تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers نورا كوچولو

به من ... مي گويند ، كه چگونه مي شود به يك نفر دل بست از روي آنچه كه مي نويسد؟!!... به من می گویند ، آدمها ، آني نيستند كه مي نويسند و آني نيستند كه واژه هايشان در ذهن تو معنا مي كند ... گفتند ، چگونه مي تواني دلبسته ي كساني شوي كه هرگز نديده اي ؟... ما ، آني را كه تو دلبسته اش هستي مي شناسيم آنگونه نيست كه تو باور كرده اي ...

حرفها را در ذهنم مرور مي كنم و به فكر فرو مي روم ... مي بينم كه خيلي ها را اينجا دوست دارم ... يكي را به خاطر شهامتش و ديگري را به خاطر صداقتش و آن يكي را به خاطر مادرانگي بي نظيرش و ان يكي ديگر را كه شعرهايش شيفته ام كرده - واي ... كه چقدر شعرهايش مرا عاشق مي كند ـ ... همه ي شان در من چيزي برمي انگيزند كه مرا به پيش مي راند ، از آنها ياد مي گيرم چگونه صبورباشم ، عشق بورزم ، دوست داشته باشم و زندگي كنم ... تجربه ها و افكارشان را سخاوتمندانه در اختيارم مي گذارند و از انها بهره مي گيرم ... مجازي يا حقيقي به من مي آموزند كه چگونه بهتر زندگي كنم ...روزنه هاي غمناك خلوتم را پر مي كنند ، وقتي دلتنگ دوستان حقيقي ام هستم و ندارمشان ... شايد من هم به زعم كساني ، آني نباشم كه بر واژگانم جاري است ... واژگاني كه مرا براي دوستانم در اين دنياي مجازي دوست داشتني و محبوب ساخته است ... آنها را نيز نمي دانم ، كه از كجا آمده اند... چه فرق مي كند ... من مي دانم ، كه اگر چه نتوانم ، دوست دارم آني باشم كه بر انديشه هايم جاري است ... انديشه هايم را مي نويسم و عشق را تجربه مي كنم و انديشه هاي انها را مي خوانم و از تاثيرش بر جانم ، شگفت زده مي شوم ... ياد اين جمله ي معروف پابلو نرودا مي افتم و تمام افكارم غائله مي يابد ... : " به من مي گويند ، تو از آن ِ ظلمتي ... شايد ، ولي به سوي نور مي روم " ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط مامان نورا  |