپردم ... انگار خودم بودم كه بي پشت و پناه و تنها ، فرزندي به دنيا آورده بودم ...بابايي آمد ، يك جعبه ي دستمال كاغذي را از وسط بريد و توي لانه اش گذاشت ، كمي هم برايش دستمال كاغذي ريخت ... بلافاصله دستمالها را تكه تكه كرد و به درون جعبه برد ، بعد از كمي ، بچه ها را هم يكي يكي به درون جعبه منتقل كرد و كم كم همه چيز رو به آرامش گذاشت ، حتي حال من كه از شدت هيجان و ترس نفسم بند آمده بود ... تا قبل از به دنيا آمدن نورا اين موضوع برايم فقط جنبه ي يك خاطره ي جالب را داشت اما بعد از آن ، هميشه به خودم فكر مي كنم و توانمنديهايم كه آشكار شدند در زماني كه بايد ، از پس آن جثه ي نحيف و طاقت كم و صبری که فکر نمی کردم هرگز داشته باشمش ...

پی نوشت ۱ : پست قبليم شرايطي داشت كه لازم ديدم تمام كامنتهايش را پاسخ دهم ... از اين به بعد به كامنتها همين جا يعني در كامنتدونيم پاسخ مي دهم ...ممنون كه مرا مي خوانيد ...

پی نوشت ۲ : تصویر بالا  پولیکاست ، که بابایی نورا ، همان روزها که تازه مادر شده بود ، از او کشید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:38  توسط مامان نورا  |