فرو رفته در پيله ي تنهايي ام ، با اندك تواني كه در من مانده ، در پس اين همه گيروداري كه گرچه تنها با قواي ذهني ام ، اما بسيار دربندش بوده ام ، خودم را از بين خطوط به پيش مي رانم ... در من كسي است كه فرياد مي زند و كسي ديگر كه با تمام توانش حنجره ي آن ديگري را با سرانگشتان توانمندش مي فشارد ... و من ، كه در مقابل اين دو فقط به رفتن مي انديشم و ترك هر دو گانه شان ... تا شايد از پس اين گذر ، در جايي ديگر خودم را بيابم بدون نياز به آنكه فريادم بزند يا آن ديگري كه دست بر دهانم بگذارد ...
و شرمنده باشم از آنكه در من مي گريد و نهيبم مي زند به غم ناني كه دست و پايم را بسته است ... مي خواهم بگذرم از تمام اين ناتواني ها و از تمام شرمنده گيها و از تمام رنج ها و زمان باقي مانده را به چيزي جز زندگي نينديشم كه مگر نه اينكه ، اين سهم من است براي بخشيدن حيات و مگر نه اينكه بالادستي روحم را بر همين بنا بر گل دميده ، كه باشم و زندگي كنم ؟؟؟...
با اندك توانم قصدي براي نوشتن ندارم ، فقط صفحه ام را باز مي كنم و دل مي بندم به تنها شادي اين روزها كه مهمان خانه ي دختركم باشم و از آنجا سر بزنم به ديگر دوستانش و دوستانم و از خانه اي به خانه ي ديگر ... يك به يك پيش مي روم ...به هر كجا كه سرك مي كشم گوشه هايي از منند كه فرياد مي كنند و اين پازل شكسته كم كمك از ميان اين سفر شكل مي گيرد ...با ستاره كوچك خنده هاي شادمانه ي شادي را تجديد خاطره مي كنم و با هناي عزيزم از شيطنتهاي سارا مي خندم و از حضور در خانه ي باصفايش لذت مي برم ، با نونوش بغض مي كنم و اشكم را فرو مي دهم و حسرت ديدارش را در دل مي پرورم تا مابقي ناگفته هايم را برايش بگويم و با فريباي عزيزم حسرت روزهاي گذشته را مزه مزه مي كنم و آرزوي انكه روزي در فضاي بهتري از نامه هاي گهگاهمان سخن برانيم ، جايي كه مي شود سربر شانه اش بگذارم ، با آيدا حس شيرين خواهر بزرگتري را تجربه مي كنم كه هرگز در واقعيت نبوده ام و با لواشك خوردن شاينا و دامن درازش قهقهه سر مي دهم و دلم براي ديدن شايلي مي تپد ، با جملات صريح و كوتاه نندي ايجاز اختصار را تجربه مي كنم و با افشان مهربانم حس روياگونه ي مادريم اوج مي گيرد ، با آساي عزيزم و هوچهراز دوري پريوشش و از غم اين روزها بغض مي كنم و با ليلاي نازنينم ، به شوخي انگاشتن واقعيتهاي دردناكم ، به سبك فراز مي انديشم ، به تمامي دوستانم سر مي زنم و با تك تك شان تكه هاي ريز و درشت پازل را تكميل مي كنم ، من مي شوم و شكل مي گيرم ، اما هنوز تواني براي نوشتن ندارم... به هر كدامشان سر مي زنم و فكر مي كنم چه سود كه بنويسم ، تمامي من در انها نوشته شده است و غرق مي شوم در بي حوصلگيهايم و بي رمقي اي كه مرا باز مي دارد از اينكه حروف را به نيت ايجاد واژه اي بيارايم ... مي روم با من بي توانم به ليلي ام سر بزنم ، كه كشتي امن من است و مامني كه خستگي هايم را بريزم و مي دانم كه آنجا هميشه چيزي براي يك مادر خسته هست كه مادرانگي را به يادش بياورد تا به راهش ادامه دهد ، دلم چه تنگ شده براي صداي مهربانش و گپ هايي كه چه زود تمام مي شدند با حسرت انبوهي از ناگفته ها ...مي روم و ليلي ام را مي خوانم و ناگهان تمام من ، مثل چشمه اي پر توان از دل اين سنگ به جوشش مي ايد ... واژه ها آراسته مي شوند و من فقط قاصرانه به چينش واژه ها مي نگرم ....فكر مي كنم بايد بنويسم شايد كه من هم گوشه ي ناتمام كسي باشم كه خودش را در من مي يابد و پازلش را كامل مي كند ... آنجا ليلي ام به يادم مي آورد كه آراز بزرگتر از ديروز است و نوراي من هم ... به يادم مي اورد كه بايد بغضهايم را هرچند بزرگ فرو بخورم و در عهدم در تمام كردن خلق اين موجود تازه ي بي بديل ناتمام نباشم ... به يادم مي آورد كه در راهي افتاده ام كه هيچ مفري و هيچ عذري در آن پذيرفته نيست ... به يادم مي اورد كه نه حق دارم پشيمان باشم و نه منفعل ...سخت است ، اما اهل ترحم نيستم ، نه برخودم و دختركم و نه بر ديگري ...با تمام تلخي ها هستيم و لاجرم از بودن ... نمي خواهم دختركم در اين حس شكست از بودن ، سهمي داشته باشد ، نمي خواهم آن را درك كند ، زيرا كه آينده نه بر من گشوده است و نه بر ديگري... شايد كه اينده از آن دختركم باشد ، نمي خواهم امروز هيچ تحقيري ته نشين چشمه ي زلال وجودش باشد ... دلم مي خواهد او آني باشد كه با افتخار و غرور آينده را بسازد ...نمي خواهم طعم شكست تلخش كند ، زيرا كه من ، تا كنون ، هر چه از زندگي پيموده ام با شادمانه هايم بوده است و غم ، تنها مرا در دريايي از انفعال رها مي كند ... مي خواهم شاد باشد و پر انرژي و اميدوار و آينده را بسازد ... آينده اي كه تا روزي كه زنده ام مي توانم به اميدش به پيش برانم ...مي توانم دستش را بگيرم ، كمكش كنم تا با تجربه هاي من و شور و توان جوانيش به پيش براند...مي نويسم و مي انديشم به دختركم كه بايد به زودي از بزرگ شدنش بنويسم ، از كارهاي تازه اش ، از حضورش در تك تك لحظه هايم و از بالندگيش... اين جا بايد مامني باشد براي ايده هاي تازه و نگارش تك تك سطور اينده اي بهتر و روشن تر ...حتي اگر من ، گيج و گنگ و خسته باشم و نتوانم هيچ چيز را به باد فراموشي بسپارم



