این صفحات برای من هیچگاه محلی برای بازنویسی کامل احساساتم نبوده است ... هرگز نخواسته ام اینجا چیزی بنویسم که مایه ی نگرانی دوستانم شود ، یا باری بر دلشان بیفزاید ... به ندرت ، اگر دردنوشته ای هم داشته ام ، آن را به نویدی از آرامش و روشنی ختم کرده ام ... هرگز امیدم را در هیچ سطری از نوشته هایم از دست نداده ام ... با این همه ،این روزها خیلی غمگینم ... خیلی بیش از آنکه بتوانم کتمانش کنم ... در روزها و هفته های گذشته ضربات سهمگینی خورده ام ، کنار آمدن با آنها یا فراموش کردنشان وقت می برد ... به زودی می آیم و دوباره شادمانه می نویسم ... به محض اینکه بتوانم دوباره روی پاهایم بایستم و امید را مهمان دلم کنم ... این روزها نمی توانم ... فقط می توانم شما را بخوانم و به خاطر داشتنتان به دلم وعده های رنگی بدهم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:29  توسط مامان نورا
|



