<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نورا كوچولو</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/</link>
<description>از پشت ابر کاکلی ، یه دختر دسته گلی ، خدا فرستاد برامون ، شاد و ملوس و تپلی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 06:12:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بحران این روزهای ما یا دخترکم ؟!</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اين حافظه ي كج و معوج من ياريم نمي كند تا خوب روزهاي دوسالگي دختركم را به ياد بياورم . اما اين روزها كه بعضي از دوستانم از بحران دوسالگي مي نويسند من هر چه فكر مي كنم يادم نمي ايد كه در دو سالگي دختركم روزهاي خيلي سختي را پشت سرگذاشته باشم ... يا شايد انقدر اين روزها در بحران سه و سال و نيمگي دخترم هستم ( اصلا نمي دانم چرا و نمي دانم اساسا چنين بحراني هم وجود دارد يا نه ) كه نمي توانم به روزهاي گذشته فكر كنم ...براي ثبت اين بحران تازه بايد شماره دار بنويسم ... فكر مي كنم بايد به يك عددي چيزي اويزان شوم تا ذهن پراكنده اين روزهايم سامان بگيرد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;1. اين روزها دختركم با گذشته خيلي فرق كرده است ، به وضوح شيطان تر و جسورترو البته كمي لجوج تر شده است ، براي من كه به نوراخانوم قبلي خيلي عادت كرده بودم هر چقدر هم كه ديگران بگويند چه دختر خانوم و عاقلي داري ، كنار امدن با اين وروجك تازه بسيار سخت است ...نمونه اش هم اين كه ، چند روز پيش متوجه شدم كه دوشاخه ي چراغ خواب كه هميشه شل بود و خوب توي پريز نمي ماند را با يك آدامس جويد شده به پريز محكم چسبانده است !!! اين جور كارها در خانه ي ما واقعا سابقه نداشته است !!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;2. اين روزها دختركم دائم ، دنبال يك همبازي است . نمي دانم چون نمي يابد ، مدام دامن من و پدرش را چنگ مي زند يا اساسا علاقمند به بازي كردن با من و پدرش است ... اين تمنا نه ته دارد و نه خستگي برمي دارد، به همين خاطر من و بابايي از همبازي بودن واقعا خسته و عاجز شده ايم ... دليلش را هم مي گويم : بدترين خصوصيت نورا در بازي كردن اين است كه مي خواهد همه چيز را مديريت كند ، &quot; شما اين را بگو &quot; ، &quot; اين جا بنشين &quot; ، &quot; اين طوري ادا دربياور&quot; ، &quot; حالا ميمون باش ، بعد ني ني شو ، حالا گريه كن ، بعد شير بخواه &quot; و ... اين است كه هيچ جاي خلاقيتي در بازي براي آدم نمي گذارد و طرف مقابل كه من يا بابايي باشيم به شدت و خيلي زود خسته مي شويم ...داخل پرانتز بگويم كه سرگرم كردن يك كودك زير يك سال ، دو سال و حتي زير سه سال ، خيلي خيلي راحت تر از سرگرم كردن و همبازي شدن با يك كودك سه سال و نيمه و برآوردن خواسته هايش است ... باور كنيد و قدر اين روزهايتان را اگر كودك زير سه سال داريد بدانيد ... دلم براي آن روزها كه نورا با محتويات كابيتها تا مدتها سرگرم مي شد و يا تمرينات دست ورزي مي كرديم وهر چيز كوچك و كم اهميت ولي تازه ، برايش يك گنج جذاب محسوب مي شد يك دنيا تنگ شده است ... روحيه ي تنوع طلب اين روزهايش ، توانمنديش براي آموختن چيزهاي تازه ، تمنايش براي ديدن محيط هاي جديد ( از يك مهماني ساده گرفته تا درخواست براي رفتن به سفر و دريا و ..) ، با توان من و بابايي اصلا جور در نمي آيد ، ولي تا دلتان بخواهد برايمان عذاب وجدان كم كاري مي اورد و باز سندروم پدر و مادر بد بودنمان عود مي كند ... مخلص كلام : اين روزها بدجوري تا خرخره غرق عذاب وجدانيم و از هر مساعدتي به شدت استقبال مي كنيم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;3.اين روزها دختركم دو دوست خيالي دارد كه نمي دانم واقعا وجودشان را تا چه اندازه بايد جدي يا نديد بگيرم ... هر دوي اين دوستها &quot; پرنيا &quot; نام دارند و من نمي دانم كه واقعا اين اسم را از کجا در آورده است . فرق اين دو تا پرنيا در اين است كه يك كدامشان هميشه &quot; پرنيا بده &quot; خوانده مي شود و ديگري &quot; پرنيا خوبه &quot; ... يك وقتهايي وسط بازي ، تماشاي سي دي و يا حتي غذا خوردن &quot; پرنيا بده &quot; مي آيد و دختركم از جا مي پرد و دنبالش مي كند و با داد و فرياد تك تك كارهاي او را تشريح مي كند . اما &quot; پرنيا خوبه &quot; هميشه وقتي مي ايد يا به قصد شوخي ، سربه سر دختركم مي گذارد يا اين كه برايش آرامش و شادي و بازي به همراه مي اورد ... هر كار بدي كه مي كند معمولا از &quot;پرنيا بده &quot; ياد گرفته است و كارهاي جديد خوب منسوب به &quot; پرنيا خوبه &quot; است ... داستانهايي كه در خانه با اين دو &quot; پرنيا &quot; داريم حتي در يك پست جداگانه هم گنجانده نمي شود ... فقط اين مختصر را اين جا نوشتم تا اگر روزي اين دو تن از خانه و زندگيمان رخت بربستند يادم نرود چه خاطرات و روزهايي با اين دو تا وروجك خيالي داشته ايم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.4يادتان هست كه پيش از اين از استقلال دختركم گفته بودم ... اين روزها دامنه ي استقلالش بيداد مي كند ، طوري كه گاهي احساس مي كنم كه به پدر و مادر هيچ احتياجي ندارد ، تنها مي رود ، مي ايد ، مي ماند و تمام سعيش براين است كه خداي نكرده كسي در كاري كمكش نكند ... اگر يك روز وسط پارك دختربچه اي را ديديد كه ميان زمين وهوا ، وسط خم يك تونل بازي ، بالاي سرسره ، توي لوله يا هر جاي ديگر گير كرده و به محض اينكه دستتان را براي كمك دراز كرديد فرياد مي كشد : &quot; خودم مي توانم &quot; يا &quot; نياز به كمك ندارم &quot; ... بدون شك بدانيد كه با نورا طرف شده ايد !!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;5. اين روزها دختركم تا سر حد امكان يعني در استانه ي ريزش قطره اي ( با عرض پوزش از همگي ) جيشش را نگه مي دارد و بدجوري عاصي مان مي كند ... البته دلايل و ريشه هاي روانشناسانه و نظرات كارشناسان را مي دانم و شنيده ام ، اما خب قبول كنيد كه بعضي وقتها هر چقدر هم براي ادم دلايل پزشكي و مستند بياورند آدم كم مي آورد ...گاهي فكر مي كنم تمام اين نظرات روانشناختي فقط براي كمك به حاد شدن &quot; سندروم پدر و مادر بد بودن &quot; ماست و اصولا آقايون و خانومهاي روانپزشك بچه اي بزرگ نكرده اند وگرنه مگر مي شود كه هي سر خودمان را با اين حرفها شيره بماليم ... آقا جان سخت است به خدا .... والله بالله سخت است ديگر ... حالا شما هي دليل و مدرك بياوريد ... اگر اين دو تا لوبياي كوچولوي دخترك من در اثر نگه داري بيش از حد جيشش پوسيد شما جواب من را مي دهيد ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فكر كنم اين پست دارد كم كم به جاهاي ناجور مي كشد ... فعلا اين پنج مورد را از &quot; اين روزها &quot; ي دختركم و &quot; بحران سه سال و نيمگي &quot; اش داشته باشيد تا به سرعت بيايم و بر تعدد شماره ها بيفزايم ... هر جور نقد و نصيحت و نظر روانشناسانه و دوستانه و محبت آميز را با كمال ميل پذيرا هستم ...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 06:12:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این جا ، جایش نیست</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;يك وقتهايي هست كه دلم مي خواهد من باشم ، اين جا هم باشد ، من هم بنويسم ، اين جا هم درج شود اما كسي نخواند... خب آدم است ديگر ، گاهي دلش مي گيرد ... براي تمام راههاي اشتباهي كه رفته و نتايجي كه نگرفته ... براي تمام لحظاتي كه هدر داده ، براي تمام انرژي هايي كه گذاشته ، براي آنچيزي كه مي خواسته اما نشده ، براي آدمهايي كه نمي خواسته و وجود داشته اند و تمام كساني كه مي خواسته و نبوده اند ... براي بودنش و تمام روزهاي گذشته ...پرم از نقطه چين ...كاش يكنفر بود نقطه چين هايم را مي خواند و براي خودم هم ترجمه مي كرد ...دلم خيلي درد مي كند ... هماني كه ميان سينه ام مي تپد... اين روزها حال وهوايم مادرانه نيست ، بيشتر شاعرانه است ...حرفهاي مادرانه ام را مي توانيد در تمامي لينكهاي كنار صفحه هايتان بخوانيد ... من هنوز هم و تا هميشه جزيي از همانها هستم ... اما اين روزها بيشتر دلم مي خواهد شعر بگويم ...شعرهايم را اما ... نمي دانم كي و كجا قرار است كه بخوانيد ... فقط مي دانم كه ، اين جا جايش نيست  &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 06:51:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرگرمی های خانگی (۱)</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i48.tinypic.com/2drc66x.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها با سرد شدن هوا خلاقيت ما هم شكوفا شده است . چند روز پيش كه هوا خيلي سرد بود و نورا هم به شدت براي بيرون رفتن از خانه اصرار مي كرد ، يك دفعه ديدم كه بابايي با يك قطعه ی مكعبي شكل از ابرهايي كه من در دوره ي دانشجويي براي ساخت يك انيميشن عروسكي خريده بودم و اضافاتش تا آن روز يك گوشه مانده بود از در اتاقش بيرون امد ، بعد پارچه پهن كرديم و چسب و قيچي و رنگ و سوزن نخ ... و دو تايي افتاديم به جان ابرها و اين طوري بود كه نورا دو روز پشت سر هم روزي چهار پنج ساعت حسابي سرگرم شد و آخر سر هم عروسكها ( ماهی و جوجه تیغی ) را از خودش جدا نمي كرد ، حتي شب هم آن ها را برد توي تختش ... به فكرم رسيد ثمره اش را اين جا نشان دهم شايد اين روزها ديگران هم از طرح هاي سرگرم كننده اي كه بتوان در خانه اجرا كرد استقبال كنند ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن : این پست را از این جهت -سرگرمی های خانگی (۱)- نام گذاری کردم که قصد دارم این دست پستها را از این پس ادامه دهم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 07:35:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بحث فلسفی</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دارم به سختي و هن هن كنان مايكروفر چربي گرفته را پاک می کنم و قطعات سفت روغن را از سر و رويش مي كنم ، نورا با علاقه به من نگاه مي كند و در چشمهايش عشق گرفتن اسپري گاز پاك كن ازدستم موج مي زند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- ماماني كاش بزرگ بشم بتونم ماكروفرو پاك كنم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-دخترم اصلا كار جالبي نيست ... تازه اين مواد سمي ان !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- پس چرا شما دست مي زنين ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- من دستكش دستمه ... تازه منو كه مي بيني ناچارم اين كارو بكنم !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- خب ماماني منم بزرگ بشم ناچارم اين كارو بكنم !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- نه عزيزم تو ناچار نيستي !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-آره كاش يه خواهر گنده داشتم ( احتمالا چون دائم مي بينه كه خواهرهاي دوقلوي من كارهام رو انجام مي دن )&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- نه عزيزم ... نيازي به خواهر نيست ... تو مي توني به يه نفر پول بدي اين كارهارو برات انجام بده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خنده ي مصنوعي : - آخه پول از كجا بيارم ؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- دخترم تو مي توني حسابي درس بخوني ، بعد يه كار خوب پيدا كني ، بعد پول خوبي در بياري ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- چه خوب !!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- آره دخترم همين طوريه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- ماماني اگه من مثل شما خیلی خوب درس بخونم ، بعد يه كار خوب پيدا كنم ، بعد پول زياد داشته باشم ، اجازه مي دي منم مثل شما ماكروفرو پاك كنم ؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن : نام دیگر این پست می توانست این باشد :&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&quot;مامان جونم هر کاری کنی بازم یه زنی &quot;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 04:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه دخترکم در سه سال و چهار ماهگی است !</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/21opmbc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;هر ازگاهي اين جور پستها را مي گذارم براي دل خودم ... براي اينكه سير پيشرفت دختركم از يادم نرود . شايد هم اين پستهاي شماره دار اين مدلي به درد يكنفر بخورد ، كسي چه مي داند :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;1- دخترك سه سال و سه ماهه ام اين روزها موقع بيرون رفتن از خانه تمام لباسهايش را خودش مي پوشد و مثل من و پدرش به تنهايي اماده مي شود ... از اين رو يك بار مهم از روي دوشم برداشته شده است : اين كه ديگر لازم نيست با هر تكه از لباسهايش دور خانه بدوم و دوي ماراتن بگذارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;2-دختركم اين روزها بيش از گذشته مرا موقع بازي كردن فرا مي خواند ... ديگر با چيزهاي كوچك به راحتي تا مدتها سرگرم نمي شود و دلش بازي هاي مشاركتي با من ، پدرش يا بچه هاي ديگر را مي خواهد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;3-اين روزها دچار درگيريهاي فلسفي است با خودش . مثلا يك خط در ميان با ديدن فيلم هاي كوچكيش مي گويد : كاش به من غذا نمي داديد تا بزرگ نمي شدم ، من عاشق ني ني گي هاي خودم هستم ... و بعد به محض ديدن دخترهاي مدرسه اي با مانتو و شلوار مدرسه ، مي گويد : از اين به بعد به من زيادتر غذا بده مامان ...من دوست دارم كه زودتر مثل اين ها بروم مدرسه !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;4-&lt;FONT size=2&gt;هنوزهم به مقوله ي كتاب خواني علاقه مند است ، اما تازگيها به دنياي هنرهفتم هم به شدت علاقه مند شده است . جالب اين جاست كه فيلم بد و خوب را به خوبي تشخيص مي دهد ، خبط كردم و به خاطر عشق خودم به جناب&quot; تيم برتون &quot; فيلم &quot; كورالين &quot; را برايش خريدم ، انتظار نداشتم ذهن ديوانه و نگاه متفاوت و فوق خلاق &quot; تيم برتون &quot; و فضاهاي رعب انگيز فيلم جذبش كند و فكر مي كردم كه داستان برايش كمي سنگين باشد ، اما فيلم را لاجرعه بلعيد و بعد با ترس و لرز رفت و گرفت خوابيد ... وحالا هم ديوانه وار عاشق اين فيلم شده است !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/FONT&gt;5-ديگر مثل چند ماه قبل موقع عصبانيت ناسزا نمي گويد ، اما بخش منفي طلب وجودش را يك جورهاي ديگري با مرور آن حرفها تسكين مي دهد : مثلا مي گويد : باباي بداخلاق... و درادامه رو به من مي گويد : به بابايي نگفتم كورخر ِ بي تربيت ِ بي كلاس ِ كچل ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;6- علاقه مندي و وابستگيش به نيوشا ( خرگوش صورتي رنگش ) به هيچ وجه كمتر از قبل نشده ... اين روزها وقتي خرگوشك را مي شويم و روي بند پهن مي كنم ، بارها براي چك كردن خشك و تر بودنش به حياط سركشي مي كند و گاهي همان دور و برها زير بند رخت مي چرخد تا نيوشا خشك شود ... اين وابستگي براي همه ي ما و اطرافيان حيرت انگيز است !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;7-بيش از گذشته با دختركم حرف مي زنيم ، برايش درد دل مي كنم ... به حرفهايم گوش مي دهد و براي غصه هاي كوچك و بزرگم دل مي سوزاند ... گاهي مي آيد جلو و صورتم را ناز مي كند ، دلم مي خواهد كودكش شوم و سرم را در آغوشش فرو كنم ... عجيب مادر خوبي است دختركم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;8- يكي از بزرگترين دل مشغوليهايش اين است كه از كودكيم برايش تعريف كنم ... سيرنمي شود از شنيدن ... بيشتر خاطرات كودكيم را با جزييات نام دوستانم از بر است ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;9-تمام حس هايي را كه از محيط دريافت مي كند ، بروز مي دهد مثل خودم و مثل پدرش ... چند روز پيش به محض بيرون امدن از خانه گفت : چه روز قشنگيه مامان ... چه حس خوبي به آدم مي ده اين هوا !!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;10- دختركم مثل تمام بچه هاي هم سنش شيطنت دارد ، بازيگوش است ، گاهي هم لجباز و بهانه گير مي شود ، حرف هاي بد نياموخته از ما هم گاهي تحويلمان مي دهد ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اما خرابكار نيست - براي هر كاري اجازه مي گيرد بنابراين به كارهايش اشراف كامل دارم و كمتر پيش مي ايد كه وقتي يك گوشه تنهاست دلنگران باشم - لجاجت هايش هم هميشه با يك وعده به كاري كه دوست دارد مهار مي شود ، با اتفاقات تازه هم به خوبي كنار مي ايد ، بنابراين معمولا در موارد مختلف و پيشامدهاي تازه دچار تنش و اضطراب نمي شويم ، باوقار است و عزت نفس دارد ، اگر كسي براي حركتي سرزنشش كند از ان دسته نيست كه لجوجانه به كارش ادامه دهد ، به غرورش بر مي خورد و شرمنده و ساكت مي شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;11- سر آخر اين كه : تعريفي كه ما از كودكانمان ارائه مي دهيم اعم از شيطان ، بازيگوش ، خرابكار ، بد يا خوب ، دقيقا برمي گردد به نوع نگاه ما به زندگي و انتظاراتمان از يك كودك و دايره ي صبر و حوصله ي مان در مواجه ي با آنها ... اين است كه دختركي كه اين روزها من به وجودش افتخار مي كنم و روزي نيست كه به خاطر همه ي انچه كه هست خدا را شاكر نباشم شايد در دايره ي صبرو توان وهمه ي انچيزي كه يك مادر ديگر را ساخته است هيچ حرفي براي تمجيد و ستايش نداشته باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن : عکسهای نورا - دو روز قبل - باغچه ی حیاط خانه مان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها من نیستم که ...</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>این روزها که دخترکم در راستای خانم شدنش بیش از پیش به من نیاز دارد ، این روزها که بعضی از کارهای شخصیش را خودش انجام می دهد و من کلی به داشتنش افتخار می کنم ، این روزها که بیش از گذشته من را برای مشارکت در بازی طلب می کند و دلش نمی خواهد تنها بازی کند ، این روزها که احساس نیاز به یک دوست و یا یک جمع شلوغتر از انچه که فضای سه نفره مان می سازد را در وجودش می بینم ، دائما به طرز وحشتناکی دچار عذاب وجدان کم کاری و غفلت و تنبلی در مورد دخترم شده ام و مدام خودم را برای انچه که یک &quot;مادر خوب و لایق نبودن &quot; می خوانمش سرزنش می کنم و عذاب می دهم ... امروز که این پست &lt;A href=&quot;http://golmaryam.wordpress.com/2009/11/01/%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87/&quot;&gt;گلمریم&lt;/A&gt; عزیز را خواندم انگار حداقل برای یک روز هم که شده یک کوه از روی دلم برداشته شد ... خوشحال شدم که این درد مشترک و این سندروم نو ظهور را کشف کرده ام و فکر می کنم تحمل یک درد ، هر چقدر هم که کاهنده باشد وقتی مشترک می شود ، به اندازه ی ابعاد اشتراکش قسمت و کوچک می شود ... چه خوب که این جا دردهایمان را به کمک همدیگر کوچک می کنیم !! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ . ن : کامنتهای پست قبل را پاسخ دادم و از این من بعد!! اگر خدا بخواهد قصد دارم به این روند ادامه دهم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 07:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمکتی برای دو نفر</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>فرض کنید که در یک پارک روی یک نیمکت با همراه مهربان زندگیتان نشسته اید ،فرض کنید که دستهایتان را به یکدیگر گره زده اید و گل می گویید و گل می شنوید ... رویاهای عاشقانه می بافید و همدیگر را می ستایید، می گویید که هرگز پیش از این و بیش از این ، اینهمه عاشق نبوده اید ، از زیبایی زندگی می گویید و این که  من بی تو و تو بی من دیگر مفروض نیست و چقدر این لباس نیلی به آن چشمهای عسلی می اید و چقدر ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرض کنید که یکدفعه یک نفر سومی از راه می رسد و درست جایی میان شما دو نفر ، روی نیمکت می نشیند ، اول تعجب می کنید ، جایتان تنگ شده و حرفهای عاشقانه تان قطع و نگاههای دلنوازتان به یکدیگر از پشت این مانع محال به نظر می رسد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرض کنید که این نفر سوم ، بیش از تصورتان خیلی هم شیرین و دوست داشتنی از آب در می اید و کم کم هر دو شیفته اش می شوید و تمام عاشقانه هایتان را از یاد می برید ... محو تماشا و مسحور حرکاتش می شوید و در کوتاه ترین زمان ، روی نیمکت درست میان شما در حین باز کردن گره دستانتان جایش را حسابی باز می کند... دیگر تمام رنگها با اوست که زیبا می شود و تمام حرفهای عاشقانه ی دنیا پیش از او کمی بی معنی و لوس به نظر می رسد ...کم کم خودتان و تمام دلبستگی های پیش از او را از یاد می برید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرض کنید که این فرض برای همه ی شما آشناست ... مبارکتان باشد ... این تجربه ی شیرین گوارای وجودتان ... فقط یادتان باشد همان طور که دیوانه وار به او و حرکاتش زل زده اید دستهایتان را آرام آرام ببرید پشت صندلی و دوباره به همدیگر گره بزنید ... غافل شوید ، این مهمان شیرین تازه از راه رسیده طوری جایش را باز می کند که از دوسوی نیمکت پهن می شوید روی زمین و تمام رویاهای شیرین از سرتان می پرد... فراموش نکنید که تمام مهمانهای دنیا هر چقدر هم که شیرین باشند تا همیشه پیش شما نمی مانند ، یک روز همان طور که آمده اند راهشان را می گیرند و با همراه یا بی آن به راه خودشان می روند ... ان وقت است که شما می مانید و نیمکت و خاطراتی که اگر مراقب نباشید دیگر شیرین نخواهند بود !!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 15:25:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا کی بدوئم دنبال دمم ؟؟؟</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/23tu35.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر این جا را می خوانید و مادر هم هستید و کارتون &quot; مزرعه سبزیجات &quot; هم خاطرتان هست نباید زیاد با عنوان این پستم غریبه باشید ، حداقل نخوانده می دانید که فحوای این پست چه می تواند باشد  ... قصد جسارت ندارم ، دور از جون شما، خودم را می گویم ، از وقتی مادر شده ام همش مثل &quot;شبت &quot;دارم دنبال دمم می دوم و معلوم هم نیست که کی قرار است به این دم گرامی برسم !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برنامه ی روزانه ی من هم کمابیش مثل همه ی شماست ... اما چیزی که باعث شد این پست را بنویسم یک تغییر و تحول ساده است که تازگی ها در زندگیم اتفاق افتاده و فکر کردم شاید برای بقیه هم خواندنش کمی مفید باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; راستش من ادم خیلی برنامه مندی نیستم ... یعنی اصولا خیلی &quot;دلی&quot; زندگی می کنم ، اغلب کارهایم را بر اساس اینکه دلم چه حکمی می دهد انجام میدهم و با ساعت و شب و روز هم زیاد کاری ندارم ... البته همه ی این زمانها را خودتان به گذشته برگردانید ... چرا که یک تصمیم ساده باعث شد که فکر کنم چقدر در سه سال گذشته به خودم به خاطر همین دلی زندگی کردن فشار آورده ام ... واقعیت این است که تا وقتی خودت هستی و اقای همسر که او هم یک موجود &quot; دل اندر دلی &quot; است زندگی می گذرد ولی حالا دیگر نمی شود ... یعنی نشده و ما خواستیم بشود و حالا فشارش پدر من یکی را در آورده ...قبل از اینکه این تصمیم جدید را بگیرم برنامه زندگیمان این شده بود که شبها چه از سر کار بیایم و چه خانه باشم ، نورا بدود و بازی و شیطنت کند تا ساعت ۱۲ یا یک شب و بعد برود توی تختش که بخوابد و بابایی هم طبق معمول برود توی اتاق خودش تا سه و چهار صبح به کارکردن یا فیلم دیدن و من هم بپرم توی اتاق خواب و بخزم زیر پتو و دی وی دی پلیرم را روشن کنم و یک فیلم ببینم  تا دو و نیم سه شب  (چون تنها کار مفیدی است که می توانم این روزها برای دل خودم انجام دهم )  و بعد صبح هم ساعت ده و نیم ، یازده بیدار شوم و تا صبحانه بخوریم ظهر شده و نصف روز از دست رفته و اغلب هم وعده ی ناهار به ساعت چهار بعدازظهر و شام هم دوباره به یازده-دوازده و خودتان تصور کنید از زسر !!  و این وسط هم کلی کار اداری یا خرید و غیره به خاطر کمبود وقت به هدر می رفت ، چون هر کاری کنیم انگار زندگی بر پایه ی روز و روشنایی می چرخد نه شب که بیشتر وقت من در آن می گذشت  و خودتان هم که می دانید کارهای نکرده وقتی انباشته می شوند بیشتر از اهمیت انجام شان خوره ی روح و روان آدم می شوند و این بود که بعضی وقتها خیلی به هم می ریختم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا یکماه است که یک کار ساده انجام داده ام ، ساعت زندگی ام را دو سه ساعتی به عقب کشیده ام ، یعنی صبحهایی که خانه هستم که معمولا سه تا پنج روز در هفته است صبح ساعت ۵/۷ تا ۸ بیدار می شوم و بعد از کارهای عمومی خانه و درست کردن صبحانه، دخترم را راس ۹ بیدار می کنم ، بعدازظهرها هم ساعت ۲ تا چهار نورا از فرط خستگی می خوابد و شبها هم بین ده تا ده ونیم شب باید که به خواب برود ... صد البته که من فیلم های شبانه ام را می بینم ( به جز شبهایی که روز بعدش ۵ صبح شیفت دارم ) ولی زود خوابیدن نورا به من کمک می کند که نهایتا تا یک شب بیدار باشم و فردا برنامه ی سحر خیزیم را بتوانم که از سر بگیرم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی موضوع ساده ای بود،نه ؟ حتی ارزش نوشتن هم نداشت ، نه ؟! اما باورتان نمی شود که همین تغییر کوچک روحیه و حال و هوایم را به کلی دگرگون کرده ...از روزهایم بهره ی بهتری می گیرم ، به خانه و زندگی و خرید و کارهای بیرون می رسم و در مجموع شادتر و راضی تر و البته سرحال تر از قبلم ... فقط کمی برنامه مند شده ام و در این راستا سعی کرده ام به روحیه ی قبلیم ( که دیگر چیزی از آن باقی نمانده ) غالب آیم و به خودم بگویم : عیب ندارد این تغییر هم کنار تمام تغییرات دیگری که درراستای مادر شدن پیدا کرده ای ... صد البته که هنوز هم به دمم نمی رسم اما این را درگوشی بگویم به همه ی شما ، بین خودمان بماند ،  تازگی ها فکر می کنم به طور محسوسی به دمم نزدیک تر شده ام ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 10:12:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آهو نمی شوی به این جست و خیز گوسپند !</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description> 
&lt;P dir=ltr align=right&gt;يادم هست وقتي بچه بودم اين طور نبود ... پدر و مادرهايمان اگر اعتقادي داشتند ، نماز و روزه شان را به جا مي اوردند يا به سفرهاي زيارتي مي رفتند ، از ته ته دلشان بود ، عشقشان بود و اين چيزها ،حتي اگر فلسفه ي خاصي براي پرستش يا عبادت نداشتند...همه ي آنچه كه مي كردند از ته وجودشان جوشش مي گرفت ، يعني همين طوري بار آمده بودند ، يك عمر آرزوي يك مكه رفتن را به دل مي كشيدند تا محقق شود و وقتي محقق مي شد تا مدتها طعم خوشش را زير زبانشان مزه مزه مي كردند و اشك به چشمشان مي آمد ، پاك و بي ريا بودند ، فكر مي كردند زيارت خانه ي خدا وظيفه اي است محول، كه اول و اخر بايد انجام شود ، نمي رفتند كه به ديگران فخر بفروشند ، يا آدم ديگري شوند و برگردند بلكه اگر نرفته بودند احساس كمبود مي كردند ، چيزي بود كه بايد به بقيه اضافه مي شد ، به يك عمر عبادت و عشق به خدا ...دلها و افكار ساده و يكرنگشان اين طوري حكم مي كرد...رفتنشان هم آدابي داشت ، يك عمر زندگي پشتش بود ، يك عمر رنج و عشق به وصل ، اين طور نبود كه هر سر از تخم در آورده اي راهش را بكشد و بي مايه تر از قبل برگردد  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;اما نمي دانم ( يا بهتر است بگويم مي دانم و نمي توانم بنويسمش اين جا ) كه چرا اين سالها همه چيز بايد در يك هاله ي تقدس پيچيده شود ، بيشتر از آنچه كه به چيزي اعتقاد داشته باشيم اداهاي جديد مقدس مابانه از خودمان در مي اوريم ... بعضي از همين هم سن و سالهايمان زندگي شان پرشده از حس كوچكي و هيچ بودن و پر شده اند از سرخوردگيهاي دروني كه فكر مي كنند بايد براي بار دوم و سوم به اصطلاح به نزد خداوند بروند و به خانه اش سرك بكشند تا بلكه اين دوز پايين آمده ي تقدس خونشان دوباره به سرحد عوام فريبانه اش برسد ... مي روند ، يك چندي هم مثل كسي كه دور خودش چرخيده باشد ، پيلي پيلي مي خورند و فكر مي كنند كس ديگري شده اند ...اما همين كه مستي از سرشان پريد ، آن انبان حقير دوباره سر باز مي كند ...دلم مي خواهد به اين دسته بگويم : عزيز دلم ، تو كه بار اول هم كه رفتي ، حتي اندكي بر كرامات دروني نداشته ات افزوده نشد ، باز برگشتي با انباني از عقده ها و سرخوردگي ها و حسادتها و خودكم بيني هايي كه با خودت برده بودي ... براي چه باز مي روي و مي ايي ؟؟ براي خاله زنكهاي اطرافت ؟ اگر براي انهاست كه انقدر به دقت انتخابشان كرده اي كه هميشه تاييدت مي كنند !!! چطور مي تواني بروي و بيايي و تمام احساسات بد و عقده هاي فروخورده ات را آنجا دور نريزي و دوباره باركششان كني و بياوري ؟؟؟ هي مي روي و مي آيي كه چه ؟!!! برو به يك سفر تفريحي ... مالديو، مالزي يا تايلند ... حتي همين دبي هم به آن سفري كه تو مي روي و با تمام خشم و نفرتت باز مي گردي رجحان دارد ...اگر بخواهي خودت را بسازي ، كه مي دانم نمي سازي و كوچكترين فهمي هم از عدم رشدت نداري ، همين شهر ، همين خانه خودت ، ميان جمع دوستانت بهترين جاست ...به خودت فكر كن و انبوهي از آدمهاي مثل خودت كه دورت را گرفته اند ، ميان اين ها جايي براي پيشرفت و رشد نداري ، گيرم كه دو سال در ميان بروي مكه و سعي صفا و مروه كني ، با اين دل زنگار گرفته ي بي صفايت چه مي كني ؟؟؟ خوشحالم كه جايي نمي روم ، از آن دست كه تو مي روي ، پولي هم هرز نمي دهم ، انگونه كه تو چمدان هايت را از انباشته هاي بازارها پر مي كني ، گيرم كه فرض كني اعتقادي هم ندارم ... اما همين جا در خانه ام نشسته ام ، عملكرد تو را مطالعه مي كنم ، خودم را بازنگري مي كنم و ياد مي گيرم كه از تو شادتر ، روان تر و مهربان تر زندگي كنم ...ماحصلي كه بايد تو بعد از سفرت به دست آوري و نمي آوري ...تورا مي گويم ... تو!!! ... تويي كه حتي نمي تواني نسبت به يك كودك سه ساله كمي مهربان تر باشي&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 05:19:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهد کودک ، آری یا نه ؟ (2)</title>
<link>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/jsg5jm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز صبح كه به فاصله ي يك روز به خانه ي دختركم سر زدم از ديدن اين همه كامنت مفيد به وجد آمدم ، آن قدر كه بر خود ديدم كه هم از دوستان خوبم تشكر كنم و هم اين كه چيزهايي ديگري كه لازم به ذكر است را بگويم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;1-- بعضي از دوستانم اشاره كرده بودند كه بهتر است نورا را به كلاسهاي آموزشي بفرستم تا ضمن بهره مندي از آموزش از محيط اجتماعي هم بهره ببرد ، من هم مثل خيلي از شما روي جنبه ي آموزشي مهد حساب جدي اي باز نكرده ام از اين رو دختركم مدتي است كه به يك كلاس تخصصي باله مي رود ، و كلاس موسيقي اش را هم به زودي به طور جدي آغاز خواهد كرد ، اما اشكال اين نوع كلاسها اين است كه ساعت و دفعاتش در طي هفته بسيار كوتاه و كم است ، علاوه بر آن ميانگين سني بچه ها بسيار متغير است ، مثلا در كلاس باله از كوچكترين شاگرد كه نوراست شروع مي شود و تا هفت سال ادامه پيدا مي كند از اين رو عملا كودك من با بچه هاي هم سن خودش دم خور نيست و در مدت پنجاه دقيقه ي كلاس جز اموزش حركات پا و دست و حركات ريتميك فرصتي براي تعامل با بچه هاي ديگر نيست ، همين موضوع در كلاس موسيقي هم صدق مي كند ، من نمي توانم با يكساعت كلاس موسيقي در هفته انتظار داشته باشم كودكم در تعامل با بچه هاي ديگر قرار بگيرد يا اين كه مباني نظم و احترام به حقوق ديگران و روابط اجتماعي را بياموزد ، از اين رو تقريبا به اين نتيجه رسيده ام كه رفتن مهد براي دختركم امري لازم و ضروري است ...راستش را بخواهيد اصلا و ابدا با اين موافق نيستم كه بودن بچه پيش مادربزرگ و پدربزرگ از بودن در مهد بهتر است ... هميشه فكر مي كنم آنها به قولي &quot; آردهايشان را بيخته و الكهايشان را آويخته اند &quot; چرا بايد دوباره در زمان آرامششان درگير پرورش كودكان ما باشند و ديگر اينكه من مي توانم به پرستار دخترم براي يك عملكرد ناصواب و يا تفاوت عقيده در آموزش تذكر بدهم يا مي توانم مهد دختركم را در صورت عدم رضايت تغيير دهم ، اما هرگز نمي توانم از مادرم بخواهم در برخورد با فرزند من آدم ديگري بشود ، و از طرفي دوست هم ندارم كه مادرم ، يك من ديگر را با متدها و نگرشي كه تاريخ انتقضايش تمام شده تحويل جامعه بدهد ، دوست دارم كودكم آنچيزي باشد كه من براي دست يافتن به ان تلاش كرده ام ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;2---ديگر اين كه در اين چند روز تحقيق و مشاوره ام با پزشك نورا و دوستان خوبم اين جا و اطرافم به اين نتيجه رسيدم كه كمي دست نگه دارم تا شرايط فصلي و همين طور اين آنفلوانزاي شايع رو به بهبود برود و بعد به طور جدي براي مهدرفتن دخترم اقدام كنم ... حتي پزشك نورا موكدا به من توصيه كرد كه تا ابد كه نمي توانم دختركم را در ايزوليشن كامل نگه دارم بلاخره بايد وارد محيط اجتماعي شود و همانند زندگي و ادمها ، با بيماريها و ويروسها هم دست و پنچه نرم كند و مقاوم شود ، كه اگر چنين نباشد وقتي كه زمان مدرسه اش آغاز شود دردسرهاي جدي اي را تجربه خواهم كرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;3-- وبلاخره در انتخاب مهد به اين نتيجه رسيدم كه نزديك بودن مهد براي من شاغل و هم چنين دلسوز و مهربان بودن مربيان و اين كه دختركم به يك مهد خو كند و به آن علاقه مندي نشان دهد از ابعاد آن مهم تر است ، حتي اگر زمين بازي يا امكانات خاصي نداشته باشد ، چرا كه من براي آموزش هاي تخصصي روي مهد حسابي باز نكرده ام به دوزبانه بودن مهد هم اعتقادي ندارم چرا كه براي آموزش زبان دوم به دخترم عجله اي ندارم و فكر مي كنم بچه ها زبان را بايد از منبع درست و واقعي بشنوند و بياموزند و در بيشتر مواقع اين ها صرفا تبليغاتي است كه عوايدش به جيب كسان ديگري مي رود و گنگ و گيجي اش به ما مي ماند ، اطمينان دارم كه دخترم به زمان مقتضي زبان دوم را به درستي مي اموزد ، همان طور كه خودم به اين موضوع علاقه داشتم و اموختم ...يك عيب بزرگ مهدهاي معروف و شناخته شده ي اطرافم كه به آنها سر زدم اين بود كه به طور محسوسي شلوغ تر بودند ، در حاليكه فضاي كاربردي و مساحت يك مهد قابل تغيير و گسترش نيست ، اما تبليغات و تعاريف سبب مي شود كه عده ي بيشتري در چنين مهدهايي ثبت نام كنند و مي ماند وجدان مديران مهد كه بتوانند از اين فرصت ها چشم بپوشند يا نه !! به عنوان مثال معروفترين مهدي كه در اطراف خانه مان ديدم بيست و سه كودك در هر كلاس داشت !!! در حاليكه ابعاد كلاس هماني بوده كه در بدو تاسيسش يعني پانزده سال قبل لحاظ شده است !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوشحالم كه جايي هست تا نظراتمان را با هم رد و بدل كنيم و براي بهترين انتخابها و رسيدن به بهترين نتايج با همفكري همديگر تصميم بگيريم ... مشتاقانه از كامنتهاي دوستانم استقبال مي كنم و از ياري همگي تان ممنونم ...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 08:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nura-maktabi&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>nura-maktabi</dc:creator>
<guid>http://nura-maktabi.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
